![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
آهای مردم دنیا ... من دوباره اومدم
|
|
سلام عزیزانم. من برگشتم. هیچ جا خونه آدم نمی شه به خدا. باید بگم دلم خیلی تنگ شده بود. برای همه حتی برای دکمه های صفحه کلیدم.این چند روزه هم منو ببخشید چون دونفر که خیلی برام عزیزن و همیشه خیلی دور و غیر قابل دسترسی ، این چند روزه مفتخرمون کرده اند و سخت مشغولشون هستیم. انشاالله به زودی آپدیت خواهم کرد و با دستمال همیشه خیس احساسم تار عنکبوتهای این وبلاگ رو خواهم زدود. به زودی... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 0:27 توسط نگار |
|
|
به رسم ادب برای امیر
|
|
اینبار می خوام برای یکی از معدود خوانندگان همیشگی این وبلاگ بنویسم. برای امیر که اگه اونم نبود و توی قسمت نظر بدهید این مطالب دلگرم کننده و شیرین رو برام نمی نوشت دیگه واقعاْ این وبلاگ تارعنکبوت می بست. راستش من عاشق اینم که بیام وببینم برام نظر نوشته اند. لیلاخانومی قید خوندن نظریات جنابعالی رو که دیگه زده ام. هیچوقت هیچ چیزی نمی نویسی و من همونطور که قبلاْ هم برات توی ایمیل نوشتم دیگه بی خیال شده ام. ولی خدا رو شکر که یکی همیشه هست که بازم بیاد بازم بنویسه بازم منتظر بمونه بازم.... امیرخان . نمی دونم تو کی هستی و چند سالته ؟ ولی می دونم که زیر سایبون قشنگی که ساخته ای کلمات شیرین و زیبایی رو برای پذیرایی از میهمانانت داخل ظرف طلایی احساست می گذاری. می دونم که خیلی با احساسی. گاهی غمگینی گاهی شاد. گاهی به عدل خدا شک می کنی و گاهی عاشقانه می نویسی. اونم خطاب به کسی که هیچ ردی ازش توی نوشته هات پیدا نمی شه.میدونم که به خودت همیشه یادآوری می کنی که کلامی نگویی که به کسی بربخوره و نگاهی نکنی که دل کسی بلرزه. به هر حال باید بهت بگم منهم همیشه میام زیر اون سایبون مهربونیهای تو می نشینم و چند دقیقه ای آرامش می گیرم. از گرمای سمج تابستان و از خستگی برخورد با آدمهایی که فقط فکر دویدن دنبال آب ونان هستند پناه میارم زیر خنکای دلپذیر سایبون تو و با اشتیاق می خونم ببینم چی توی دلت داره می گذره. برای تو هم شعری رو انتخاب کرده ام و بهت تقدیم می کنم چون تو هم میهمان همیشگی وبلاگ منی و دیگه برام مثل یکی از آشنایان میمونی هرچند که از هر غریبه ای هم غریبه تر باشی و ناشناس تر. تقدیم به تو که به نظر میرسه نگاهی عاشقانه به زندگی داری: مسافر
دم غروب، میان حضور خستۀ اشیاء نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز، هیاهوی چند میوۀ نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیۀ صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. مسافر از اتوبوس پیاده شد: « چه آسمان تمیزی!» و امتداد خیابان غربت او را برد. غروب بود. صدای هوش گیاهان به گوش می آمد. مسافر آمده بود و روی صندلی راحتی ، کنار چمن نشسته بود: « دلم گرفته است. تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد. خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود. چه دره های عجیبی! و اسب، یادت هست، سپید بود و مثل واژۀ پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد. و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه. و بعد، تونل ها. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.» نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: « چه سیب های قشنگی! حیات نشئۀ تنهایی است.» و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس. و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. - و نوشداروی اندوه؟ - صدای خالص اکسیر میدهد این نوش. و حال ، شب شده بود. چراغ روشن بود. و چای می خوردند. - چرا گرفته دلت، مثل اینکه تنهایی. - چقدر هم تنها! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. - دچار یعنی - عاشق. - و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. - چه فکر نازک غمناکی! - و غم تبسم پوشیدۀ نگاه گیاه است. و غم اشارۀ محوی یه رد وحدت اشیاست. - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانۀ آنهاست. - نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. اگرچه منحنی آب، بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر، همیشه فاصله ای هست. دچار باید بود
وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که - غرق ابهامند. - نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست. و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز. و او و ثانیه ها روی نور می خوابند. و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند. و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گرۀ رودخانه را نگشود. و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند و تا تجلی اعجاب پیش می رانند. آری عاشق باش همچنان که تا امروز بوده ای. مهم نیست عاشق چه کسی ولی عاشقانه فکر کن و عاشقانه به زندگی نگاه کن که عاشقان هرچقدر هم که تنها باشند بازهم با نور همنشینند و این یعنی همه چیز.
