تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
خبرهای جدید علمی

|     گروهی از دانشمندان آمریکایی و استرالیایی تلاش تازه ای را برای ساختن آنتی بیوتیک های قوی و واکسن ایدز از خون تمساح آغاز کرده اند. به گزارش سایت CNN ، باتوجه به این مهم که تمساح در مقایسه با دیگر جانداران از سیستم ایمنی بسیار قدرتمندی برخوردار است ، دانشمندان می کوشند تا از این ویژگی تمساح ها برای تقویت دستگاه ایمنی بدن انسان در مقابل عفونت و ایدز استفاده کنند. قبلاً در آزمایشهای مختلف مشخص شده بود که سیستم ایمنی این حیوان خزنده می تواند ویروس HIV را از بین ببرد. علاوه بر آن زخم های عمیقی که در نتیجه مبارزه تمساح ها با یکدیگر در بدن این خزندگان ایجاد می شود ، حتی در باتلاق ها و مرداب های پر از میکروب و محیط آلوده در مدت کوتاهی التیام می یابد بدون اینکه عفونی شود. این امر حاکی از آن است که دستگاه ایمنی تمساح قدرت زیادی برای مقابله با عفونت دارد و شاید با انجام تغییراتی بر روی گلبولهای سفید خون این حیوان که وظیفه دفاع در برابر ویروس ها و باکتری ها را بر عهده دارد ، بتوان داروهای جدید آنتی بیوتیک به مراتب قوی تر از « پنی سیلین» تولید کرد. سیستم ایمنی تمساح ها با سیستم ایمنی بدن انسان از آن جهت متفاوت است که به محض ایجاد عفونت در بدن این حیوان ، سیستم ایمنی آن فوراً و بطور مستقیم به باکتری ها حمله می کند و پیش از این که فرصت فعالیت بیشتر و تکثیر به آنها بدهد ، تمامی این باکتری ها را متلاشی می کند.

|     تلویزیونهایی در سالهای آینده از طرف ژاپنی ها به بازار عرضه می شود که به تلویزیون حسی موسوم است و بیننده می تواند بو و وزش باد را حس و اشیای به نمایش در آمده را لمس کند. دولت ژاپن به وزارت امور اداری دستور داده است که امسال همایشی با حضور نمایندگان مراکز علمی ، صنعتی و دولتی برگزار و امکان عملی کردن این طرح را بررسی کند. همچنین قرار است در سال 2006 مبلغ ده میلیون دلار از محل بودجه دولتی ژاپن به این طرح اختصاص داده شود. پس اگه قصد خرید تلویزیون گرانقیمتی داشته اید ، فعلاً دست نگهدارید تا ببینیم چی میشه.

زود برمیگردم و از همون مطالب مورد علاقه خودم می نویسم.

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:43  توسط نگار | 
(Hacker و انواع آن ) و چند تذکر امنیتی
امروزه شنيدن واژه ی هکر (Hacker) عادی و روزمره شده است ولی آيا ميدانيد که واژه هکر به چه کسانی اطلاق میشه و ما در دنياي کامپيوتر و اينترنت با چه گونه هايی از اين هکرها روبرو هستيم؟

Hacker کیست ؟
هکر به معنای نفوذ گر می باشد . به شخصی که نشان دهنده برتری قدرت خود از ماشین باشد نیز می گویند هکر !
کارشناسان هکرها را به 4 گروه اصلی تقسيم بندی کرده اند:

۱. هكرهاي سامورايي یا  White Hat Hacker Group ( گروه نفوذ گران کلاه سفید ) :
اين هكرها، که نام هک بر اساس کار ایشان نهاده شد معمولا دانشجویان و اساتیدی هستند که هدفشان از نفوذ به كامپيوتر ها و شبكه ها نشان دادن ضعف هاي سيستم و شبكه است و قصد تخریب ندارند. در واقع این هکر ها به هکر های خوب معروفند چون باعث می شوند بدون خرابکاری ضعف سیستمی مشخص شود و به نوعی در امنیت شبکه نقش مثبتی دارند .

۲. هكرهاي واكر(Wacker) یا Gray Hat Hacker Group ( گروه نفوذگران کلاه خاکستری ):

هدف اصلی این گروه استفاده از اطلاعات سایر کامپیوتر ها در مقصود های مختلف می باشد .
اما سرقت و خرابکاری جزو  کار این افراد نیست ! مثل اون هکری که سایت صدام حسین رو در زمانی که هنوز رئیس جمهور عراق بود هک کرد یا اون هکر ژاپنی که به سایت ناسا نفوذ کرد.

۳-  هکرهایی که بهشون booter ( بوتر ) می گن یا  Pink Hat Hacker Group ( گروه نفوذ گران کلاه صورتی ) : بوتر ها افراد لوس و بی سوادی هستند که همیشه ادعای هکری میکنند .این گروه کار زیادی از دستشون بر نمی یاد اما گاه ممکنه خطرناک بشوند ویا خسارتی که وارد می کنند خیلی زیاد باشد .
این گروه با حضور در چت روم ها و یا از طریق ایمیل با استفاده از نرم افزار دیگران سعی در مختل کردن ارتباطات دارند .
البته این نکته رو هم باید گوشزد کرد که هکر به معنای واقعی یعنی کسی که خودش برنامه ای جهت کاری خاص بنویسد ... نه اینکه از برنامه دیگه ای استفاده کند .
اما در بعضی موارد هکر ها از برنامه های از پیش نوشته شده نیز کمک میگیرند !
اغلب این کلاه صورتی ها خودشون هم نمی دانند چه می کنند  و چه هدفی دارن!
4. هكرهاي كراكر (Cracker) یا Black Hat Hacker Group ( گروه نفوذگران کلاه سیاه ) :

اين گروه  ، هكرهايي هستند كه هدفشان از نفوذ به كامپيوترها و شبكه ها خرابكاري و ايجاد اختلال در سيستم هاي كامپيوتري است.کراکر ها از نوع مخرب ترین هکرها می باشند که کارشان خرابکاری بطور مخفیانه می باشد .این گروه از ضریب هوشی بسیار بالایی برخوردارند ، چون می توانند هر مانعی را از سر راه بردارند . و جنگ امنیت و هکر های کلاه سیاه همیشه ادامه خواهد داشت !
چون هر چقدر که بانیان امنیت مانع جدیدی بر سر راه ایجاد می کنند باز هم کراکرها راه جدید برای در هم شکستن پیدا می کنند .هکر های کلاه سیاه اولین کاری که می کنند نفوذ به سیستم قربانی است ، آنها از طریق ویروسهایی که خود می نویسند ( تمامشان برنامه نویسند ) به سیستم قربانی نفوذ می کنند و ... . ویروسی که کلاه سیاه ها می نویسند حکم جاسوس را دارد !
 و یه نوع هکر دیگه هم البته هست که بهشون میگن پراكر(Preaker):
اين هكرها از قديمي ترين هكرها هستند كه براي كارشان نياز به كامپيوتر ندارند و كارشان بيشتر نفوذ به خطوط تلفن براي تماس مجاني و استراق سمع است.

