تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
اینبار دلم میخواد یادی از سهراب سپهری عزیزم بکنم.
 

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌يي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند."

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 1:12  توسط نگار | 
یک تصویر زیبا
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 11:34  توسط نگار | 
دو لینک برای طالع بینی متولدین تیر و اردیبهشت
متولدین اردیبهشت 

متولدین تیر 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 0:46  توسط نگار | 
یه فلش بسیار جالب برای کسانی که یه کوره سواد انگلیسی دارن
این فلش بسیار بامزه و جالب رو حتماً و حتماً و حتماً ببینید. با تشکر از خواهر زاده عزیزم که این رو بهم نشون داد.

تفاوتهای رفتاری زنان و مردان در مورد مسایل مختلف روزمره

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 19:58  توسط نگار | 
بهترین بهترین من!

سلام دوستان. من دوباره برگشتم . بعد از یک هفته دوری از شما و همۀ اون کسانی که دوستشون دارم و توی این هفته فقط مجبور بودم به امواج صداشون قانع باشم دوباره اومدم توی خونه خودم. پیش همه عزیزانم. و پیش کامپیوتر کهنه و قدیمی و وفادارم که امانتدار خوبی هم برای همه حرفهای منه. از امروز دوباره وبلاگ رو سروسامون میدم. با یه شعر از فریدون مشیری شروع می کنم که به نظر من خیلی خیلی زیباست. خوش به حال زنهایی که یه مرد با احساس پیدا می شه و از سر عشق و محبت واقعی و از دل خودش این شعرها رو براشون می گه و تقدیمشون می کنه . ولی خوب منهم می خوام یه بخش هایی از این شعر زیبا رو قرض بگیرم و برای شما بنویسمش تا مثل خودم ازش لذت ببرید.   

                              – کاشکی شعر مرا می خواندی-

 

ای غم تو بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته ،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین ، درخت، سبزه، آب،

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

ای جدایی تو بهترین بهانۀ گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

 

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه های ناشنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!

 

روی مخمل لطیف گونه هات ،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!

 

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

« بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 18:38  توسط نگار | 
دور خواهم شد از این خاک غریب
2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 23:33  توسط نگار | 
2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 23:18  توسط نگار | 
به مناسبت تجدید دیدار فرخندۀ دوست مهربان و نازنینم و رفع همه دلگیری هایم

مژده  بده  ،  مژده بده  ،  یار پسندید مرا

سایه ی  او  گشتم و برد به خورشید  مرا

 

جان ِ دل و دیده  منم ،  گریۀ خندیده منم

یار پسندیده  منم   ، یار     پسندید   مرا

 

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما ، خم شد و  بوسید مرا

 

پرتو دیدار خوشش ، تافته در دیده ی  من

آینه  در  آینه  شد  ،  دیدمش  و  دید  مرا

 

 آینه ،  خورشید  شود ، پیش رخ روشن او

تاب  نظرخواه  ببین  ،  که  آیینه  تابید  مرا

 

نور  چو  فواره  زند ، بوسه  بر این باره  زند

اشک سلیمان  نگر  و  غیرت  جمشید مرا

 

پرتو  بی کینه  منم ، جان رها کرده  تنم

تا  نشوم  سایه ی  خود  ،  باز  نبینید  مرا

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 23:10  توسط نگار | 
دلگیر شده ام
سرکار لیلا خانم. از اونجایی که جنابعالی حتی قبل از رفتن هم قید ما رو زده اید و روز به روز بیشتر از ما فاصله می گیرید و تقریباً  ما رو بایکوت کرده اید به عنوان اعتراض مطالب وبلاگ از این تاریخ تا اطلاع ثانوی به روزآوری نشده و بنده دیگه هیچ کاری توی این زمینه انجام نمی دهم. تازه دیگه از این ساعت به بعد برات آف هم نمی گذارم. دیگه خودت می دونی.

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 14:49  توسط نگار | 
زندگی
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد . و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه میکردند، پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همه گفتند: " بله پر شده."

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضای خالی بین قلوه سنگها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همگی پاسخ دادند: " بله، پر شده! "

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و  داخل لیوان ریخت.ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟" دانجویان همصدا جواب دادند: " بله، پر شده! "

استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از این که استاد سؤالی بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند: " بله، پر شده!"

