![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
خداحافظي
|
|
سلامي گرم و صميمانه خدمت همه دوستان عزيزي که در اين يکي دوسال همراه من بوده اند و مطالب وبلاگم رو مي خوندند. راستش من مدتها با خودم کلنجار رفتم که چنين مطلبي رو بنويسم يا نه. و حالا ديگه يک دل شده ام. تصميم گرفته ام ديگه ننويسم. نمي دونم دليل اصليش چيه؟ شايد ديگه حس نوشتن ندارم يا وقتش رو يا حوصله اش رو. شايد هم همه اينها با هم. به هر حال مي خوام از اين گود کنار بکشم. اين مطلب رو هم براي خداحافظي نوشتم.و همچنين براي تشکر از همه کساني که مي اومدن و وبلاگم رو مي خوندند و نظر مي نوشتند و دلگرمم مي کردند. در هرحال اميدوارم همه شما وبلاگ نويسان و وب گردهاي عزيز شاد و سالم باشيد و براي همه تون آرزوي موفقيت و سربلندي دارم. به اميد اينکه روز به روز شاهد وبلاگ هاي زيباتر و پربارتري از شماها باشم براي هميشه با همه تون خداحافظي مي کنم.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:34 توسط نگار |
|
|
نمی دونم چرا حال آپ کردن ندارم؟
|
|
سلام بر دوستان عزيز و صميمي. اينم تابستوني كه اينهمه مدت بي صبرانه انتظار اومدنش رو كشيدم ولي تا اينجاش كه چنگي به دل نزده. در دوهفته گذشته يه كلاس بهداشت رواني رو گذرانده ام كه از طرف آموزش و پرورش بود ولي متاسفانه اونطورها هم كه من انتظارش رو داشتم مثمر ثمر واقع نشد. مثلا قرار بود راههاي مبارزه با استرس و اضطراب رو ياد بگيريم ولي عملا يه مشت تعريف و سرفصل به خوردمون دادند و تمام شد. چهار روز روزي ۸ ساعت توي اين گرمايي كه آدم رو كلافه و عصبي مي كرد سر كلاس و در شرايط نامساعد محيطي نشستن و صرفا جزوه نوشتن ، معلومه چه بازدهي داره ديگه. به هرحال امتحانش رو هم عالي دادم و شرش كنده شد. نواخانومي هم چند تا كلاس ميره كه بنده شده ام راننده اختصاصيش. هر روز بايد ببرم و بيارمش و اينم باعث ميشه وقتي مي رسم خونه از گرما ديگه حال هيچ كاري رو نداشته باشم. گذشته از اون چند روزي هم به دلايلي توي خونه نشستم و به استراحت اجباري پرداختم. جدول حل كردم ، كتاب خوندم و موسيقي گوش دادم. كارهايي كه از انجام دادنشون هيچوقت خسته نمي شم مخصوصا كتاب خوندن. توي اين يكي دوهفته آخري كتابهاي ده فرمان ، قاتل روباه است - يه رمان پليسي قشنگ- ، خش خش تن برهنه تاك - كه هيچ خوشم نيومد و فقط سر كارم گذاشت- و مجموعه ۲۲ تا داستان از فيلمهاي دهه ۱۹۵۰ ميلادي رو خوندم كه بعضيهاش واقعا قشنگ بود و من آرزو مي كنم يه روزي بتونم اون فيلمها رو ببينم. اسم كتاب هست : گربه روي شيرواني داغ و ۲۱ فيلم - قصه ديگر. خيلي جالبه اگه براتون مقدوره بخونيد. خوب ديگه اينكه خانواده برادرشوهرم هم از تهران اومدن و رفتن كه مدتي سرگرمشون بوديم و به اتفاق سينما رفتيم ، پارك رفتيم و ... . ولي با همه اينها من تا يه مسافرت درست و حسابي نرم حالم سرجاش نمياد. هيچي توي اين دنيا بيشتر از يه سفر به خستگيهاي روحي من پايان نميده. ايكاش بتونيم يه بال و پري باز كنيم و از اين شهر كوچك و خمود يه چند روزي بزنيم بيرون. بعدش ديگه قول ميدم كه سرحال بشم و چند تا مطلب به درد بخور بنويسم؛فعلا كه حال و حوصله ندارم. خوب بگذريم. از همه دوستان عزيز وبلاگ نويسي كه اومدن و سر زدن و يادي از من حقير كردند خيلي خيلي ممنونم. انشاالله توي اين هفته ساعت خوب مي كنم و به تك تك وبلاگهاشون سر مي زنم و بازديد پس ميدم . اي راستي ۱۱ تير تولدم هم بود كه كادوهاي خوبي گرفتم و گلهاي محبوبم مثل مريم و گل سرخ هم ضميمه اش بود. كلي خوشحال شدم. آدم هرچقدر هم ادعا داشته باشه در مقابل محبت هميشه محتاجه مخصوصا اگه جنسيت اون آدم مونث باشه. اينطور نيست؟ ولي قشنگ ترين كادويي كه گرفتم يه نقاشي كوچولو و زيبا از نواي قشنگم بود كه واسم گذاشته بود توي جعبه جواهر و با يه دونه گل كوچك تزيينش كرده بود. هديه اي كه اشك رو به چشمانم آورد و روح مادرانه ام رو از محبت بي شائبه و خالص دخترم سيراب كرد. بايد بگم همه زحمتهاي مادربودن به يه همچين هديه اي مي ارزه . براي همه تون آرزوي سلامتي و شادكامي مي كنم. تا بعد... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:6 توسط نگار |
|
|
نیکی و بدی
|
|
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:36 توسط نگار |
|
|
پرونده پدر
|
|
پرونده پدر نامت چه بود؟ - آدم فرزند؟ - من را نه مادري نه پدر ، بنويس اول يتيم عالم خلقت محل تولد؟ - بهشت پاك اينك محل سكونت؟ - زمين خاك آن چيست بر گرده نهادي؟ - امانت است قدت؟ - روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاي خانواده؟ - حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولد؟ - در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق رنگت؟ - اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ - رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت؟ - نه آن چنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آن چنان وزين كه نشينم بر اين زمين جنست؟ - نيمي مرا زخاك ، نيم دگر خدا شغلت؟ - در كار كشت اميدم ، به روي خاك شاكي تو؟ - خدا نام وكيل؟ - آن هم فقط خدا جرمت؟ - يك سيب از درخت وسوسه تنها همين؟ - همين !!! حكمت؟ - تبعيد در زمين همدست در گناه؟ - حواي آشنا ترسيده اي؟ - كمي زچه ؟ - كه شوم من اسير خاك آيا كسي به ملاقاتت آمده است؟ - بلي كه؟ - گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ - ديگر گلايه نه ، ولي .... ولي كه چه؟ - حكمي چنين ، آن هم به يك گناه؟!! دلتنگ گشته اي؟ - زياد براي كه؟ - تنها فقط خدا آورده اي سند؟ - بلي چه؟ - دو قطره اشك داري تو ضامني؟ - بلي چه كس؟ - تنها كسم خدا در آخرين دفاع؟ - مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا دوستان عزيز ، اين شعر متعلق به آقاي كيوان شاهبداغي است و من در مجله موفقيت خوندمش. اميدوارم خوشتون اومده باشه. |
|
2 نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:1 توسط نگار |
|
|
آبي بودن عشق مي خواهد
|
|
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:56 توسط نگار |
|
|
دعاهای بعید الاجابه
|
|
سلام دوستان عزیز و مهربان. تو رو خدا از خوندن این پست احساسات مذهبیتون جریحه دار نشه. اینها فقط من باب شوخیه و بس . ولی خودمونیم اگه خوندین و نخندیدین دیگه خیلی آدم عبوسی هستیدها. باید یه فکر اساسی به حال خودتون بکنید. ولی من مطمئنم که از خوندنش لذت می برید.