خوب دوستان مطلب مربوط به هکرها تمام شد ولی اینجا ذکر چند نکته ضروری هست : اول اینکه من این مطالب رو از جاهای مختلف برداشت کرده ام و بعضی قسمتهاش رو قبلا از یه وبلاگ برداشته بودم و متأسفانه نمی دونم اسم این وبلاگ چی بوده و بقیه اش رو هم از سایت ایرانیان بلژیک برداشته ام.

نکته دوم اینکه حالا که یه مقدار اطلاعات در مورد انواع هک پیدا کرده اید این رو هم همیشه به خاطر داشته باشید که هکرها برای نفوذ به سیستم شما معمولا سعی می کنن یه فایلی رو برای شما ارسال کنند و ممکنه در نگاه اول این فایل دارای پسوند jpg یعنی همون پسوند متداول عکس باشه ولی این رو بدونید که می شه یه فایل exe (اجرایی) رو طوری تغییر نام داد که علاوه بر حفظ خاصیت اجرایی خودش ، در ظاهر دارای پسوند jpg هم باشه و موقع چت کردن برای شما ارسالش کنند و شما هم با دلی پر از امید ، این مثلا عکس رو دریافت کنید و متعاقب اون ، هک بشید بره پی کارش. پس در موقع دریافت فایل خیلی با احتیاط عمل کنید و بهتره که سعی کنید فایلی رو از کسی نگیرید مگه اینکه به صلاحیت اون طرف اطمینان داشته باشید که اینم خیلی کار سختیه. خلاصه از ما گفتن بود دیگه خود دانید. سوم هم اینکه توی کافی نت که میرید و ایمیلهاتون رو چک می کنید حتماً sign out کنید و همینطوری سیستم رو خاموش نکنید چون نفر بعدی می تونه ایمیلهاتون رو بخونه و هرکاری دوست داشت باهاش بکنه. راستی یه دونه firewall یا به عبارتی دیوار آتش هم حتماً نصب کنید که موقعی که کسی می خواد به سیستمتون نفوذ کنه متوجه بشید . من خودم از check it استفاده می کنم و تا حالا که بد نبوده.

 خوب امیدوارم که مطالب ایندفعه مورد پسند واقع شده باشه. نگید این وبلاگ عجب آش شله قلمکاریه ؛ همه چی توش پیدا می شه . من طرفدار تنوع هستم و دوست دارم از همه جا و همه چیز بنویسم . هرکی دوست نداره نخونه .

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 18:31  توسط نگار | 
آی آدمها

 

شعر  زیر رو مرحوم نیما یوشیج در سالهای دور گفته ولی هنوز تازه و آپ تو دیت هست. می دونید؟ هروقت می خونمش یاد تبعیض های اجتماعی می افتم ، یاد فقر و فلاکت یه عده و سرخوشی و توی پول غلت زدن عده ای دیگه. انگار نه انگار که همه ما مثلاً از یه آب و خاکیم  و از اون مهمتر اینکه همه مون قاعدتاً باید آدم باشیم دیگه . نه؟  بخونیدش ببینید چه احساسی بهتون دست میده. شاید هم برای شما معنی و مفهوم دیگه ای داشته باشه .

آی آدمها

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

تا تواناییّ ِ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کَنَد بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

بازمی دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کُنَد زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان ، وین بانگ باز از دور می آید:

-         « آی آدم ها» ...

و صدای باد هردم دلگزاتر،

 در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-    « آی آدم ها» ...

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 16:8  توسط نگار | 
روز پدر بر همه پدران مهربان و دلسوز دنیا مبارک باد.

عکس بالا رو به همسر عزیزم تقدیم می کنم البته از طرف دختر کوچولوی نازنینم که  هنوز خودش توانایی انجام چنین کارهایی رو نداره ولی می دونم که حقیقتاً و از صمیم قلب پدرش رو دوست داره و از داشتن چنین پدر مهربان و فهیمی به خودش می باله.

 مهربانترین پدر و همسر دنیا :  روزت مبارک!  انشاالله که صد سال زنده باشی و شاد و سلامت و سربلند.  همیشه دوستت خواهیم داشت.

 

و این قطعه شعر رو هم به روح پاک و همیشه گرامی پدر عزیزم تقدیم می کنم . هرچند می دونم که شاید هیچوقت نفهمیده باشه که چقدر دوستش داشته ام و دارم و خواهم داشت ولی بازم ناامیدانه فریاد می زنم : پدرم ، پدر همیشه عزیز و فرهیخته و بزرگوارم ، امروز و دیروز و فردا ، همه روز توست. همیشه و همیشه به تو فکر خواهم کرد و یادت ؛ نامت و مرامت در قلب کوچکترین دخترت برای ابد حک شده است. برای همیشه و تا ابد دوستت خواهم داشت ای عزیزترین و مهربان ترین و نرمخوترین پدر دنیا.

شجاع

 

حیف،

        می دانم که دیگر،

بر نمی داری از آن خواب گران ، سر،

تا ببینی

خوردسالِ سالخورد خویش را

کاین زمان، چندان شجاعت یافته ست،

تا بگوید:

-         « راست می گفتی ، پدر»...!

فریدون مشیری

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 16:27  توسط نگار | 
فعلا دو تا خبر

سلام . ببخشید که چند روزه آپدیت نکرده ام همه اش تقصیر این ISP هست که من ازش کارت خریده بودم. میگه اشکال از خطوط DATA و مخابرات و خلاصه این چیزا بوده . هیچ صفحه ای باز نمی شد . منهم دیگه دیدم طاقت ندارم رفتم و از یه ISP دیگه کارت خریدم. خوب اینم از مطالبی که آماده کرده ام:

بنا به پیشنهاد یکی از خوانندگان فهیم وبلاگم فعلا به صورت آزمایشی اخبار رو هم میاریم توی وبلاگ. البته به انتخاب خودم و به روشی که چندان هم تکراری نباشه. مثلا من ممکنه یه خبری رو بنویسم  که اصلا هم مهم نباشه ولی خودم برام جالب بوده باشه و ممکنه  از مهمترین اخبار ایران و جهان هیچ یادی هم  نکنم. این دیگه بستگی به حال و هوای خودم داره. شما هم اگه  دوست داشتید لینک خبرهای جالبی رو که می خونید برام بفرستید تا ازشون استفاده کنم. خوب برای شروع دوتا خبر میگذارم:

|           اولی اینکه قرار شده تعطیلی روزهای  12 فروردین  ،  15 خرداد ،  شهادت امام  جعفر صادق، ولادت حضرت علی و شهادت امام رضا - بجز در استان خراسان رضوی-  حذف بشه ودر عوضش برای  عید فطر دوروز تعطیل شود.