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:" این لیوان مانند عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است."

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:" ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید،  با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند."

 از کتاب عشق بدون قید و شرط

این مطلب رو از وبلاگ از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست برداشتم. دلیل اینکه به این وبلاگ سر زدم اسمش بود که قسمتی از شعر حمید مصدقه و احساس کردم اونحا باید چیزای جالبی داشته باشه. واقعاً هم همینطور بود. از همون مردهاییه که هر صد سال یه بار به دنیا میان! خوش به سعادت نازنینش که ظاهراً خیلی هم دوستش داره. انشاالله که به هم برسند.

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 23:58  توسط نگار | 
یه نوع فال جدید که البته خودم هنوز امتحانش نکرده ام ولی گفتم شاید براتون جالب باشه

طالع بینی چینی

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!
طالع بيني چيني! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد!



فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

خیلی مهم: پيام را يكجا تا پايان  نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)

 این تبصره ها رو من ننوشته ام ها. از همون منبعی که برداشتم اینجوری نوشته بود. اشتباه نشه.
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=
4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!
و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!

اين پيام را براي 10 نفر در خلال همان ساعتي كه آنرا ميخوانيد ارسال كنيد.
اگر اين كار را انجام دهيد، آرزويتان برآورده خواهد شد!

منبع: سایت ایران اپتک
 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 15:48  توسط نگار | 
یک داستان زیبا

من این مطلب رو از سایت همسفر خونده ام و خیلی خوشم اومد. کاش همه معلمها این داستان رو بخونن  و بدونن که چقدر می تونن با یه حرف یا یه حرکت در ظاهر ساده ، سرنوشت یک کودک یا نوجوان رو تغییر بدن. بخون ببین خوشت میاد یا نه؟

پسری که سال های سال آثار دو زخم عميق را روی پوست خود داشت ، همواره بدين علت احساس حقارت می کرد . اين دو زخم همانند دو حشره بزرگ از گردن وی تا روی بدنش امتداد می يافت . بدين سبب پسر بسيار از خود نفرت داشت و جرات نداشت تا در مقابل ديگران حتی لباس خود را عوض کند . به ويژه قبل از درس ورزش ، هنگامی که بچه ها با خوشحالی لباس عوض می کردند ، پسر مخفيانه در گوشه ای بسرعت لباسش را عوض می کرد . او بسيارنگران بود که مبادا بچه های ديگر آثار زخمش را ببينند .  با اين حال ، بچه ها نهايتا به اين مساله پی بردند و با سرزنش اين پسر به او گفتند که چقدر ترسناک و مانند يک هيولاست . سخنان بچه ها پسرک را بيشتر نگران و افسرده کرد . او در حالی که اشک هايش از شدت غصه سرازير شده بود کلاس درس را ترک کرد .  چند روز بعد ، مادرش ماجرا را برای معلم مدرسه تشريح کرد . او گفت : هنگامی که پسر به دنيا آمد ، به يک بيماری جدی مبتلا بود . يک پزشک با استعداد با عمل جراحی پسرک را نجات داد . با اين حال ، روی پوست او دو اثر زخم باقی ماند .  روز بعد ، قبل از درس ورزش ، پسر در گوشه ای مشغول عوض کردن لباس شد . در همين موقع ، بچه ها گرد او جمع شده و بار ديگر گفتند که زخم هايش مانند دو حشره بزرگ بر روی پوست اوست و پسرک بينوا نيز بار ديگر گريه را از سر گرفت . در همين موقع معلم از راه رسيد . بچه ها بی درنگ دور معلم جمع شده و اين حادثه را برای او تشريح می کردند . معلم گفت : داستانی وجود دارد که نمی دانم شنيده اید يا خير ؛ اما اگر مايليد برايتان تعريف کنم . بچه ها با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردند .  معلم گفت : می گويند هر کودک يک فرشته است . بعضی فرشته ها هنگامی که به کودک تبديل می شوند ، با سرعت پرهای خود را نيز تغيير می دهند . اما بعضی فرشته ها کندتر اين کار را انجام می دهند و وقت کافی ندارند که پرهای خود را تغيير دهند . بدين سبب ، روی پوست کودکی که از تبديل آن فرشته بوجود آمده است ، دو اثر زخم ديده می شود . بچه ها با اشاره به اثر زخم روی پوست پسر گفتند : بله ، اين زخم ها پرهای فرشته است ! معلم لبخندی زد و گفت : درست می گوييد ! ناگهان ، دختری از معلم پرسيد : خانم ، آيا می توانم پرهای فرشته را لمس کنم ؟ معلم لبخندی زده و با چشم به پسر اشاره ای کرده و گفت اين سؤال را از فرشته بپرس . پسر که با شنيدن سخنان معلم جرات پيدا کرده بود ؛ پاسخ مثبت داد . دختر آثار زخم روی پوست پسر را لمس کرد و با خوشحالی گفت : عالی است . من پرهای فرشته را لمس کردم . به دنبال آن بچه های ديگر نيز فرياد زدند : می خواهيم پرهای فرشته را لمس کنيم .  بعدها ، پسر بزرگتر شد . او از معلم خود که بار ديگر به او اطمينان زندگی و حضور در جمع و اجتماع را داده بود ، بسيار تشکر می کرد . پسرک نيز اطمينان دارد که آثار زخم روی پوست او " پرهای فرشته " است .