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:19 توسط نگار |
|
|
یادگاری واسه سالروز تولد خودم
|
|
به مناسبت دیدار دیروزمان
یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. مثل پریروزهای فکر، جوان بود. حنجره اش از صفات آّبی شط ها پر شده بود. یک نفر آمد کتاب های مرا برد. روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید. عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد. میز مرا زیر معنویت باران نهاد. بعد، نشستیم . حرف زدیم از دقیقه های مشجر. از کلماتی که زندگانی شان، در وسط آب می گذشت. فرصت ما زیر ابرهای مناسب مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه حجم خوشی داشت. «سهراب سپهری» سلام بر همسفر لحظه های تنهایی من . سلام بر لیلای نازنینم خانومی ؛ امسال زندگی من با همه سالهای قبل فرق کرده. امسال تو به زندگی من اومدی و : آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا. عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت. امسال کلاغ سیاه های تنهایی ؛ رفقای همیشگی من بال گشودند و پر زدند و کوچ کردند به دیار بی کسی ؛ به دیار نیستی . رفتند تا روی دوش های خستۀ یک انسان سردرگم و بی انگیزۀ دیگه بنشینند. و در عوض با آمدن تو ، پروانه های رنگارنگ و زیبای مهر، دوستی ، همدلی و رفاقت فضای خانه و قلبم را پر کرده اند. به هر طرف نگاه می کنم پرهای رنگی و زیبایشان چشمان خسته ام را می نوازد و اشک شوق را بر آنها جاری می کند. به هر طرف ... امسال اولین سالی بود که من کادوی تولد پیش از موعد گرفتم. اون کتاب شعرت و اون متن قشنگی که اولش نوشته بودی روح منو تسخیر کرد. باور کن یک دنیا شادم کرد. الان هم که دارم اینا رو می نویسم اشک توی چشمم جمع شده. میدونی من چند ساله که یه کتاب از کسی هدیه نگرفته بودم؟ اونم کتاب شعر و از شاعری که شعرهاش خوراک روح منه. انگار که این شعرا رو خودم سروده باشم به دلم می چسبه. نمی دونم چرا توی این دور و زمونه هدیه دادن اینقدر تعریفش عوض شده. همه به دنبال چیزای چشمگیر و گرانقیمت می گردن تا دوست داشتنشون رو ؛ به یاد هم بودنشون رو به همدیگه ثابت کنن. کسی به فکر کتابها - این عصاره های روح آدما - نیست که توی کتابفروشی ها مظلوم و بی صدا ردیف شده اند و منتظر یه آدم با فرهنگند که بیاد و از جا درشون بیاره و بخره و ببره خونه و ببینه این آدمی که شیره جانش رو ، تجربیاتش رو ، رؤیاهاش رو ، غمها و شادیهاش رو ریخته روی صفحه های سپید کاغذ آخه چی دلش می خواسته به همنوعانش بگه. نه کسی به فکر این دوستان مظلوم و بدبخت نیست هرچند اولین شعری که هر بچه ای به خاطر می سپاره شعر« من یار مهربانم» باشه. نمی دونم چطوری و با چه زبونی ازت تشکر کنم لیلاجان. از اینکه روز تولدم رو به یاد داشتی و برام ارزشمند ترین چیزی رو خریدی که سالها بود حسرتش رو داشتم: درک و همدلی. خیلی لذت بخشه که بدونی یه نفر میدونه تو چه چیزایی دوست داری و درست همونی رو که می خوای بهت هدیه بده. و لذت این عمل برای من به مراتب بیشتر از هر کس دیگه ای هست چون کمتر کسی پیدا می شه که من بتونم روحم رو بهش بی پرده نشون بدم . مردم دیگه حال و حوصله برخورد با آدمای احساساتی رو ندارن. یا لااقل من اینطوری فکر می کنم. برای تشکر از تو هم چیزی ندارم بهت بگم فقط یه شعر برات می نویسم از سهراب که زبان حال من به تو هست : به باغ همسفران