اگه نظر من رو بخواهید بد هم نیست .مخصوصا من با دوتا اولیش خیلی موافقم چون ضرری به بچه مدرسه ایها که نمی خوره. کارمندان هم خودشون می دونن دیگه ؛ اگه نیاز دارن مرخصی بگیرن. راستی در مورد شهادت امام رضا باید بگم اگه یادتون باشه تا چند سال پیش ، شهادت امام رضا تعطیل نبود و در عوض ولادتشون تعطیل بود. بعد اساتید و صاحبنظران در مجلس نشستند و کلی بحث و تفسیر کردند و به این نتیجه رسیدند که باید تعطیلی ولادت رو حذف کنن و در عوض شهادت رو تعطیل کنن و حالا بعد از گذشت چند سال دوباره تصمیم گرفته اند که این تعطیلی رو هم حذف کنن. با این حساب برای امام رضا نه ولادت تعطیل می شه و نه شهادت. آخه میدونید ؟ نمایندگان عزیز  مجلس ، به این نتیجه رسیده اند که امام رضا قربونش برم دیگه از خودمون شده و با خودیها هم که ما رودربایستی نداریم. اصل کار اونهایی هستند که ازمون دورند. قربونت برم امام رضا که دیواری از دیوار شما کوتاهتر پیدا نکرده اند. خوب بگذریم. این از خبر اول و تفسیرش از دید من.

-         J راستی حالا  که حرف از مجلس پیش اومد مراسم تحلیف آقای احمدی نژاد رو در مجلس دیدید؟ از همه چیزش جالب تر نماینده ای بود که با دهان باز خوابش برده بود. ای خدا کاش من میدونستم این شخص نمایندۀ کدوم شهرستان فلک زده ای بوده که حتی برای چنین مراسم مهمی هم نتونسته جلوی خودش رو بگیره . واقعا دلم برای مردمی که یه همچین شخصی رو فرستاده اند به  مجلس کباب شد. شما چطور؟

 

|                و اما دومین خبر که با اولی زمین تا آسمون فرق داره ولی برای خود من جالب بود اینه که چندتا دزد کارکشته ، موبایلهای عوامل فیلمبرداریِ فیلم «بازگشت سوپرمن» رو دزدیده اند و باعث شده اند که همه چی به هم بریزه. به این معنی که از اون جایی که تصادفاً دزدهای شوخ طبعی از کار در اومده اند ؛ از طریق این تلفنها پیام های اکشن و یا توقف رو به عوامل فیلم می رسونده اند و باعث ایجاد هرج و مرج زیادی شده بوده اند. ولی تهیه کنندگان فیلم لابد از ترس آبروریزی و به خاطر اینکه این فیلم داره با بودجه عظیمی ساخته می شه و اگه این خبر در مورد سرقت موبایلها به گوش مردم برسه ، به طور حتم مورد مسخره قرار می گیرند و لابد روی فروش فیلم هم تأثیر منفی می گذاره ، اصلا صداش رو در نیاورده اند و به پلیس خبری نداده اند. ضمناً این فیلم بازگشت سوپرمن به کارگردانی «برایان سینگر» ، در ماه ژوئن اکران می شه. نقش سوپرمن هم به عهده «براندون روث» هنرپیشه تازه کار سینماست. دیگه من از بقیه بازیگران اسم نمی برم چون نمی خوام که یه خبر تخصصی سینمایی بهتون بدم. حالا خودمونیم ها، هروقت اسم این فبلم رو در آینده بشنوید یادتون به ماجرای بامزه دزدی موبایلهاشون نمی افته؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 20:2  توسط نگار | 
تقدیم به اونی که یه جورایی باهام قهر کرده ولی من باهاش آشتیم

 

خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.

بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بكارم. هر جا آزردگي است ، ببخشايم. هر جا شك حاكم است، ايمان.

هر جا نااميدی ، امید. هر جا تاريكي است،  روشنايي و هر جا غم جاري است ، شادي نثاركنم.

الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي، همدردي كنم.

 بيش از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم . 

 بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم.

 زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است، كه بخشيده مي شويم. 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 14:33  توسط نگار | 
تجربیات من