سمرجان. ممنون به خاطر تمام آفهای قشنگی که برام میذاری. اینا فقط یه بخشی از اون مطالب بانمک تو بود ، از بقیه هم به تدریج استفاده می کنم. خوانندگان محترمی که این مطالب رو خوندن و نظر نوشتند ، در قسمت نظرات لابد دیدند که یکی از دوستان به نام مکافات دعاهای بامزه ای رو در ادامه این مطالب نوشته بود که حالا با کسب اجازه از خودش می خوام دعاهای اون رو هم به قبلیها اضافه کنم. ضمنا وبلاگ ایشون به نام نقطه سر خط در قسمت لینکدونی قرار داره و بسیار بامزه و جالب هست خاصه در این قحطی بازار طنز ! أللهم أهدا كل شوت و مشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:24 توسط نگار |
|
|
من و دوستيهاي دوران دانشگاه
|
|
توي پست ماقبل آخرم از دوستيهاي دوران دبيرستان گفتم. امروز دلم هوس كرده ديگ خاطرات دانشگاه رو به هم بزنم و ببينم چي مياد توي ملاقه ام. 19 ساله بودم كه رفتم دانشگاه. توي همون دو روز اول و از بين بچه هاي خوابگاه عزيزترين و مهربون ترين بچه هاي اون دوران به پستم خوردند و دوستيمون شكل گرفت مي رسيم به فريده. همون موقع كه پگي هنوز نرفته بود هم من با فريده جور شده بودم و مي دونستم كه دختر خيلي خوبيه و ارزش دوست شدن رو داره ولي دوستي ما بعد از رفتن پگي ، اختصاصي تر شد. از اون موقع – يعني تقريبا اواخر ماه اول از ترم اول – من و فريده شديم دوتا دوست جون جوني. نه از اون دوستهاي مسخره كه هرجا ميرن دستهاي همديگه رو ول نمي كنن -كه من از اينجور آدما خيلي بدم مياد – بلكه ما روحا به هم نزديك شديم و عملا تا آخر دوران دانشجويي هميشه و همه جا با هم بوديم و هيچ كدوم احساس نكرديم احتياج به دوست ديگري هم داريم. هرگز با هم قهر نكرديم ، هيچوقت دعوامون نشد و سر همديگه جيغ و داد نكرديم. آخه ميدونيد ؟ ما مكمل همديگه بوديم . من عصبي و زودخشم بودم و فريده آروم و خونسرد. من احساساتي بودم و اون واقع بين. من شجاعانه با هر مشكلي مواجه ميشدم و سعي مي كردم حامي اون باشم و فريده خصوصا در سال اول ترسو بود و وابسته . شبها كه از دانشگاه برمي گشتيم اگه من خودم هم مي ترسيدم در مقابل اون خودم رو شجاع نشون ميدادم تا اون وحشت نكنه. به خاطر يكسال اختلاف سنيمون من هميشه نقش خواهر بزرگتر رو ايفا مي كردم و اون خواهر كوجيكه بود بدون اينكه هيچوقت به روي خودمون بياريم. فريده همون سال كه اومد دانشگاه پدرش رو از دست داده بود و من وقتي 14 ساله بودم اينم از اون اصطلاحهاي من در آورديش بود. مي خواست بگه دارن به تركي پشت سر مادوتا حرف مي زنن |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20 توسط نگار |
|
|
درهم و برهم
|
|
سلام دوستان همدل و همزبان و صمیمی. از اینکه برام اینقدر نظر نوشتید و اکثرا هم بهم دلگرمی دادید و تشویقم کردید یکدنیا ممنونم. خدا رو شکر حال همگی ما دیگه خوب شده و در حال حاضر قدر سلامتیمون رو بهتر و بیشتر از هر وقت دیگه ای می دونیم. مدرسه ها هم که دیگه تق و لق شده و حالا دیگه فقط مراقبت امتحانات مونده که از دوم خرداد برای من شروع می شه . آخ جون ! چه کیفی داره ۳ ماه و اندی تعطیلی . تا هروقت دلمون بخواد می خوابیم و شبها دیگه مجبور نیستم برای کلاس فردا مطالعه کنم و مطلب جمع کنم. خوبیش به اینه که اگه ۹ ماه از زندگیمون مال آموزش و پرورشه در عوض ۳ ماه هم مال خودمونه. یکی می گفت خوش به حال شما معلمها ۹ ماه می رید سر کار و حقوق ۱۲ ماه رو می گیرید منم در جوابش گفتم اگه آموزش و پرورش می دونست که می شه بیشتر از این رس معلم رو کشید ، دریغ نمی کرد ولی می دونه که سر و کله زدن با بچه ها ، آپ تو دیت نگهداشتن اطلاعات ، تعویض کتب درسی که نیاز به مطالعه رو چند برابر می کنه ، طرح سؤال و امتحان گرفتن و .... دیگه واقعا جون آدم رو به لب می رسونه و اگه تابستونی در کار نبود که آدم تجدید قوا بکنه ، من یکی که همون سال اول اشهدم رو گفته بودم. بگذریم... امروز می خوام چندتا عکس جالب و هدفمند رو بگذارم توی وبلاگ .امیدوارم خوشتون بیاد: اولی با تفسیر من: عشق کلاهیه که سر آدمهای ساده دل گذاشته میشه
دومی: این عکس خودش توضیحات کامل و گویایی داره و دیگه نیازی به تفسیر نداره:
این یکی رو هم به خاطر بامزه بودنش و امید لبخندی که بر لبانتون بنشینه انتخاب کردم:
و این دوتای آخری: ببینید چقدر کوچک و بی دفاع هستند. آخه چه جوری می شه که بعضی وقتها این فرشته های معصوم و دوست داشتنی تبدیل به گرگهای هاری می شن که هیچ چیز و هیچ کسی جلودارشون نیست؟ ما آدما با این امانتهای الهی چه کارهایی که نمی تونیم بکنیم!