 

تا بعد که دوباره بیام و مطالب دیگه ای واست بنویسم.

فکر کنم دیگه تلافی این مدت که چیزی ننوشته بودم در اومده باشه. درسته؟

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:4  توسط نگار | 
بازم یک شعر از شاعر محبوب من : حمید مصدق

هر وقت این شعر رو  می خونم خیلی دلم می سوزه. به نظر منکه خیلی معصومانه و خیلی خیلی زیباست. تا نظر شما چی باشه؟

 

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه.

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام، آرام

 

رفتن گام تو تکرارکنان،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

-         خانۀ کوچک ما

           سیب نداشت.

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:0  توسط نگار | 
طرز تهیه لازانیا

 

راستی خانوما با برنامه آشپزی چطورید؟ به نظر من زنی که نتونه خوب غذا بپزه اصلاً زن نیست. اینم یه هنره و هر خانمی باید بلد باشه چکار کنه که افراد خانواده اش از غذا خوردنشون لذت ببرن. با لازانیا شروع می کنیم . بلدی لازانیا درست کنی ؟ منکه این غذا رو خیلی دوست دارم .البته بعضی از افراد مسن طعم این غذا رو که اصلش ایتالیایی هست نمی پسندند ولی جوانها اکثراً خوششون میاد. حالا اگه یه موقعی دلت خواست توی خونه آشپزی کنی می تونی پختن این غذا رو امتحان کنی . اینم دستور پختش:

 

 

 

 

مواد لازم:
 

يك بسته

خمير لازانياي آماده

250 گرم

گوشت چرخ كرده

3 قاشق سوپخوري

پياز سرخ شده

يك قاشق سوپخوري

رب گوجه فرنگي

2 فنجان

سس سفيد

200 گرم

پنير پيتزا

100گرم

روغن

 

طرز تهيه:

گوشت چرخ كرده را با پياز سرخ شده و 2 قاشق سوپخوري روغن تفت مي دهيم ومقداری پودر آویشن و ادویه کاری به آن اضافه می کنیم – بعضی از لازانیاها خودشون ادویه مخصوص رو دارن و می شه از همون ادویه که در واقع همون پودر آویشن و کمی کاریه استفاده کرد-  رب گوجه فرنگي را اضافه كرده و نمك و فلفل آن را ميزان مي كنيم.و مي گذاريم با يك ليوان آب  بپزد تا به روغن بيفتد .  از اين مايه گوشتي براي انواع غذاهاي ماكاروني و لازانيا استفاده مي كنيم.