امروز می خوام در مورد چیزایی که تا بحال نداشته ام و سعی دارم کسب کنم یه کم بیشتر صحبت کنم. در واقع این مطلب به نوعی دنباله مطلب روز دوشنبۀ منه . میخوام راجع به سعه صدر بگم و صبر کردن بر ناملایمات . صفات برجسته ای که متأسفانه من خودم خیلی فاقد اونها هستم . هروقت یه چیزی پیش میاد که موافق میلم یا منطبق بر تصورات اولیه ام نیست فوری از کوره در میرم. و چشمتون روز بد نبینه. فوری آمپرم می چسبه و اگه با طرفم رودربایستی نداشته باشم که فوری و همون موقع که اون اتفاق افتاده واکنش نشون میدم و با عصبانیت ازش می خوام که رفتارش رو عوض کنه و اگه هم با طرف مقابلم رودربایستی داشته باشم و یا به هردلیلی نخوام عصبانیتم رو نشون بدم ، اونوقت دیگه محتویات این دیگ داغ و جوشان خشم و اعتراض ، مستقیماً توی دل خودم سرازیر میشه و می شه همون چیزی که سخت موجب آزارمه. یعنی اصطلاح «خون خونم رو می خوره» در مورد من مصداق عینی پیدا می کنه. اصولا متولدین تیرماه آدمهای زودخشمی هستند و بخصوص اگه مثل من متولد سال گاو  !!! هم باشند که دیگه میشه قوزبالاقوز. چه می شه کرد؟ اینم طبیعت منه ولی می خوام اینجا اینم اضافه کنم که هر صفت بدی راهی برای خلاص شدن ازش هم وجود داره. نمی شه که اینهمه روانشناسها برن درس بخونن و حتی قادر نباشن یه چیز ساده مثل خشم رو در وجود آدمی مهار کنن می شه؟ به هرحال برای خود من 2 تا مورد این اواخر پیش اومده که اینجا می خوام بدون توضیح اینکه هرکدام از این موارد ، مربوط به چه چیزی بوده اند ، فقط با مقایسه واکنشهایی که در مورد این دو موضوع نشون داده ام به خودم اثبات کنم که کدوم یک از این رفتارها مناسب تر بوده. در مورد اولی که حدود 20 روز پیش – کمابیش همین حدودا بود- پیش اومد من بقدری عنان اختیارم رو از دست دادم که مثل آدمای روانی شروع کردم جیغ و داد و گریه و  فریاد زدن و اصرار داشتم که همون لحظه و نه حتی با یک دقیقه تأخیر به همه و همچنین به طرف مقابلم اثبات کنم که حق با منه و اون داره به من حرفهایی رو نسبت میده که اصلا و ابدا اونها رو به اون صورتی که این شخص تحریفش کرده بود ، به زبون نیاورده ام. خوب البته حق هم با من بود و راست می گفتم و همونطور که میدونید وقتی آدم حق بگه و دیگری بخواد به ناحق بهش تهمت بزنه خشم یه واکنش طبیعی خواهد بود ولی دیگه نه اینقدر که من عصبانی شدم. باور کنید تا چندین روز حال و روز درستی نداشتم . حتی با دور و بری هام که اصلا هیچ تقصیری هم در این زمینه نداشتند یه تندی برخورد می کردم و دست خودم هم نبود. دیو خشم در وجودم بیدار شده بود و مهار کردن این هیولا هم کار حضرت فیله. به هرحال من در مورد اول به شدت و حدت هرچه تمامتر واکنش نشون دادم و البته باید بگم به همه کسانی هم که شاهد ماجرا بودند ثابت شد که حق با من بوده ولی حالا که کلاهم رو قاضی می کنم می بینم این به اثبات رسیدن حقانیت من ، هیچ ربطی به جیغ و دادها و حرص و جوشهای من نداشته. همه اش به این دلیل بود که یه شخص عزیز و دوست داشتنی و باتجربه خیلی عاقلانه حرفهایی زد و با چهارتا کلمه مناسب و با توجه به شناختی که از من داشت، خیلی راحت ثابت کرد که منظور من چیز دیگه ای بوده و طرف من حق نداره بیخودی حقایق رو به نفع خودش ، لوث کنه و درنهایت اون شخص هم کمابیش پذیرفت و غائله ختم شد. ولی اونچه که بعدها من بهش رسیدم این بود که اینهمه خشم نشون دادن و از حالت طبیعی خارج شدن من ، اصلا و اساسا لزومی نداشته و طرف من اصلا چنین ارزشی نداشته  که من بخوام خودم رو به خاطر حرفهای احمقانه اون اینطور داغون کنم و رنج بدم و به خودم صدمه روحی بزنم . اصلا چه دلیلی داشته که چنین واکنشی نشون بدم؟ یعنی من به عنوان یه آدم تحصیلکرده نمی تونستم خیلی راحت و با آرامش و صرفا با حرف زدن ، حقم رو به اثبات برسونم و تازه موجب هم نشم که همه در مورد من به عنوان یه آدم عصبی قضاوت کنند؟ چرا !  می تونستم ولی راه حل فوری و آنی ِ جیغ و داد و گریه رو به راه منطقی و کمی وقت گیر مذاکره ترجیح دادم . مثل خیلی از همجنسهای خودم .نه؟ ولی باز جای شکرش باقیه که با راهنماییهای همون عزیز که خیلی هم دوستش دارم و برام از ارزش و حرمت زیادی برخورداره ، شروع کردم به مطالعه در زمینه خودشناسی و مهار نفس و از این چیزا . توی این مدت خیلی تغییرات در درون خودم احساس می کنم . و از همه اونها مهمتر اینه که دارم تمرین می کنم که خشمم رو مهار کنم. البته این به معنی سرپوش گذاشتن روی احساسم نیست. چرا که خشمی که فرو خورده بشه هم ، در آینده کار دست آدم میده . بلکه به این معنیه که سعی می کنم در لحظه واکنش نشون ندم یا لااقل فقط نارضایتی خودم رو از وضعیت پیش اومده نشون بدم و بس. بعد سر فرصت می نشینم و هرچی می خوام به طرفم بگم می نویسم واسش. من البته چون زیاد به کار با کامپیوتر معتادم مطالبم رو تایپ می کنم ولی خوب فکر می کنم می شه همین کار رو با نوشتن روی کاغذ هم انجام داد. مثلا در مورد اتفاق دومی که پیش اومد و باز من رو هم عصبانی کرد و هم رنجیده خاطر ، اصلا از اول واکنش نشون ندادم. بعد شاید 4-3 مرتبه نشستم و براش نامه نوشتم و هرچی به ذهنم می رسید بهش گفتم. طبیعیه که واکنشهای من در نامه های اولی تندتر و شدیدتر از آخریها بود به این دلیل که هرچی زمان می گذشت من بیشتر از جنبه عقل به مسئله نگاه می کردم و جنبه احساسی قضیه برام کمرنگ تر و بی اهمیت تر می شد . این البته نه به این معنیه که اصلا دیگه اون جنبه احساسی برام مهم نباشه ولی می خوام بگم یواش یواش و با گذشت چندین روز از اصل ماجرا ، کم کم تونستم بدون خشم به مسئله نگاه کنم و سعی کردم برای آخرین بار مطالبی رو که می خواستم به طرف مقابلم بگم ، ویرایش کنم و همون چیزایی رو که می خواستم بگم طوری بگم که هم منظورم رو به طور واضح بیان کرده باشم و هم طرف رو تا حدی که در توانم بود مجاب کرده باشم که کارش صحیح نبوده و باید بپذیره که اشتباه کرده. وقتی آخرین نامه رو نوشتم باور کنید یه نفس راحتی کشیدم چون دیدم این یکی دیگه محصول ذهن یه آدم خشمگین و عصبانی نیست؛ آدمی که عنان اختیار از دست داده و اهمیتی به بازتاب اعمالش نمیده بلکه فقط به لحظه فکر می کنه و تخلیه فوری احساسات ناخوشایند درونیش. بلکه حالا میدیدم که به نظر خودم و در حد توان خودم ، در مورد این مسئله سعۀ صدر به خرج داده بودم و صبوری پیشه کرده بودم و این برام خیلی باارزش و دوست داشتنی بود. اون نامه های اولیه رو حذف کردم و آخری رو با خیال راحت فرستادم چون چیزی ننوشته بودم که با شخصیت یه انسان بالغ و عاقل منافات داشته باشه. حالا دیگه فکر می کنم تونستم منظورم رو به خوبی بیان کنم. می خوام از تمام این حرفها نتیجه بگیرم که از همه حرفها گذشته این مورد دومی و واکنشی که من در موردش نشون دادم خیلی برای من آموزنده بود و می تونم بگم به خاطر نوع واکنشی که در نهایت نشون دادم – البته هنوز نتیجه اش معلوم نشده ولی امیدوارم که نتیجه قابل قبولی هم داشته باشه- ، در نهایت برام شد یه تجربه جالب و مفید و هرچند که من به هرحال توی این مدت اخیر همچنان سرگرم مبارزه با هیولای خشم و عصیان در درون خودم بوده ام ولی خوشحالم که در نهایت با شمشیر منطق ، قلب این هیولا رو نشونه گرفتم و پیروز این مبارزه من بودم نه اون موجود خونخوار و ترسناک درونی . آخ که چقدر به انجام رساندن یه عمل درست ، شیرین و لذت بخشه .آدم احساس سبک بودن ، آرامش و کرامت نفس می کنه. از این تجربه صرفنظر از درسهای مستقیمی که آموختم این درس رو هم برای همیشه آموختم که روش دومی خیلی خیلی مناسبتر از روش اوله و با خودم عهد کرده ام که برای همیشه و تا اونجایی که از دستم برمیاد ، این روش رو در زندگی و دربرخورد با ناملایمات پیشه کنم و بیشتر از این خودم رو مثل گذشته ها رنج ندم و با روح خودم خیلی دوستانه تر از اینی رفتار کنم که تا بحال می کرده ام.

مرسی از اینکه تا آخر مطلبم رو خوندید. حالا اگه می خواید لطف رو در حقم تمام کنید نظرتون رو هم واسم بنویسید تا با تحلیل نظرات شما ، تصمیم بگیرم که اینجور مطالب رو در این وبلاگ ادامه بدم یا نه.
2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:38  توسط نگار | 
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟

درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
دل خراب من دگر خراب تر نميشود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند
گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:59  توسط نگار | 
یک نفر آن بالا مرا دوست دارد...

 

نگاه کن!

زهدان مرگ تا آغوش زنده زندگی را یک نفس دویده ام...

اینک حجم شش هایم از اکسیژن ناب حیات لبریز و شریان گرم حضور در آوندهای تنم جاری است.

«یک نفر آن بالا مرا دوست دارد». یک نفر سکوتش را سخاوتمندانه با من قسمت می کند. یک نفر هست که مرا فقط برای خودم می خواهد...

رحمتش که باران می شود، دست های نیایشم جوانه می زنند... مثل دانه های آبستن رویش ، پوسته سخت اسارتم را می شکافم و به سمت نور قد می کشم... به جای اینکه از پرچین بلوغ بگذرم،دوباره کودک می شوم.

معصومیت کودکانه ام را از نو زندگی می کنم.همان قدر ساده! همان اندازه زلال!

قلب کوچکم بزرگ می شود. چنان که در حجمش کاینات با همه عظمتش می گنجد.

به پشت سر می نگرم. می بینم از «بود» تا «بودا» چقدر راه آمده ام!

از قعر دره من تا اوج قله او فاصله ای جز «من» نبود.

این بالا فقط یک صدا هست: سکوت... سکوتی که عجیب شنیدنی است!

خالق این صدا، معمار خاموش کاینات است. از سنگ،ستاره می سازد و از دیوار ، در...

ستاره را نشانه می کند برای گمشدگان عطشان کویر و در می گشاید بر مشت های زخمی تاول زده که عمری به دیوار سیمان کوبیده و پاسخی نشنیده اند.

یک نفر آن بالا مرا دوست دارد... دلخوشی بالاتر از این؟!

مرده ی آدم های پایین و زنده به عشق کسی شده ام که آن بالا، مرا دوست دارد.مرا فقط برای خودم دوست دارد.

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 18:15  توسط نگار | 
حرفهای تنهایی ؛ یه چیزایی بین من و خدای خودم

می دونی دلم می خواست چه جور آدمی بودم؟

دلم می خواست هر حرفی که به ذهنم خطور می کنه رو بتونم راحت و بی رودربایستی به طرف بگم. دلم می خواست اینقدر ایرانی نبودم. اینقدر در قید و بند تعارفات الکی اسیر نشده بودم. دلم می خواست اینقدر مجبور نباشم واسه یه «نه» گفتن صدتا دروغ به هم ببافم و ضربان قلبم رو بالا ببرم. دلم می خواست اگه از یه چیزی خوشم نمیاد بتونم راحت و بدون نگرانی ازاینکه طرف مقابلم بدش بیاد به زبون بیارم و رها بشم از این قفلهایی که بر دهان زده ام. گاهی از یه کسی بدم میاد و مثلاً دلم نمی خواد دیگه ببینمش ؛ اونوقت می دونی چی دلم می خواد؟ دلم می خواد مجبور نباشم لبخند بزنم و تظاهر کنم که مثلاً از دیدن شما خوشحال هم هستم. برعکس دلم می خواد زل بزنم تو چشماش و خیلی راحت بگم : ازت خوشم نمیاد. اینقدر نیا جلوی چشمم. اینقدر دور و برم نپلک. وجودت مثل خاریه که تو چشمم فرو بره. از معاشرت و مصاحبتت بیزارم. از وقتی خودم رو شناختم ؛ از همون دوره نوجوانی همیشه دلم می خواست انگلیسی بودم. همیشه مجذوب دیسیپلین و رک گویی انگلیسیا بوده ام. عاشق اون خونه های بزرگ و زیبای توی فیلم هاشون هستم. از اینکه همیشه اینقدر مرتب و منظم هستند ؛ اینقدر تابع قوانین اجتماعی هستند لذت می برم. نمی خوام مثل احمقها فکر کنم که همه انگلیسیا اینجوری هستند یا آدمهای قرن حاضرشون هم مثل توی فیلمهای قدیمی هنوز به همون سبک و سیاق زندگی می کنند. می دونم که بیشتر این رفتارها مال تو فیلمهاست. میدونم اونها هم ولگرد دارند. آدمای بی قانون و به درد نخور دارن. اینا رو میدونم ولی ایده آل من اون آدمای ترو تمیز و مرتبی هستند که خونسردانه با همه مشکلات مواجه می شن. همیشه عصرها میز چای به پا می کنند و کیک تازه با چای معطر هندی می خورن . توی کتابخونه های شیک و با دیواره های چوبی لم میدن و کتاب می خونن و چیز می نویسن. یه عالمه کتاب برای خوندن ، خدمتکارهایی که کارهای خونه رو انجام میدن و تو دیگه هیچ کاری نداری که مجبور باشی انجامش بدی.آخ خداجون اگه از خودم می پرسیدی که دوست دارم کجا به دنیا بیام و توی چه جور فرهنگی بزرگ بشم قطعاً انتخابم این بود که گفتم. ولی البته من اصلا ناشکر نیستم. خدا رو شکر توی یه محیطی بزرگ شدم و رشد کردم که دوروبرم همیشه پر از آدمهای فرهنگی بوده. پدرم، مادرم ، خاله ام ، عموم ، دایی ام همگی اهل مطالعه و تحصیل کرده بوده اند. همینطور هم خواهرانم و حالا هم همسرم. . از حق نباید گذشت که توی خونه ما بیشتر از بسیاری از خونه هایی که دیده ام کتاب بوده و کتابخونه هم داشته ایم. هرچند توش شومینه نبوده و به وسعت اون کتابخونه های انگلیسی هم نبوده ولی بالاخره گلچینی از ادبیات ایران و جهان رو توش داشتیم. کتابهای تاریخی ، شعر ، فلسفی و عرفانی. نه خدایا ناشکری نمی کنم. اگه قرار بوده و صلاح بوده که ایرانی باشم هزار بار شکرت که توی چنین خانواده ای بزرگ شده ام. خدایا شکرت که پدر و مادر مهربون ، فهمیده و از خود گذشته ای داشته ام. خدایا شکرت که هیچوقت توی خونه مون صدای دعوا شنیده نشد و هیچ موقع مجبور نبودیم مثل جوجه های هراسون سر به زیر بال فرو کنیم و شاهد جروبحث و دعوای پدر و مادر باشیم. ای خدای مهربون به خاطر همه این نعمتهایی که بهم دادی ازت ممنونم. به خاطر اینهمه التفات و توجهی که بهم داشته ای ازت سپاسگزارم. فقط یه چیزی: ازت خواهش می کنم یه خورده بهم اعتماد به نفس بده. بهم کمک کن راحت بگم «نه!». بهم کمک کن رک گو و با صداقت باشم و بهم دوستانی بده که بتونم راحت حرفام رو بهشون بزنم و نترسم که الان دوستم بدش میاد ؛ الان راجع به من بد فکر می کنه . فردا میره حرفام رو به دیگران میگه و خلاصه از این جور چیزا.

خدایا راضیم به رضای تو. هرچی خودت صلاح بدونی و برام مقدر کنی قبول دارم. فقط درد نده ، غم غیرقابل تحمل نده ، و نذار بدون عزیزانم زنده بمونم. همینها رو که بهم بدی دیگه بقیه اش حله . دوست دارم قبل از همه عزیزانم بیام پیشت خداجونم. میدونم که این نهایت خودخواهیه که خودم حاضر نیستم غم فراق عزیزانم رو بچشم ولی می خوام اونا این درد رو تجربه کنن ولی خداجونم پدرم رو که اینقدر زود بردی. دیگه نذار بیشتر از این غصه بخورم. دیگه طاقت ندارم. فکر دوری از تک تک عزیزانم هم رنجم میده چه برسه به از دست دادنشون برای همیشه. خداجونم حرفام رو بهت گفتم . بقیه اش بسته به کرمته. بسته به اینه که چقدر دوستم داشته باشی و چقدر دلت بخواد دلم رو نرنجوی ولی به هرحال بی تردید تو بهترین دوستمی و هرآنچه ز جانب دوست می رسد نیکوست.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:10  توسط نگار | 
 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا ،‌ وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز دَ
يّار و دياري - باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه ترا منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو ، فريب

قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام ، آي ! كجا رفتي؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 1:7  توسط نگار | 
شعر زیبایی از اسماعیل خویی

وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه

وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت

وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند

وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم

وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي

وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد

وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود

وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند

وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 11:58  توسط نگار | 
دلنوشته هایی پیرامون عشق

 

من سکوت را از آدم پرگو آموختم، بردباری را از نابردبار و مهربانی را از نامهربان؛ اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.

 

 

 

اینبار می خواهم کوتاه و موجز بگویم: از عشق گفتن کار هرکسی نیست. هرروز کسانی را می بینیم که در گوش یکدیگر زمزمۀ محبت سر میدهند و لاف عشق می زنند ولی چه زیبا گفته جبران خلیل جبران دربارۀ عشق:

 

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم،

اما وقتی دهان گشودم، زبانم بند آمده بود.

پیش از آنکه عشق را بشناسم، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ،

اما شناختن را که آموختم، کلمات در دهانم ماسید،

و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.

 

بیش از این چه باید گفت؟ عشق آنست که پاک باشد و خدایی. رنگ و ریایی در آن نباشد. شائبه ای در بر نداشته باشد. عاشق واقعی آنست که در معشوق جلوه ای از روح خدایی خویش را بازیابد ولی دریغا که در آفرینش عشقهای این دور و زمانه شیطان بیشتر از خداوند دستی در کار دارد. همه می گویند عاشق شده ایم. ولی وقتی پای امتحان مهر پیش می آید ، وقتی جایی قرار باشد از خود بگذرند به خاطر معشوق ، وقتی پای منافع جسمانی یا مادی پیش می آید با کمال تأسف باید گفت نوع بشر در وحله اول و بیش از هر چیز عاشق خویش است و بس. همه چیز برای من ، همه کس در خدمت من ، فقط من باشم و دیگر هیچ. جهان پیرامون ، انسانهای دور و بر را گو مباد وقتی قرار باشد من نباشم یا منفعتی برای شخص من در کار نباشد. آری ، اینست معنی و مفهوم واقعی عشقهای این جهانی . اینجاست که باید گفت به  قول دکتر علی شریعتی :

خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

 

 

در حاشیه:  اینها دیگه تراوشات مغزی خودمه. از بس از اینجا و اونجا نقل قول کرده ام ، گاهی که یه چیزی از خودم می نویسم حتماً باید یادآوری کنم.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 15:12  توسط نگار | 
خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

001516.jpg

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟


- این مطلب رو از سایت http://www.nooronar.com برداشته ام-

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:18  توسط نگار | 
تشکر
سلام عزیزانم. اگه شماها رو نداشتم که واسم نظرات دلگرم کننده بنویسید و تشویقم کنید به خدا دق می کردم. امروز چیزی واسه گفتن ندارم فقط اومدم تشکر کنم به خاطر محبتهای شما. ممنون از بابت همه چیز.
2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 21:50  توسط نگار | 
گل باغ آشنايي از م. آزاد

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.

گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟

نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!

گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟

گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.

منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...


2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:12  توسط نگار | 
گل گلدون از سیمین غانم

آهنگ مورد علاقه من- گل گلدون از سیمین غانم

گل گلدون من شکســـــته در باد
                                         تــــــــــو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
                                         کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون ... پر رنگين کمون
                                        من مثل تاريکی ... تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
                                 من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ... ماه ايوون من
                                       از تو تنها شدم ... چو ماهی از آب
گل هر آرزو ... رفته از رنگ و بو
                                      من شدم رودخونه ... دلم يه مرداب

آسمون آبی ميشه ... اما گل خورشيد
                                                رو شاخه های بيد ... دلش ميگيره
دره مهتابی ميشه ... اما گل مهتاب
                                             از برکه های خواب ... بالا نميره

تو که دست تکون ميدی
                             به ستاره جون ميدی
                                                        می شکفه گل از رخ خاک
وقتی چشمات هم مياد
                              دو ستاره کم مياد
                                                     می سوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ... ماه ايوون من
                                       از تو تنها شدم ... چوماهی از آب
گل هر آرزو ... رفته از رنگ و بو
                                      من شدم رودخونه ... دلم يه مرداب

...

خواننده: سیمین غانم
آهنگ: فریبرز لاچینی

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 23:24  توسط نگار | 
بهشت ، جای بدی نیست

 

 

دلم گرفته دگر غم تعارفم نکنید               

                               غمی که نیست به عالم تعارفم نکنید

هنوز مست می دوشم ای سحرخیزان

                                         دوباره بادۀ نم نم تعارفم نکنید

بهشت ، جای بدی نیست، عشق «حوا» را

                                    میان این همه «آدم» تعارفم نکنید

صلیب، دست مرا در «حنا» گذاشته است

                                 شلال گیسوی «مریم» تعارفم نکنید

زسر کشیدن دریا نمی شوم سیراب

                                        میان بادیه، شبنم تعارفم نکنید

نخواستم که بگیرید دست هایم را

                               به پای دار... شما هم ... تعارفم نکنید

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:13  توسط نگار | 
چه کنم؟ بازم دلم گرفته

 

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟

 

اگر زمانه به اینگونه

-       پیشرفت این است

مرا به رجعتِ تا غار

-       مسکن اجداد

مدد کنید

               که امدادتان گرامی باد

 

همیشه دلهره،

                      با من

                              همیشه بیمی هست

که آن نشانۀ صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

 

همیشه می گفتم:

               « چقدر مردن خوب است

               « چقدر مردن،

               « - در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است-

                                                                    خوب است.

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:33  توسط نگار | 
چگونگي ايجاد پسورد براي محافظت از پوشه ها در ويندوز XP

چگونگي ايجاد پسورد براي محافظت از پوشه ها در ويندوز XP

 

آيا شما به طور مشترك از يك كامپيوتر استفاده مي كنيد و مي خواهيد پوشه هايتان امنيت بيشتري داشته باشند؟
براي ايجاد پس وردي كه از پوشه ها محافظت مي كند دو روش وجود دارد.

روش اول:اگر شما براي نام كاربري خود پس ورد داريد مي توانيد از اين پس ورد براي محافظت از پوشه هاي خود استفاده كنيد. اما در غير اين صورت روش زير را دنبال كنيد: روي پوشه اي كه مي خواهيد محرمانه بماند راست كليك كرده و گزينه ي Properties را انتخاب كنيد (يا كليد هاي Alt و دابل كليك را به طور همزمان فشار دهيد.) سپس روي كليد sharing كليد كرده و گزينه «Make this folder private »را تيك دار كنيد . و در آخر كليد Apply را بزنيد. اگر شما براي نام كاربري خود پس وردي نداشته باشيد، كاردي ظاهر مي شود كه از شما سوال مي كند آيا مي خواهيد پس وردي بسازيد ؟ اگر مي خواهيد پوشه را محرمانه كنيد بايد حتما” اين كار را انجام دهيد بنابراين روي گزينه yes كليك كنيد . از اين پس براي ورود به دسك تاپ كامپيوتر و استفاده از آن بايد از پس وردتان استفاده كنيد.
پس از كليك گزينه yes بايد پس ورد خود را تايپ كنيد و سپس آنها را تصديق كنيد. سپس روي دكمه «create pass word » كليك كنيد و در آخر پنجره پس ورد را ببنديد.
در آخر كليد ok پنجره propertiest را بزنيد. اكنون هر كسيكه وارد سيستم شما شود
نمي تواند بدون اطلاع از پس ورد شما به آن فايل دسترسي پيدا كنيد .

روش دوم: اگر پوشه مورد نظر به صورت zip يا فشرده است شما مي توانيد يك پسورد منحصر به فرد به آن بدهيد.
فقط كافيست روي پوشه زيپ شده دابل كليك كنيد و وقتي پوشه باز شد از منوي بالا گزينه file رفته روي گزنيه «Add a password » كليك كنيد.
و سپس پس ورد خودرا در پنجره ظاهر شده تايپ كنيد.اكنون شما تنها كسي هستيد كه به فايل هاي اين پوشه دسترسي داريد. پوشه باز مي شود و فايل ها نيز ديده مي شوند اما شما تنها كسي هستيد كه مي توانيد به فايل ها دسترسي داشته باشيد.

 

منبع: شبكه فن آوري اطلاعات ايران

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 0:1  توسط نگار | 
به مناسبت روز مادر

 

این قطعه شعر را از فریدون مشیری انتخاب کرده ام برای تقدیم به مادر عزیز خودم و همه مادران دلسوز دنیا:

اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من


و اینم یه شعر زیبا درباره مادر  که به همه مادران عزیز تقدیم می کنم :

راز چشمان مادر : 

من نمیدانم چرا امسال

فصل سرما در تو پیدا شد

در بهار سر سبزت

جای خنده غم شکوفا شد

رد پای برف سنگین را

می توان بر گیسوانت دید

اوج سرمای زمستان را

از نگاهت می شود فهمید

می شود از چین پیشانیت

وسعت اندوه را حس کرد

در میان سینه ات داری

مرغکی زیبا ولی پر درد

راز چشمان تو را خواندم

در نگاهت لحظه ها سردند

با سکوت خویش میگویی

غصه ها بسیار نامردند

من برایت شعر میگویم

با غم تو آشنا هستم

قامتت را خم مکن مادر !

من برایت یک عصا هستم . 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 12:2  توسط نگار | 

 

خوب خوب نازنین من سلام. امروز صبح داشتم کتاب «بوی عطر گلاب» رو می خوندم از یک زن بسیار زیبا و جذاب اهل زلاند نو درباره ایران و شوهر ایرانیش. درباره چیزهایی که در خلال اقامتش در ایران و در زمان جنگ دیده بوده و از نزدیک لمس کرده. یه جایی توی کتاب در مورد بچه هایی نوشته بود که توی صف مراسم صبحگاه مرتب شعارهای مرگ بر... سر می دهند و نوشته بود خیلی خوشحال شدم ازاینکه دیدم دوران کودکی من در جایی گذشته که هیچ نیازی نبوده مفهوم نفرت رو درک کنم. وای که این جمله ساده چه تکان عمیقی به من داد. یه لحظه برگشتم به دوران کودکی . به اونروزهایی که با یه دنیا شور و شوق کیفهای کوچولو و سنگین از کتاب و دفترمون رو به دوش می کشیدیم و پا می گذاشتیم به جایی که در واقع خونه دوم هر بچه ای محسوب میشه. جایی که پایه و اساس تربیت آدم رو تشکیل میده و راه زندگی آینده هر آدمی از همینجا شکل خواهد گرفت. توی سرما و گرما می ایستادیم توی صف و اول آیت الکرسی می خوندیم و بعدش دعاهای روزانه رو و بعدش هم یه نفر – خدا بگم خیرش بده یا نده- داد میزد «تکبیر» ! . و بعدش ما با حنجره های کوچکمون هرچی مرگ بر ... سراغ داشتیم فریاد می زدیم. مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین و صدام ، مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر ضد ولایت فقیه و و و. مرگ بر هرکی و هرچی که موافق طبع ما نیست . مرگ بر همه اونایی که عقیده شون و مرامشون در زندگی با خط و مشی ما سازگاری نداره. و این درس زندگی بوده که ما آموخته ایم. واقعاً متأسفم. حالا بعد از سالهای طولانی که از درس و مشق فاصله گرفته ام، بعد از اینهمه سال که هر روز بخشی از اوقات مفیدم در صفهای اینچنینی گذشته و من نفهمیده ام دارم چه چیزی رو از دست میدم تازه فهمیده ام که چه ضربه ای داشته بر روح و روان کودکانه ام ، بر معصومیت و مهربانی فطری ام به عنوان یک آفریدۀ خدا ؛ وارد می شده و من از اون غافل بوده ام. چطور تا امروز به این مسئله فکر نکرده بودم که همونطور که آیات زیبای قرآن - آیت الکرسی – برای همیشه و از کلاس اول دبستان بر لوح ضمیرم نقش شده و در هر کار مهمی که می خوام انجام بدم ، در ابتدای هر سفری که می خوام برم اونها رو می خونم و اینطوری خودم رو بیمه می دونم ، به همون نسبت هم اون نفرتها، اون مرگ بر فلان و بهمانها هم شده بخشی از روح من، از اندیشه و تفکر من. چقدر غم انگیز و دردناکه. اینطور نیست؟ به بچه های معصوم و از همه جا بی خبری که صادقانه فکر می کنند هرچی که توی مدرسه و از زبان معلمهای عزیزشون بهشون آموزش داده میشه واسشون لازم و مفیده ؛ از همون روز اول درس نفرت از دیگران رو می دهند و کسی هم به فکر این غنچه های معصوم باغ زندگی نیست که چطور سم بدبینی ، نفرت از همنوع ، مبارزه و جنگ علیه هرآنچه که خودی محسوب نمی شه ذره ذره و بی دریغ داره تزریق می شه و کک کسی هم نمی گزه. حالا می فهمم چرا اینقدر گاهی احساس می کنم از این و اون بدم میاد. چرا هرکی که موافق طبع من حرف نزنه و یا رفتار نکنه مورد علاقه ام نخواهد بود. چرا نمی تونم بپذیرم که ممکنه در بعضی موارد حق با دیگران باشه نه خودم. حالا می فهمم که همه اینها از روز اولی که کیف و کتابهای نو رو با شوق و ذوق به دستم گرفتم و رفتم مدرسه ، توی همون محیط به ظاهر فرهنگی بهم آموزش داده شده اونهم آموزش غیرمستقیم که همه می دونن تأثیرش ماندگارتر و پایدارتر از آموزش مستقیمه. وای بر ما که نام ایرانی رو یدک می کشیم ، ادعای تمدن چندهزارساله داریم و حالا باید به یه فرد از یه جزیرۀ دورافتاده به نام زلاند نو به خاطر نوع تربیت آزاد و انسانی اش غبطه بخوریم. اصلا معلوم هست که به نام ایران و اسلام داریم چه بلایی سر خودمون ، سر بچه های معصوممون میاریم؟ و تازه حرف از گفتگوی تمدنها هم می زنیم. مایی که هیچ کس دیگه ای رو غیر از خودمون قبول نداریم ، به همه به چشم نفرت نگاه می کنیم و براشون آرزوی مرگ می کنیم چطور میتونیم به بچه هامون هنر عشق ورزیدن رو یاد بدیم؟ هنر دوست داشتن همنوع رو ؛ و پذیرفتن این حقیقت رو که فقط ما در محور دنیا واقع نشده ایم ، دیگران هم هستند و باید به اونها هم اهمیت داد و دوستشون داشت هرچند که نوع عقیده و طرز تفکرشون با ما سنخیتی نداشته باشه. خیلی حرف زدم ولی لااقل به خودم این یادآوری رو کردم که گذشته هرچی بوده گذشته ؛ حالا که فهمیده ام تابحال بازیچه دیگرانی بوده ام که منافعشون بر ایجاد نفرت بین انسانها حکم میکرده لااقل از این به بعد به خودم یادآوری کنم که هیچکس از من بدتر نیست ، و من باید همه رو بپذیرم – همونطور که هستند- و نخوام که همه به قالب دلخواه من در بیان بلکه من در خودم قابلیت انعطاف ایجاد کنم تا بتونم همه رو بپذیرم و باهاشون کنار بیام. امیدوارم که تو هم یه کم به این نکاتی که اشاره کردم فکر کنی . سن تو  خیلی کمتر از منه و زودتر از من می تونی خودت رو از تارهای نامرئی نفرت خلاص کنی. به فکر روح معصوم و انسانی خودت باش و هرچه زودتر تو هم تلاش کن که از بند نفرت و بدبینی نجاتش بدی. به امید موفقیت همه ما در این امر مهم.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 11:47  توسط نگار | 
آخرین جرعۀ جام

آخرین جرعۀ جام

 

همه می پرسند :

« چیست در زمزمۀ مبهم آب؟

چیست در همهمۀ دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خندۀ جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟»

 

-         نه به ابر،

     نه به آب ،

    نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

 

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پایندۀ هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل

همه را می شنوم

                          می بینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

قصۀ  ابر هوا را ،تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقی ست

آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش!

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 2:25  توسط نگار | 
یادی از دکتر علی شریعتی
حرفهایی هست برای گفتن
که اگرگوشی نبود نمی گوییم
حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
دکتر علی شریعتی
2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 1:33  توسط نگار | 

سلام. یه چند دقیقه ای وقت دارم و دلم می خواد یه چیزایی بنویسم. امروز برای اولین بار از شبکه ۳ برنامه کوله پشتی رو دیدم و راستش خیلی هم تحت تأثیر قرار گرفتم. گزارشگرش با یه آقای معلولی که یه سری خرت و پرت و سیگار و از اینجور چیزا می فروخت مصاحبه می کرد و من واقعاً و عمیقاً متأثر شدم. و همینطور هم برای خودم تأسف خوردم. آخه ازش پرسید که چی از خدا می خوای و اون بیچاره با اون حالت عجیبی که داشت و برای یه کلمه حرف مجبور بود کلی به خودش فشار بیاره و تازه به سختی میشد فهمید چی می خواد بگه گفت که ۲ تا چیز از خدا می خوام. یکی اینکه بهم کمک کنه تا محتاج هیچکس نباشم. و دیگه اینکه بهم صبر بده و سلامتی. به خدا من از خودم سخت خجالت کشیدم . و می تونم بگم گریه هم کردم واسه اینکه دیدم این آدم با اینهمه مشکلاتش خیلی از من بهتره. از هر نظر که حساب کنید:  قانع تر ، شاکرتر، با غیرت تر و به نسبت ضعفهایی که از نظر جسمانی داشت به مراتب فعالتر از من. خدای من وقتی اینهمه چیزای مختلف مادی ازت می خوام و به داشته های خودم هم اونطور که باید و شاید شاکر نیستم چه نظری راجع به من پیدا می کنی؟ چقدر ازم بدت میاد؟ خدایا ازت خجالت می کشم به خاطر همه زیاده طلبی ها و راحت طلبی هام. به خاطر اینکه حتی وقتی رفتم زیارت هم اینقدر خودخواه بودم که فقط برای دوروبری های خودم همه چیز ازت خواستم . نه برای شفای همه بیماران دعا کردم و نه گشایش کار همه ملت دردمند و بیچاره ایران رو ازت خواستم. خدایا ازت عذر می خوام. سعی می کنم از این به بعد بنده بهتری برات باشم. فقط به فکر خودم و عزیزانم نباشم. سعی می کنم دلم رو اینقدر از حب و بغض پاک کنم که همه بنده های تو رو صرفاً به خاطر اینکه تو عزیز اونها رو آفریده ای دوست داشته باشم و برای همه ارزش قائل باشم. خدای خوبم تو هم کمکم کن تا بیشتر از این شرمندۀ تو نشوم و از این به بعد به سوی کمال گام بردارم.

2 نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 21:26  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*