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینۀ آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین، عقربک های فواره در صفحۀ ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنن. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام. بیا ذوب کن در کف دست من جِرمِ نورانی عشق را. در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم. من از سطح سیمانی قرن می ترسم. بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است. مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد. مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا. و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد. و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد. حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد. چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد. چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید. و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم، ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. |
|
2 نوشته شده در
جمعه دهم تیر 1384ساعت 16:25 توسط نگار |
|
|
چگونه دوستت دارم؟
|
|
چگونه دوستت دارم؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامرئی به اندازۀ پایان هستی من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس ِ بعد از دعا تو را با اندوه قدیمی و ایمان کودکی ام دوست دارم با عشقی که سالها گم کرده ام با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام با اشکها، لبخندها و تمام هستی ام و اگر خدا بخواهد بعد از مرگم تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت. الیزابت براونینگ- شاعره انگلیسی |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 19:13 توسط نگار |
|
|
|
|
کدام غبار...؟
با جوانه ها، نوید زندگی ست زندگی : شکفتن جوانه هاست. هر بهار از نثار ابرهای مهربان ساقه ها پر از جوانه می شود هر جوانه ای شکوفه می کند شاخه چلچراغ می شود هر درخت پر شکوفه باغ... کودکی که تازه دیده باز می کند یک جوانه است گونه های خوشتر از شکوفه اش چلچراغ تابناک خنده است خنده اش بهار پر ترانه است، چون میان گاهواره ناز می کند... ای نسیم رهگذر، به ما بگو این جوانه های باغ زندگی ، این شکوفه های عشق، از سموم وحشی کدام شوره زار رفته رفته خار می شوند؟ این کبوتران برج دوستی از غبار جادوی کدام کهکشان گرگ های هار می شوند؟ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 10:44 توسط نگار |
|
|
به من گوش بده!
|
می خواهم که به من پاسخ دهی حتی اگر بد حرف می زنم تمام چیزهایی را که تاکنون گفته ام فراموش خواهند شد هرچند برای من از این شعر یا هر شعر دیگر ارزشمندترند می خواهم گوش کنی! حتی اگر بد حرف می زنم به من گوش بده! نه در شعرم بلکه در اشکهایم نه وقتی بهترین هستم بلکه وقتی بدترینم! آدریان ریچ- شاعر معاصر آمریکایی Adrian Rich |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:35 توسط نگار |
|
|
حرفای دل خودم
|
|
حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند. بنابراین ، اگر می خواهید آنها را بشناسید ، به آنچه می گویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید. «جبران خلیل جبران»
دوست عزیز: امروز دلم می خواد از دل خودم بگم و از افکارم؛ یه چیزای نصیحت گونه ولی البته واقعاً نصیحت نیست.فقط یه یادآوریه هم به تو و هم به خودم: از این به بعد به حرفای آدما دقت کن . مهم نیست که راجع به چه چیزهایی حرف میزنن. مهم اینه که در مورد چه چیزایی حرف نمی زنن. همون چیزایی که زیرکانه از گفتنش پرهیز می کنن اصل و اساس زندگیشونه. بعضی وقتا که پای صحبت یه نفر می نشینم ناخودآگاه وقتی داره پرحرفی می کنه به یاد این جملات بالایی می افتم و توجه ام به ناگفته های گفتگو جلب می شه. از این وسط خیلی چیزا عاید آدم می شه. مثلاً دوستی که همه اش از خواهر و مادر و برادرش می گه و یک کلمه هم از پدرش حرفی نمی زنه باید توی ذهن آدم این جرقه رو ایجاد کنه که حتماً مشکلی در مورد این پدر وجود داره. این فقط یه مثال بود ولی اگه از این به بعد به این مطلب توجه داشته باشی می بینی که از آدمای اطرافت چیزایی رو می فهمی که در برخوردهای قبلی اصلاً متوجهش نشده بودی. آدمایی که هیچ چیزی واسه پنهان کردن ندارن آدمای کمیابی هستن. آدمایی که رک گو و صریحند و از گفتن حقایق ابایی ندارن . و بدبختانه چقدر تعداد این آدما توی جامعه امروزی ما کمه. همه می خوان از بقیه حرف بکشن و از خودشون چیزی بروز ندن. راستی این کارا چه معنی داره؟ خیلی وقتا که با یه چنین آدمایی مواجه می شم توی دلم می گم طرف از یه عقده ای توی زندگیش رنج می بره. یه چیزی واسه مخفی کردن داره و می خواد با این حرف کشیدنش از دیگران پی به نقاط ضعف اونها هم ببره. آخه بدبختانه بیشتر ما آدما به جای اینکه به فکر رفع عیوب خودمون باشیم با کشف عیوب دیگران خودمون رو تسکین میدیم؛ و این خیلی بده. هم از دیگران نقطه ضعف پیدا کرده ایم و هم خودمون بهتر نشده ایم. کاش میشد همه آدما رو از صافی صداقت و راستی گذروند. کاش جامۀ زیبای انسانیت و راستگویی و صداقت برازنده اندام همه ما انسانها بود. ولی متأسفانه برعکسه!. ما همگی ژنده پوشان قبای مندرس دروغیم.بیشترمون آدمای کوچک و حقیر و ترسویی هستیم که حتی از مواجه شدن با ضعف خودمون هم عاجزیم. راستی چندتا از ما خودمون رو به معنای واقعی می شناسیم؟ چندتا از ما به نقاط ضعف و قوت خودمون واقفیم؟ همه اش نگاهمون رو خیره کرده ایم روی دیگران ولی با خودمون از همه غریبه تریم. .از طرفی چون ذات وجودیمون رو خوب نمی شناسیم نمی تونیم خودمون رو دوست داشته باشیم و به همین دلیل ساده ، بر این باور میشیم که دیگران هم حق دارن که ما رو دوست نداشته باشن. پشت بند این مسئله هم نهال نفرت از دیگران در دلمون رشد می کنه.به همه دروغ میگیم. نارو می زنیم و این جامعه آلوده و کثیف رو می سازیم که الان پیش روی ماست. می خوام بگم چقدر خوبه همه ما یه آینه پیش روی روحمون بذاریم و به خودشناسی برسیم. اگه هرکسی خودش رو ، تواناییهاش رو ، زیباییهایی رو که خدای مهربون بهش داده، ذات وجودیش رو که نفخه الهی درش دمیده شده خوب بشناسه نمی تونه خودش رو دوست نداشته باشه. نکته اینجاست که ما وقتی هم ازمون خطایی سر می زنه مقابل خودمون می ایستیم و خودمون رو سرزنش می کنیم نه اینکه در کنار خودمون قرار بگیریم و به خودمون روحیه بدیم و تسکینش بدیم. نمی دونم چطوری باید حرفم رو بگم. می خوام بگم اگه هرکسی با خودش دوست باشه راحت می تونه نظر دیگران رو هم به روحش جلب کنه. چه فایده که ملت جسم ما رو ببینن و تحسین کنن؟ مهم لایه های درونی ما هست که نیاز به درک شدن و شناخته شدن داره . البته من مخالف آراستگی ظاهری نیستم اشتباه نشه. بالاخره ظاهر آدما تا حدودی می تونه آراستگی درونیشون رو هم به نمایش بذاره. ضمن اینکه خدا چون زیباست و سرچشمۀ زیباییها ، مسلماً زیبایی رو هم بیشتر دوست داره ولی می خوام بگم آدم باید خودش ، به خودش روحیه بده. همه اش از خودش عیب جویی نکنه. و اگه یه مسئله آزار دهنده ای توی زندگیش هست از نزدیکترین کسانش پنهانش نکنه. شجاعت ابراز کردنش رو داشته باشه. همیشه یادمون باشه که آدمایی که هیچی نمی گن؛ یا از درون تهی هستن و چیزی واسه گفتن ندارن و یا نمی خوان مردم پی به راز درونیشون ببرن. ضمن اینکه پرگویی هم یاوه گویی میاره. آدم باید بدونه که کی حرف بزنه و کی سکوت کنه. و به عنوان آخرین یادآوری اینم میگم که پنهان کردن مشکلات زندگی، اونها رو حل نمی کنه. بیاییم از این به بعد اینجوری باشیم:دوستی با خودمون رو سرلوحه اهدافمون توی زندگی قرار بدیم. و برای رفع مشکلات زندگیمون از طریق صحبت با افرادی که بهشون اعتماد داریم تلاش کنیم. آدمایی که اونها هم متقابلاً مسایل زندگیشون رو از ما پنهان نمی کنن و اونها رو با ما درمیون میذارن. به امید اینکه هریک از ما به بالاترین حد ظرفیت خوب بودن و بی عقده بودن خودش برسه انشاالله. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 1:38 توسط نگار |
|
|
دلتنگ تو ام خوب خوب نازنین من
|
|
دلم برای کسی تنگ است.... دلم برای کسی تنگ است....دلم برای کسی تنگ است
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 18:36 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|