براي پخت خمير لازانيا ( مثل ماكاروني ) ، در يك قابلمه بزرگ آب ريخته، مي گذاريم تا آب به جوش آيد. نمك و مقداري روغن براي جلوگيري از چسبيدن خميرها به آب مي افزاييم. بعد از آن خميرها را در آب در حال جوش ريخته و بعد از چند جوش و نرم شدن خمير، آب قابلمه رو خالی می کنیم و روی لازانیاهای نرم شده آب کاملاً سرد می ریزیم (توی همون قابلمه) . در ظرف تفلون يا پيركس مناسب، 2 قاشق سوپخوري روغن آبكرده و يك رديف خمير لازانيا قرار مي دهيم (لازانیاها رو برای جلوگیری از چسبیدنشون به همدیگه توی صافی نمی ریزیم بلکه از توی همون قابلمه پر از آب سرد ، با احتیاط بر میداریم تا لازانیا پاره نشه ) و يك رديف پنير رنده شده و مقداري از مايه گوشتي و سس سفيد را روي آن مي ريزيم. سپس روي آن يك رديف ديگر خمير لازانيا و سس سفيد ومايه گوشتي و پنير رنده شده ريخته و به همين صورت ادامه مي دهيم. ظرف را روي پنجره بالاي فر قرار مي دهيم تا با حرارت 350 درجه فارنهايت به مدت نيم ساعت بماند و پنير روي آن كمي برشته شود. خمير لازانياي آماده را اکثر سوپر مارکتها دارن. --- چند سال پیش من از فروشنده یک سوپر مارکت معروف توی همین شهر خودمون پرسیدم لازانیا دارید؟ طرف یه کمی فکر کرد و بعد پرسید : یه جور شکلاته؟

ولی الان دیگه همه جا گیر میاد. ----

- در ضمن اگه از طعم سس سفید خوشت نیاد می تونی از نصف لیوان سس گوجه فرنگی باضافه نصف لیوان آب و کمی ادویه مخصوص لازانیا که خوب با هم مخلوط شده باشن استفاده کنی. اینجوری هم خیلی خوشمزه می شه.  

طرز تهيه سس سفيد براي لازانيا:

مواد لازم:
 

50 گرم

كره

2 قاشق سوپخوري

آرد سفيد

2 فنجان

شير

به مقدار دلخواه

نمك و فلفل

 

طرز تهيه: كره را آب كرده و آرد را با آن كمي تفت مي دهيم. شير را به تدريج اضافه مي كنيم تا سس صاف و يكنواخت و غليظ شود. سپس نمك و فلفل را اضافه مي كنيم. حالا سس آماده مصرف است.

 

نوع ديگر تهيه لازانيا

مواد لازم:
 

2بسته

خمير لازانياي آماده

نيم كيلو

قارچ

200 گرم

پنير پيتزا

2 فنجان

سس سفيد

2 قاشق سوپخوري

پياز سرخ شده

2 قاشق سوپخوري

رب گوجه فرنگي

از هر كدام يك عدد

فلفل سبز و قرمز دلمه اي

100 گرم

روغن

به قدر لازم

نمك و فلفل

 

طرز تهيه:

فلفل دلمه ايها را شسته و به صورت خلالهاي باريك خرد مي كنيم و با 2 قاشق سوپخوري روغن كمي تفت مي دهيم. پياز سرخ شده و رب را اضافه كرده و مي گذاريم با يك فنجان آب كمي بجوشد . قارچ را شسته و به صورت حلقه حلقه خرد كرده به آن اضافه مي كنيم و نمك و فلفل آن را ميزان مي كنيم. سپس خمير لازانيا را مانند ماكاروني پخته و مطابق روش قبلي عمل مي كنيم.

نكات تغذيه اي :

لازانيا ، علاوه بر اينكه غذايي لذيذ و مقوي است. همچنين باب طبع كودكان نيز است. افرادي نيز كه از لاغري رنج مي برند مي توانند با خوردن اين غذا انرژي زيادي به بدنشان برسانند.

من طرز تهیه لازانیا رو البته خودم بلد بودم و همیشه این غذا رو درست می کنم ولی این مطالب رو از سایت نیک صالحی برداشته ام البته با مقداری دخل و تصرف( یعنی از تجربیات خودم هم استفاده کرده ام) و مقدار موادش رو هم یه کمی تعدیل کردم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 22:52  توسط نگار | 
یک نکته کامپیوتری

هورا ! من یه کشف جدید کرده ام: هر آیکونی که روی دسک تاپ انتخاب کنی و بعد کلیدهای Alt+Enter رو فشار بدی پنجره Properties مربوط به همون آیکون باز خواهد شد. یعنی این یه کلید میانبر برای دسترسی سریع به خصوصیات هر آیکون هست. جالب نبود؟

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 22:49  توسط نگار | 
هوای تازه

لیلای عزیزم سلام . خوشحالم که برگشتی. نمی دونی از اینکه می دونم می تونم دوباره برات بنویسم چقدر شادم . امروز نمی خوام چیز خاصی بگم فقط می خواستم بهت بگم که وقتی می بینمت انگار میون یه بیابون برهوت که سرما توش داره بیداد می کنه یکمرتبه چشمم به یه شعله گرم و افروخته افتاده باشه که می تونم دستای یخ زده ام رو به طرفش دراز کنم و ازش گرما ، آرامش و حس به زندگی برگشتن بگیرم. وقتی باهات حرف می زنم ( حتی اگه تو اینقدر کم حرف بزنی و فقط ساکت و موقر گوش کنی ) مثل اینه که یه دریچه برام به طرف یه هوای تازه گشوده شده باشه. می تونم عمیق نفس بکشم و از زندگی لذت ببرم. ازت ممنونم که این حسهای قشنگ رو بهم میدی. چقدر خوشحالم که می بینم یه چنین ارتباط زیبا و معنوی و بدون توقع و درخواستی بین ما وجود داره. ما از هم چیزی نمی طلبیم بلکه به هم انرژی میدیم یا لااقل تو به من انرژی میدی . و این خیلی انسانی و خیلی دوست داشتنیه. کاش همه آدما نسبت به هم اینطوری بودن. کاش بین آدما اینقدر کینه و حسد و بدجنسی وجود نداشت. کاش من آدمهای خوب زیادی رو می تونستم بشناسم و از هر کدومشون یه چیز خوب یاد می گرفتم. ولی نمی دونم اشکال از منه یا از مردم دنیا که من تو بیشترشون رگه هایی از چیزهای منفی و بد رو که اصلاً دوست ندارم کشف می کنم و اینقدر رنج می کشم از اینکه دنیای ما آدما روزبه روز داره غیر انسانی تر ، وحشیانه تر و تلخ تر می شه. کاش می شد قبل از عیدها،  وقتی داریم کمر خودمون رو می شکنیم به خاطر خانه تکانی و زدودن گرد و غبار اشیاء ، یه دستمالی هم برمی داشتیم و  با اون زنگار قلبهامون رو پاک می کردیم. کاش می شد هر روز لب طاقچه قلبمون یه دسته گل تازه از صفا و مهر و صمیمیت می گذاشتیم و اون رو با روبان زیبایی از انواع عواطف خوب و مثبت و انسانی تزئین می کردیم. . اونوقت همیشه فضای قلبمون پر از عطر دل انگیز مهربونی می شد. توی اون دل دیگه جایی برای بدجنسی و بی رحمی و شقاوت وجود نخواهد داشت. توی اون دل آرامش و صفا حکمفرما خواهد بود و از دریچه اون چشمها آدم می تونه یه دنیا زیبایی رو کشف کنه. زبیایی های که قطعاً خدای خوب و زیبا و مهربان اونها رو آفریده  تا بنده هاش از زندگیشون لذت ببرن ولی ماها همه مون بندگان ناشکری هستیم و با دست خودمون حجابی از ناراستی ها و ناپاکی ها جلوی چشمامون قرار داده ایم و خودمون رو از دیدن اونهمه نعمتهای خدا محروم کرده ایم. اینا رو نوشتم تا بهت بگم تو برای من یه هدیه گرانقدری از طرف خدای خوب و مهربونی که گاهگاهی دست نوازشی به سر بندگان گنهکارش می کشه و از سر لطف و محبت می گذاره اونها هم در این دنیای پرآشوب نفسی به راحتی بکشن. تو برای من مثل یه دعای برآورده شده هستی. مثل یه آرزوی دست یافتنی شده. مثل یه حرارت مطبوع درست در وسط قلبم. ازت ممنونم که چنین حسهای خوب و قشنگی رو با اون نگاههای مهربون و معصومانه ات به من هدیه میدی. با اون لبخندهای دخترانه و مطبوع که خوشبختانه تازگیها بیشتر روی صورتت دیده می شه و مثل یه نور به صورتت روشنایی و زیبایی می بخشه. از اینکه همیشه با وقار و متانت به حرفهام گوش کرده ای ممنونم. از اینکه من رو به دوستی خودت پذیرفتی و سفره دلت رو جلوی من باز کردی ممنونم. بهت قول میدم هرچی ازت بشنوم فقط بین من و خودت باقی بمونه . هرچند که دنیای تو اینقدر معصوم و زیبا و بی آلایشه که هیچ چیز بدی توش نبوده که نشه جایی گفت ولی چون برای من و فقط من اینها رو گفته ای مطمئن باش که برای این اعتمادت بیشتر از اینها ارزش قائلم که بخوام اون رو از دست بدم.

خیلی دوستت دارم و برای دوستی و صمیمیتی که بینمون بوجود اومده هم حرمت زیادی قائلم. امیدوارم منم بتونم برای تو همون رفیقی باشم که تو برای من هستی. تا بعد که دوباره میام و چیزای جدید می نویسم خداحافظ تو دختر  نازنین و دوست داشتنی .

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 2:37  توسط نگار | 

 

لیلا جان ایمیلت رو که خوندم انگار یه نفر به من می گفت برای این غمها و نگرانیهای هردوی ما همدردی به نام فروغ فرخزاد پیدا  می شه ؛ اینقدر گشتم تا شعرش رو پیدا کردم .

اگه یکی دوبار با دقت بخونیش می بینی که نصفش حرفای دل منه و نصف دیگه اش حرفهای دل نازک و مهربون تو که نمی دونم کدوم سنگ جفاکاری شکستتش  ولی امیدوارم حرفای  من مرهمی باشه برای التیام روح آسیب دیده و غمگین  تو .

 

باید ببخشی که فقط با زبان شعر باهات حرف می زنم ولی آخه وقتی یه کسی اینقدر قشنگ تونسته منظورش رو بیان کنه حیف نیست که ازش استفاده نشه و به جاش جملات ناموزون و نازیبای بنده به کار گرفته بشه ؟ به هر حال امیدوارم خوشت بیاد و دقیقاً درک کنی که چی می خواد بگه این شعر زیبای فروغ:

 

 

  يك پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم

سرشار می کند

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافی است.

*

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسۀ مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و «سارهای» سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

من از میان  ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

*

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

با دستمال تیرۀ قانون می بستند

و  از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگانی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید

باید

باید

دیوانه وار دوست بدارم.

*

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که «دیوار» را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو پوسیده ست

تنهاتر از تو نیست؟

*

پیغمبران رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست  ای برادر   ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

 *

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بوسم

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد، جوانی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام  خانه قدم می زند سلام بگویم؟

*

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که لحظه سهم من از برگ های تقویم است

حس می کنم که میز فاصله کاذبیست

در میان گیسوان من و دست ها ی این

                                                   غریبۀ غمگین

حرفی به من بزن

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در میان پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 1:0  توسط نگار | 
یک شعر زیبا از حمید مصدق که من خیلی دوستش دارم

ای مهربان من،

من دوست دارمت؛

چون سبزه های دشت

چون برگ سبزرنگ درختان نارون.

 

تو ،

 

از برفهای قلهء الوند،

-         پاک تری؛

و مهربانتر از،

             لطف نسیم ساکت شیرازی؛

در کوچه باغهای طراوت.

 

و دست تو،

دست ظریف تو، گلهای باغ را مانَد ،

در نوشکفتگی.

و شعرهای من،

-         این برکه زلال –

           تصویر پرشکوه تو را،

                                  در بر گرفته است.

تو،

با نوشخند مهر،

با واژه محبت ،

فرسوده جام خسته ام از بند دردها،

آزاد می کنی.

و با نوازشت،

این خشکزار خاطره ام را،

آباد می کنی.

 

با سدی از سکوت ،

در من رساترین تلاطم ساکن را،

بنیاد می کنی.

با این سکوت سخت هراس انگیز،

بیداد می کنی.

 

آنشب طلوع پاک تو در عمق تیرگی ،

دیدم اشارت صبح سپید بود.

 

وقتی طلیعه تو درخشید،

از پشت کوهسار تَوُهّم ،

زیباترین طلوع،

زیباترین سپیده صبح امید بود.

 

ای سرکشیده از دل این قیرگونه شب؛

بر آسمان برآی و رها کن

زرتار گیسوان زرافشان را

همچون شهابها

بر بیکران سپهر.

 

اینان زمینیان اسیرند.

اینان به شب نشسته شبکورند.

 

تو،

خورشید خاوری،

جان جهان ز نور تو سرشار می شود.

همراه با طلوع تو  ای آفتاب پاک ،

در خواب رفته طالع من ،

- این خفته سالیان-

                  بیدار می شود. 

ای آیۀ مکرر آرامش ،

می خواهمت هنوز.

آری هنوز هم ،

دریای اضطراب،

در سینۀ شکستۀ من موج می زند.

 

در هر غروب ،

در امتداد شب،

من هستم و تمامی تنهایی.

 

با خویشتن نشستن .

در خویشتن شکستن.

 

این راز سر به مهر،

تا کی درون سینه نهفتن .

گفتن.

بی هیچ باک و دلهره گفتن.

یاری کن،

مرا به گفتن ، یاری کن.

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 0:42  توسط نگار | 
این شعر زیبا رو لیلای نازنین برام فرستاده که میگذارمش اینجا یادگاری بمونه

 

براي او كه برايم بهترين است، تنها بهانه براي زندگي! خودت مي دوني برايم عزيزتريني ...

 

 

 

 

 

تو با يك جرعه از درياي يادت

ميان باغ قلبم جا گرفتي

 

تو با يك انعكاس نقره اي رنگ

مجال ناز از رعنا گرفتي

 

تو چون يك هديه ي فيروزه اي رنگ

مرا بر قايق رويا نشاندي

 

وبا يك لطف، يك لبخند ساده

مرا به سرزمين عشق خواندي

 

تو ديوار ميان قلبها را

به رسم آسماني ها شكستي

 

و چون حسي غريب و واژه اي سرخ

ميان دفتر روحم نشستي

 

تو دريايي ترين ترسيم يك موج

تو تنها جاده ي دل تا خدايي

 

تو مثل شوق يك كودك لطيفي

تو مثل عطر يك گلدان رهايي

 

تو مثل نغمه ي موزون باران

به روي اطلسي ها نازنيني

 

و تا وقتي که روحم مال اينجاست

                                   به روي صفحه ي دل مي نشيني

 

 

                                                       

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 18:1  توسط نگار | 
به نام خدایی که در این نزدیکی است

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويی داشتم
خدا گفت :پس ميخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم :اگر وقت داشته باشيد .

خدا لبخند زد:  وقت من ابدی است؛ چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
-- چه چيز بيش از همه شما رو در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد...
اين که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
اين که سلا متشان را صرف بدست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند


اين که با نگرانی نسبت به آينده
زمان حال فراموش شان می شود
انچنان که ديگر نه در آينده زندگی می کنند و نه در حال


اين که چنان زندگی می کنند که گويی هرگز نخواهند مرد
و چنان می ميرند که گويی هرگز زنده نبوده اند


خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت مانديم
بعد پرسيدم...
به عنوان يک پدر ميخواهيد فرزندان تان چه درس هايی از زندگی را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
ياد بگيرند که نمی توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسی نيست که دارايی بيشتری دارد
بلکه کسی است که نياز کم تری دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل کسانی که دوست شان داریم ايجاد کنيم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند که کسانی هستند که آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احسا سشان را ابراز کنند يا نشان دهند
ياد بگيرند که می شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند
ياد بگيرند که هميشه کافی نيست ديگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
و ياد بگيرند که من اينجام                

منبع: سایت hamsafar.com

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 16:28  توسط نگار | 
برای دل خودم

 

دلم گرفته ای دوست            هوای گریه با من

هیچی بدتر از درد بد فهمیده شدن و درک نشدن نیست. احساس می کنم پشت یه در بسته مونده ام و دارم با تمام توانم به در می کوبم ولی از اون طرف هیچ صدایی نیست. خدایا کمکم کن. توی اینجور لحظه ها فقط یاد تو بهم آرامش میده :

 

 

اُفَوِّضُ اَمری اِلَی الله اِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالعِباد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 15:41  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*