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:29 توسط نگار |
|
|
يادي از گذشته ها- دوستيهاي دوران دبيرستان
|
|
دوستي مسئوليتي شيرين است، نه يك فرصت. دوست تو حاجات برآوردۀ توست. او كشتزار توست كه در آن با مهر بذر مي افشاني و با سپاس درو مي كني. او سفرۀ تو و اجاق توست. زيرا با گرسنگي به نزد او ميآيي ، و براي آرامش و صفا، او را مي جويي. جبران خليل جبران امروز حالم هيچ خوب نبود. از ديروز كه يه بيماري ويروسي رو از دختر كوچولوم واگير كرده بودم و مرتب حالم بهم مي خورد چي شد اون دوستيهاي دوران دبيرستان و دانشگاه؟ از اونهمه دوست و رفيقي كه دورم رو گرفته بودن الان حتي يه دونه شون هم در كنارم نيست. راستش اگه بخوام روراست باشم الان جز مامانم و خواهرام و يكي دوتا از همكاران و البته همسرم ، يه دونه دوست صميمي هم ندارم. توي دوران دبيرستان ، من بيشتر از همه با مانا صميمي بودم. از اول راهنمايي با هم دوست و رقيب درسي بوديم – چه تضاد شيريني - و اين دوستي در طول چهار سال دبيرستان تمديد و تشديد شد. يادمه سوم راهنمايي با بچه ها يه اردوي يكروزه به يزد داشتيم واسه درس حرفه و فن. توي اون اردو من ومانا از اول تا آخر با هم بوديم. از خودمون گفتيم و خونواده هامون و به اين نتيجه رسيديم كه مي تونيم دوستاي خوبي واسه همديگه باشيم و بايد بگم كه بوديم. تا قبل از اون اردو صميميت آنچناني بين ما نبود و بيشتر همكلاسي بوديم تا رفيق. درست يادمه كه وقتي از اردو برگشته بوديم ، من تا به ياد مانا مي افتادم ؛ بغض گلومو فشار مي داد. احساس مسخره اي كه از شدت دوست داشتن اين همكلاسي ، بهم دست داده بود
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:46 توسط نگار |
|
|
خدا همینجاست- همین نزدیکیها
|
|
سفر كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي ره آورد برگردي. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:4 توسط نگار |
|
|
تسلیت
|
|
بنام او كه فكرم به منتهاي جمالش نمي رسد از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، به بهانه فاجعه مرگ دلخراش عزيزان ليلاي مظلومم . دخترك نازك دلي كه خداوند بزرگترين غمها را و سخت ترين آزمون صبر و شكيبايي را فرا رويش نهاده است. باشد كه كلام قاصرم تسكيني هرچند ناچيز بر زخمهاي دل كوچك و پريشان اين دختر معصوم باشد. ليلاي نازنينم . يادته يه بار سر كلاس گفتم:« زندگي آموزگار سختگيريه : اول امتحان مي گيره و بعد درس ميده»؟! حالا تو سر جلسه بزرگترين امتحان زندگيت نشسته اي. حالا ديگه دستان كوچك و لرزانت مي تونه با آرامش بنويسه اسير تنهايي . و پر بيراه هم ننوشته . نه؟ حالا ديگه دستان پرمهر مادر ، لبخند تسلابخش و غرورآفرين پدر ، نگاه هاي معصومانه خواهر و جانماز معطر مادربزرگت نيست كه تو رو از تنهايي در بياره. تنهايي ، بي تكيه گاهي و غم قسمت تو در اين لحظات اندوه باره و بس . كوهي از غم بر شانه هاي نازكت نهاده شده. آنهم به يكباره و غير منتظره. مي دونم كه صدبار با خودت مي گي چرا من؟ چرا ميون همه آدماي دنيا اين بلا بايد سر من بياد؟ با خودت مي گي مگه پدر و مادر و خواهر و مادربزرگ من چه گناهي كرده بودن كه بايد اينطور ناغافل و بي مقدمه دست از اين دنيا بشورن و پر بكشن به آسمون؟. درسته ، اينها و هزاران سؤال بي جواب ديگه توي سر تك تك ما هم هست ولي ما چه مي دونيم كه خداوند چه سرنوشتي برامون تدارك ديده ؟ چه مي دونيم كه حكمت كارهاش چيه؟ فلسفه اينهمه بدبختي و رنجي كه بر بندگانش تحميل مي كنه چيه؟ ولي مي تونيم بر اساس ذهنيات خودمون يه تصوراتي داشته باشيم. مي تونيم به خودمون بباورونيم كه بزرگترين دوستمون خداست و هر چه از دوست مي رسد نيكوست. توي قرآن يه آيه هست كه به نظر من همين يه آيه براي اثبات معجزه بودن اون ، كفايت مي كنه. ترجمه آزادش اينه: چه بسيار چيزهايي كه شما دوست مي داريد و در واقع شر شما در آنهاست و چه بسيار چيزها كه از آنها بدتان مي آيد و در واقع خير شما در آن نهفته است. بايد بپذيريم كه كل چيزايي كه ما از فلسفه و حكمت عالم مي دونيم ،در مقابل همه اون چيزايي كه نمي دونيم ، مثل يه ذره است در برابر كل عالم هستي. به عبارتي ما هيچي نمي دونيم. خداوند بر اساس حكمتي كه خودش مي دونه و ما نمي دونيم ، جلوي چشمان بندگانش پرده اي انداخته كه نمي ذاره واقعيت هرچيزي رو ببينند. و اين وسط ما فقط مي تونيم يه كار بكنيم: بپذيريم كه اون بهترين وكيل ،بهترين دوست و دلسوزترين راهنماي زندگيمونه و خودمون رو دربست به اون بسپاريم. به عبارتي در مقابل قدرت بي انتهاي اون تسليم مطلق باشيم. بگيم خدايا هرچي خودت صلاح مي دوني برام پيش بيار. هرچي كه در نهايت خيرم در اون باشه. و ازش بخوايم در برابر انواع و اقسام آزمايشهايي كه در طول زندگي پيش رومون مي ذاره ، صبر و تحمل هم بهمون عنايت كنه و بينشي كه بتونيم درك كنيم و پذيرا باشيم. از خداي مهربون برايت صبر و شكيبايي آرزو مي كنم و ازت مي خوام مثل هميشه سعي كني نمونه باشي. اينبار نه نمونه در درس و اخلاق و رفتار ، بلكه نمونه اي در صبر جميل، صبري كه توأم با بينش و پذيرش باشه نه ناچاري. و دلم مي خواد آرزو كنم كه تو به جاي همه اونهايي كه دوستت داشتند و نتونستند توي اين دنيا باقي بمونن ، به جاي مامان و بابا و خواهر و مادربزرگت ، زندگي كني . اونم يه زندگي پربار ، سرشار از موفقيت و سربلندي و ايمان و اميد. دلم مي خواد ببينم كه تو به جاي مريم نوجوان هم به همه جا خواهي رسيد. و در اين ميان تنها كاري كه مي تونم برات انجام بدم اينه كه تا اونجايي كه از دستم برمياد در كنارت باشم و تنهات نذارم. اين نيايش زيبا رو هم برات مي نويسم و اميدوارم همونجور كه به دل من نشسته ، به دل تو هم بنشينه و بتوني فلسفه اش رو از لابلاي كلماتش درك كني . خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم |