![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
خبرهای جدید علمی
|
|
| گروهی از دانشمندان آمریکایی و استرالیایی تلاش تازه ای را برای ساختن آنتی بیوتیک های قوی و واکسن ایدز از خون تمساح آغاز کرده اند. به گزارش سایت CNN ، باتوجه به این مهم که تمساح در مقایسه با دیگر جانداران از سیستم ایمنی بسیار قدرتمندی برخوردار است ، دانشمندان می کوشند تا از این ویژگی تمساح ها برای تقویت دستگاه ایمنی بدن انسان در مقابل عفونت و ایدز استفاده کنند. قبلاً در آزمایشهای مختلف مشخص شده بود که سیستم ایمنی این حیوان خزنده می تواند ویروس HIV را از بین ببرد. علاوه بر آن زخم های عمیقی که در نتیجه مبارزه تمساح ها با یکدیگر در بدن این خزندگان ایجاد می شود ، حتی در باتلاق ها و مرداب های پر از میکروب و محیط آلوده در مدت کوتاهی التیام می یابد بدون اینکه عفونی شود. این امر حاکی از آن است که دستگاه ایمنی تمساح قدرت زیادی برای مقابله با عفونت دارد و شاید با انجام تغییراتی بر روی گلبولهای سفید خون این حیوان که وظیفه دفاع در برابر ویروس ها و باکتری ها را بر عهده دارد ، بتوان داروهای جدید آنتی بیوتیک به مراتب قوی تر از « پنی سیلین» تولید کرد. سیستم ایمنی تمساح ها با سیستم ایمنی بدن انسان از آن جهت متفاوت است که به محض ایجاد عفونت در بدن این حیوان ، سیستم ایمنی آن فوراً و بطور مستقیم به باکتری ها حمله می کند و پیش از این که فرصت فعالیت بیشتر و تکثیر به آنها بدهد ، تمامی این باکتری ها را متلاشی می کند. | تلویزیونهایی در سالهای آینده از طرف ژاپنی ها به بازار عرضه می شود که به تلویزیون حسی موسوم است و بیننده می تواند بو و وزش باد را حس و اشیای به نمایش در آمده را لمس کند زود برمیگردم و از همون مطالب مورد علاقه خودم می نویسم. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:43 توسط نگار |
|
|
(Hacker و انواع آن ) و چند تذکر امنیتی
|
|
امروزه شنيدن واژه ی هکر (Hacker) عادی و روزمره شده است ولی آيا ميدانيد که واژه هکر به چه کسانی اطلاق میشه و ما در دنياي کامپيوتر و اينترنت با چه گونه هايی از اين هکرها روبرو هستيم؟
Hacker کیست ؟ ۱. هكرهاي سامورايي یا White Hat Hacker Group ( گروه نفوذ گران کلاه سفید ) : ۲. هكرهاي واكر(Wacker) یا Gray Hat Hacker Group ( گروه نفوذگران کلاه خاکستری ): هدف اصلی این گروه استفاده از اطلاعات سایر کامپیوتر ها در مقصود های مختلف می باشد . ۳- هکرهایی که بهشون booter ( بوتر ) می گن یا Pink Hat Hacker Group ( گروه نفوذ گران کلاه صورتی ) : بوتر ها افراد لوس و بی سوادی هستند که همیشه ادعای هکری میکنند .این گروه کار زیادی از دستشون بر نمی یاد اما گاه ممکنه خطرناک بشوند ویا خسارتی که وارد می کنند خیلی زیاد باشد . اين گروه ، هكرهايي هستند كه هدفشان از نفوذ به كامپيوترها و شبكه ها خرابكاري و ايجاد اختلال در سيستم هاي كامپيوتري است.کراکر ها از نوع مخرب ترین هکرها می باشند که کارشان خرابکاری بطور مخفیانه می باشد .این گروه از ضریب هوشی بسیار بالایی برخوردارند ، چون می توانند هر مانعی را از سر راه بردارند . و جنگ امنیت و هکر های کلاه سیاه همیشه ادامه خواهد داشت ! خوب دوستان مطلب مربوط به هکرها تمام شد ولی اینجا ذکر چند نکته ضروری هست : اول اینکه من این مطالب رو از جاهای مختلف برداشت کرده ام و بعضی قسمتهاش رو قبلا از یه وبلاگ برداشته بودم و متأسفانه نمی دونم اسم این وبلاگ چی بوده و بقیه اش رو هم از سایت ایرانیان بلژیک برداشته ام. نکته دوم اینکه حالا که یه مقدار اطلاعات در مورد انواع هک پیدا کرده اید این رو هم همیشه به خاطر داشته باشید که هکرها برای نفوذ به سیستم شما معمولا سعی می کنن یه فایلی رو برای شما ارسال کنند و ممکنه در نگاه اول این فایل دارای پسوند jpg یعنی همون پسوند متداول عکس باشه ولی این رو بدونید که می شه یه فایل exe (اجرایی) رو طوری تغییر نام داد که علاوه بر حفظ خاصیت اجرایی خودش ، در ظاهر دارای پسوند jpg هم باشه و موقع چت کردن برای شما ارسالش کنند و شما هم با دلی پر از امید خوب امیدوارم که مطالب ایندفعه مورد پسند واقع شده باشه. نگید این وبلاگ عجب آش شله قلمکاریه ؛ همه چی توش پیدا می شه . من طرفدار تنوع هستم و دوست دارم از همه جا و همه چیز بنویسم . هرکی دوست نداره نخونه |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 18:31 توسط نگار |
|
|
آی آدمها
|
|
شعر زیر رو مرحوم نیما یوشیج در سالهای دور گفته ولی هنوز تازه و آپ تو دیت هست. می دونید؟ هروقت می خونمش یاد تبعیض های اجتماعی می افتم ، یاد فقر و فلاکت یه عده و سرخوشی و توی پول غلت زدن عده ای دیگه. انگار نه انگار که همه ما مثلاً از یه آب و خاکیم و از اون مهمتر اینکه همه مون قاعدتاً باید آدم باشیم دیگه . نه؟ بخونیدش ببینید چه احساسی بهتون دست میده. شاید هم برای شما معنی و مفهوم دیگه ای داشته باشه . آی آدمها
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید تا تواناییّ ِ بهتر را پدید آرید، آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کَنَد بیهوده جان قربان! آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره، جامه تان بر تن؛ یک نفر در آب می خواند شما را. موج سنگین را به دست خسته می کوبد بازمی دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون می کُنَد زین آب ها بیرون گاه سر، گه پا. آی آدم ها! او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید، می زند فریاد و امّید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش می رود نعره زنان ، وین بانگ باز از دور می آید: - « آی آدم ها» ... و صدای باد هردم دلگزاتر، در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آب های دور و نزدیک باز در گوش این نداها: - « آی آدم ها» ...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 16:8 توسط نگار |
|
|
روز پدر بر همه پدران مهربان و دلسوز دنیا مبارک باد.
|
عکس بالا رو به همسر عزیزم تقدیم می کنم البته از طرف دختر کوچولوی نازنینم که هنوز خودش توانایی انجام چنین کارهایی رو نداره ولی می دونم که حقیقتاً و از صمیم قلب پدرش رو دوست داره و از داشتن چنین پدر مهربان و فهیمی به خودش می باله. مهربانترین پدر و همسر دنیا :
و این قطعه شعر رو هم به روح پاک و همیشه گرامی پدر عزیزم تقدیم می کنم . هرچند می دونم که شاید هیچوقت نفهمیده باشه که چقدر دوستش داشته ام و دارم و خواهم داشت ولی بازم ناامیدانه فریاد می زنم : پدرم ، پدر همیشه عزیز و فرهیخته و بزرگوارم ، امروز و دیروز و فردا ، همه روز توست. همیشه و همیشه به تو فکر خواهم کرد و یادت ؛ نامت و مرامت در قلب کوچکترین دخترت برای ابد حک شده است. برای همیشه و تا ابد دوستت خواهم داشت ای عزیزترین و مهربان ترین و نرمخوترین پدر دنیا. شجاع حیف، می دانم که دیگر، بر نمی داری از آن خواب گران ، سر، تا ببینی خوردسالِ سالخورد خویش را کاین زمان، چندان شجاعت یافته ست، تا بگوید: - « راست می گفتی ، پدر»...! فریدون مشیری |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 16:27 توسط نگار |
|
|
فعلا دو تا خبر
|
|
سلام . ببخشید که چند روزه آپدیت نکرده ام همه اش تقصیر این ISP هست که من ازش کارت خریده بودم. میگه اشکال از خطوط DATA و مخابرات و خلاصه این چیزا بوده . هیچ صفحه ای باز نمی شد . منهم دیگه دیدم طاقت ندارم رفتم و از یه ISP دیگه کارت خریدم. خوب اینم از مطالبی که آماده کرده ام: بنا به پیشنهاد یکی از خوانندگان فهیم وبلاگم فعلا به صورت آزمایشی اخبار رو هم میاریم توی وبلاگ. البته به انتخاب خودم و به روشی که چندان هم تکراری نباشه. مثلا من ممکنه یه خبری رو بنویسم که اصلا هم مهم نباشه ولی خودم برام جالب بوده باشه و ممکنه از مهمترین اخبار ایران و جهان هیچ یادی هم نکنم | اولی اینکه قرار شده تعطیلی روزهای 12 فروردین ، 15 خرداد ، شهادت امام جعفر صادق، ولادت حضرت علی و شهادت امام رضا - بجز در استان خراسان رضوی- حذف بشه ودر عوضش برای عید فطر دوروز تعطیل شود. اگه نظر من رو بخواهید بد هم نیست .مخصوصا من با دوتا اولیش خیلی موافقم چون ضرری به بچه مدرسه ایها که نمی خوره. کارمندان هم خودشون می دونن دیگه ؛ اگه نیاز دارن مرخصی بگیرن - J راستی حالا که حرف از مجلس پیش اومد مراسم تحلیف آقای احمدی نژاد رو در مجلس دیدید؟ از همه چیزش جالب تر نماینده ای بود که با دهان باز خوابش برده بود | و اما دومین خبر که با اولی زمین تا آسمون فرق داره ولی برای خود من جالب بود اینه که چندتا دزد کارکشته ، موبایلهای عوامل فیلمبرداریِ فیلم «بازگشت سوپرمن» رو دزدیده اند و باعث شده اند که همه چی به هم بریزه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 20:2 توسط نگار |
|
|
تقدیم به اونی که یه جورایی باهام قهر کرده ولی من باهاش آشتیم
|
خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده. بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بكارم. هر جا آزردگي است ، ببخشايم. هر جا شك حاكم است، ايمان. هر جا نااميدی ، امید. هر جا تاريكي است، روشنايي و هر جا غم جاري است ، شادي نثاركنم. الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي، همدردي كنم. بيش از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم . بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم. زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است، كه بخشيده مي شويم. |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 14:33 توسط نگار |
|
|
تجربیات من
|
|
امروز می خوام در مورد چیزایی که تا بحال نداشته ام و سعی دارم کسب کنم یه کم بیشتر صحبت کنم. در واقع این مطلب به نوعی دنباله مطلب روز دوشنبۀ منه . میخوام راجع به سعه صدر بگم و صبر کردن بر ناملایمات . صفات برجسته ای که متأسفانه من خودم خیلی فاقد اونها هستم . هروقت یه چیزی پیش میاد که موافق میلم یا منطبق بر تصورات اولیه ام نیست فوری از کوره در میرم |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:38 توسط نگار |
|
|
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
|
![]() درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:59 توسط نگار |
|
|
یک نفر آن بالا مرا دوست دارد...
|
|
نگاه کن! زهدان مرگ تا آغوش زنده زندگی را یک نفس دویده ام... اینک حجم شش هایم از اکسیژن ناب حیات لبریز و شریان گرم حضور در آوندهای تنم جاری است. «یک نفر آن بالا مرا دوست دارد». یک نفر سکوتش را سخاوتمندانه با من قسمت می کند. یک نفر هست که مرا فقط برای خودم می خواهد... رحمتش که باران می شود، دست های نیایشم جوانه می زنند... مثل دانه های آبستن رویش ، پوسته سخت اسارتم را می شکافم و به سمت نور قد می کشم... به جای اینکه از پرچین بلوغ بگذرم،دوباره کودک می شوم. معصومیت کودکانه ام را از نو زندگی می کنم.همان قدر ساده! همان اندازه زلال! قلب کوچکم بزرگ می شود. چنان که در حجمش کاینات با همه عظمتش می گنجد. به پشت سر می نگرم. می بینم از «بود» تا «بودا» چقدر راه آمده ام! از قعر دره من تا اوج قله او فاصله ای جز «من» نبود. این بالا فقط یک صدا هست: سکوت... سکوتی که عجیب شنیدنی است! خالق این صدا، معمار خاموش کاینات است. از سنگ،ستاره می سازد و از دیوار ، در... ستاره را نشانه می کند برای گمشدگان عطشان کویر و در می گشاید بر مشت های زخمی تاول زده که عمری به دیوار سیمان کوبیده و پاسخی نشنیده اند. یک نفر آن بالا مرا دوست دارد... دلخوشی بالاتر از این؟! مرده ی آدم های پایین و زنده به عشق کسی شده ام که آن بالا، مرا دوست دارد.مرا فقط برای خودم دوست دارد. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 18:15 توسط نگار |
|
|
حرفهای تنهایی ؛ یه چیزایی بین من و خدای خودم
|
|
می دونی دلم می خواست چه جور آدمی بودم؟ دلم می خواست هر حرفی که به ذهنم خطور می کنه رو بتونم راحت و بی رودربایستی به طرف بگم. دلم می خواست اینقدر ایرانی نبودم. اینقدر در قید و بند تعارفات الکی اسیر نشده بودم. دلم می خواست اینقدر مجبور نباشم واسه یه «نه» گفتن صدتا دروغ به هم ببافم و ضربان قلبم رو بالا ببرم. خدایا راضیم به رضای تو. هرچی خودت صلاح بدونی و برام مقدر کنی قبول دارم. فقط درد نده ، غم غیرقابل تحمل نده ، و نذار بدون عزیزانم زنده بمونم. همینها رو که بهم بدی دیگه بقیه اش حله . دوست دارم قبل از همه عزیزانم بیام پیشت خداجونم. میدونم که این نهایت خودخواهیه که خودم حاضر نیستم غم فراق عزیزانم رو بچشم ولی می خوام اونا این درد رو تجربه کنن ولی خداجونم پدرم رو که اینقدر زود بردی. دیگه نذار بیشتر از این غصه بخورم. دیگه طاقت ندارم. فکر دوری از تک تک عزیزانم هم رنجم میده چه برسه به از دست دادنشون برای همیشه. خداجونم حرفام رو بهت گفتم . بقیه اش بسته به کرمته. بسته به اینه که چقدر دوستم داشته باشی و چقدر دلت بخواد دلم رو نرنجوی ولی به هرحال بی تردید تو بهترین دوستمی و هرآنچه ز جانب دوست می رسد نیکوست. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:10 توسط نگار |
|
|
|
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟ دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 1:7 توسط نگار |
|
|
شعر زیبایی از اسماعیل خویی
|
وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم وقتي كه من بچه بودم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 11:58 توسط نگار |
|
|
دلنوشته هایی پیرامون عشق
|
|
من سکوت را از آدم پرگو آموختم، بردباری را از نابردبار و مهربانی را از نامهربان؛ اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم. اینبار می خواهم کوتاه و موجز بگویم: از عشق گفتن کار هرکسی نیست. هرروز کسانی را می بینیم که در گوش یکدیگر زمزمۀ محبت سر میدهند و لاف عشق می زنند ولی چه زیبا گفته جبران خلیل جبران دربارۀ عشق: من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم، اما وقتی دهان گشودم، زبانم بند آمده بود. پیش از آنکه عشق را بشناسم، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ، اما شناختن را که آموختم، کلمات در دهانم ماسید، و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند. بیش از این چه باید گفت؟ عشق آنست که پاک باشد و خدایی. رنگ و ریایی در آن نباشد. شائبه ای در بر نداشته باشد. عاشق واقعی آنست که در معشوق جلوه ای از روح خدایی خویش را بازیابد ولی دریغا که در آفرینش عشقهای این دور و زمانه شیطان بیشتر از خداوند دستی در کار دارد. همه می گویند عاشق شده ایم. ولی وقتی پای امتحان مهر پیش می آید ، وقتی جایی قرار باشد از خود بگذرند به خاطر معشوق ، وقتی پای منافع جسمانی یا مادی پیش می آید با کمال تأسف باید گفت نوع بشر در وحله اول و بیش از هر چیز عاشق خویش است و بس. همه چیز برای من ، همه کس در خدمت من ، فقط من باشم و دیگر هیچ. جهان پیرامون ، انسانهای دور و بر را گو مباد وقتی قرار باشد من نباشم یا منفعتی برای شخص من در کار نباشد. آری ، اینست معنی و مفهوم واقعی عشقهای این جهانی . اینجاست که باید گفت به قول دکتر علی شریعتی : خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر. در حاشیه: اینها دیگه تراوشات مغزی خودمه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 15:12 توسط نگار |
|
|
خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
|
|
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش … و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم. ***
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:18 توسط نگار |
|
|
تشکر
|
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 21:50 توسط نگار |
|
|
گل باغ آشنايي از م. آزاد
|
![]() گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر. گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟ گل من منم اين گياه تنها
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:12 توسط نگار |
|
|
گل گلدون از سیمین غانم
|
|
آهنگ مورد علاقه من- گل گلدون از سیمین غانم گل گلدون من شکســـــته در باد |
|
2 نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 23:24 توسط نگار |
|
|
بهشت ، جای بدی نیست
|
|
دلم گرفته دگر غم تعارفم نکنید غمی که نیست به عالم تعارفم نکنید هنوز مست می دوشم ای سحرخیزان دوباره بادۀ نم نم تعارفم نکنید بهشت ، جای بدی نیست، عشق «حوا» را میان این همه «آدم» تعارفم نکنید صلیب، دست مرا در «حنا» گذاشته است شلال گیسوی «مریم» تعارفم نکنید زسر کشیدن دریا نمی شوم سیراب میان بادیه، شبنم تعارفم نکنید نخواستم که بگیرید دست هایم را به پای دار... شما هم ... تعارفم نکنید |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:13 توسط نگار |
|
|
چه کنم؟ بازم دلم گرفته
|
|
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گمشده آیا بر این زمین تهی مانده باز می گردد؟ اگر زمانه به اینگونه - پیشرفت این است مرا به رجعتِ تا غار - مسکن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد همیشه دلهره، با من همیشه بیمی هست که آن نشانۀ صدق از زمانه برخیزد و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد همیشه می گفتم: « چقدر مردن خوب است « چقدر مردن، « - در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است- خوب است. |
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:33 توسط نگار |
|
|
چگونگي ايجاد پسورد براي محافظت از پوشه ها در ويندوز XP
|
|
چگونگي ايجاد پسورد براي محافظت از پوشه ها در ويندوز XP آيا شما به طور مشترك از يك كامپيوتر استفاده مي كنيد و مي خواهيد پوشه هايتان امنيت بيشتري داشته باشند؟ منبع: شبكه فن آوري اطلاعات ايران |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 0:1 توسط نگار |
|
|
به مناسبت روز مادر
|
|
این قطعه شعر را از فریدون مشیری انتخاب کرده ام برای تقدیم به مادر عزیز خودم و همه مادران دلسوز دنیا: اي اميد نا اميدي هاي من
و اینم یه شعر زیبا درباره مادر که به همه مادران عزیز تقدیم می کنم : راز چشمان مادر : من نمیدانم چرا امسال فصل سرما در تو پیدا شد در بهار سر سبزت جای خنده غم شکوفا شد رد پای برف سنگین را می توان بر گیسوانت دید اوج سرمای زمستان را از نگاهت می شود فهمید می شود از چین پیشانیت وسعت اندوه را حس کرد در میان سینه ات داری مرغکی زیبا ولی پر درد راز چشمان تو را خواندم در نگاهت لحظه ها سردند با سکوت خویش میگویی غصه ها بسیار نامردند من برایت شعر میگویم با غم تو آشنا هستم قامتت را خم مکن مادر ! من برایت یک عصا هستم . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 12:2 توسط نگار |
|
|
|
|
خوب خوب نازنین من سلام. امروز صبح داشتم کتاب «بوی عطر گلاب» رو می خوندم از یک زن بسیار زیبا و جذاب اهل زلاند نو درباره ایران و شوهر ایرانیش. درباره چیزهایی که در خلال اقامتش در ایران و در زمان جنگ دیده بوده و از نزدیک لمس کرده. یه جایی توی کتاب در مورد بچه هایی نوشته بود که توی صف مراسم صبحگاه مرتب شعارهای مرگ بر... سر می دهند و نوشته بود خیلی خوشحال شدم ازاینکه دیدم دوران کودکی من در جایی گذشته که هیچ نیازی نبوده مفهوم نفرت رو درک کنم. وای که این جمله ساده چه تکان عمیقی به من داد. یه لحظه برگشتم به دوران کودکی . به اونروزهایی که با یه دنیا شور و شوق کیفهای کوچولو و سنگین از کتاب و دفترمون رو به دوش می کشیدیم و پا می گذاشتیم به جایی که در واقع خونه دوم هر بچه ای محسوب میشه. جایی که پایه و اساس تربیت آدم رو تشکیل میده و راه زندگی آینده هر آدمی از همینجا شکل خواهد گرفت. توی سرما و گرما می ایستادیم توی صف و اول آیت الکرسی می خوندیم و بعدش دعاهای روزانه رو و بعدش هم یه نفر – خدا بگم خیرش بده یا نده- داد میزد «تکبیر» ! . و بعدش ما با حنجره های کوچکمون هرچی مرگ بر ... سراغ داشتیم فریاد می زدیم. مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین و صدام ، مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر ضد ولایت فقیه و و و. مرگ بر هرکی و هرچی که موافق طبع ما نیست . مرگ بر همه اونایی که عقیده شون و مرامشون در زندگی با خط و مشی ما سازگاری نداره. و این درس زندگی بوده که ما آموخته ایم. واقعاً متأسفم. حالا بعد از سالهای طولانی که از درس و مشق فاصله گرفته ام، بعد از اینهمه سال که هر روز بخشی از اوقات مفیدم در صفهای اینچنینی گذشته و من نفهمیده ام دارم چه چیزی رو از دست میدم تازه فهمیده ام که چه ضربه ای داشته بر روح و روان کودکانه ام ، بر معصومیت و مهربانی فطری ام به عنوان یک آفریدۀ خدا ؛ وارد می شده و من از اون غافل بوده ام. چطور تا امروز به این مسئله فکر نکرده بودم که همونطور که آیات زیبای قرآن - آیت الکرسی – برای همیشه و از کلاس اول دبستان بر لوح ضمیرم نقش شده و در هر کار مهمی که می خوام انجام بدم ، در ابتدای هر سفری که می خوام برم اونها رو می خونم و اینطوری خودم رو بیمه می دونم ، به همون نسبت هم اون نفرتها، اون مرگ بر فلان و بهمانها هم شده بخشی از روح من، از اندیشه و تفکر من. چقدر غم انگیز و دردناکه. اینطور نیست؟ به بچه های معصوم و از همه جا بی خبری که صادقانه فکر می کنند هرچی که توی مدرسه و از زبان معلمهای عزیزشون بهشون آموزش داده میشه واسشون لازم و مفیده ؛ از همون روز اول درس نفرت از دیگران رو می دهند و کسی هم به فکر این غنچه های معصوم باغ زندگی نیست که چطور سم بدبینی ، نفرت از همنوع ، مبارزه و جنگ علیه هرآنچه که خودی محسوب نمی شه ذره ذره و بی دریغ داره تزریق می شه و کک کسی هم نمی گزه. حالا می فهمم چرا اینقدر گاهی احساس می کنم از این و اون بدم میاد. چرا هرکی که موافق طبع من حرف نزنه و یا رفتار نکنه مورد علاقه ام نخواهد بود. چرا نمی تونم بپذیرم که ممکنه در بعضی موارد حق با دیگران باشه نه خودم. حالا می فهمم که همه اینها از روز اولی که کیف و کتابهای نو رو با شوق و ذوق به دستم گرفتم و رفتم مدرسه ، توی همون محیط به ظاهر فرهنگی بهم آموزش داده شده اونهم آموزش غیرمستقیم که همه می دونن تأثیرش ماندگارتر و پایدارتر از آموزش مستقیمه. وای بر ما که نام ایرانی رو یدک می کشیم ، ادعای تمدن چندهزارساله داریم و حالا باید به یه فرد از یه جزیرۀ دورافتاده به نام زلاند نو به خاطر نوع تربیت آزاد و انسانی اش غبطه بخوریم. اصلا معلوم هست که به نام ایران و اسلام داریم چه بلایی سر خودمون ، سر بچه های معصوممون میاریم؟ و تازه حرف از گفتگوی تمدنها هم می زنیم. مایی که هیچ کس دیگه ای رو غیر از خودمون قبول نداریم ، به همه به چشم نفرت نگاه می کنیم و براشون آرزوی مرگ می کنیم چطور میتونیم به بچه هامون هنر عشق ورزیدن رو یاد بدیم؟ هنر دوست داشتن همنوع رو ؛ و پذیرفتن این حقیقت رو که فقط ما در محور دنیا واقع نشده ایم ، دیگران هم هستند و باید به اونها هم اهمیت داد و دوستشون داشت هرچند که نوع عقیده و طرز تفکرشون با ما سنخیتی نداشته باشه. خیلی حرف زدم ولی لااقل به خودم این یادآوری رو کردم که گذشته هرچی بوده گذشته ؛ حالا که فهمیده ام تابحال بازیچه دیگرانی بوده ام که منافعشون بر ایجاد نفرت بین انسانها حکم میکرده لااقل از این به بعد به خودم یادآوری کنم که هیچکس از من بدتر نیست ، و من باید همه رو بپذیرم – همونطور که هستند- و نخوام که همه به قالب دلخواه من در بیان بلکه من در خودم قابلیت انعطاف ایجاد کنم تا بتونم همه رو بپذیرم و باهاشون کنار بیام. امیدوارم که تو هم یه کم به این نکاتی که اشاره کردم فکر کنی . سن تو خیلی کمتر از منه و زودتر از من می تونی خودت رو از تارهای نامرئی نفرت خلاص کنی. به فکر روح معصوم و انسانی خودت باش و هرچه زودتر تو هم تلاش کن که از بند نفرت و بدبینی نجاتش بدی. به امید موفقیت همه ما در این امر مهم. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 11:47 توسط نگار |
|
|
آخرین جرعۀ جام
|
آخرین جرعۀ جام
همه می پرسند : « چیست در زمزمۀ مبهم آب؟ چیست در همهمۀ دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خندۀ جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟» - نه به ابر، نه به آب ، نه به برگ نه به این آبی آرام بلند، نه به این خلوت خاموش کبوترها، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم. من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پایندۀ هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم. همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند. اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را ، تو بگو قصۀ ابر هوا را ،تو بخوان تو بمان با من، تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقی ست |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 2:25 توسط نگار |
|
|
یادی از دکتر علی شریعتی
|
|
حرفهایی هست برای گفتن
که اگرگوشی نبود نمی گوییم
حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.
![]() و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
دکتر علی شریعتی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 1:33 توسط نگار |
|
|
|
|
سلام. یه چند دقیقه ای وقت دارم و دلم می خواد یه چیزایی بنویسم. امروز برای اولین بار از شبکه ۳ برنامه کوله پشتی رو دیدم و راستش خیلی هم تحت تأثیر قرار گرفتم. گزارشگرش با یه آقای معلولی که یه سری خرت و پرت و سیگار و از اینجور چیزا می فروخت مصاحبه می کرد و من واقعاً و عمیقاً متأثر شدم. و همینطور هم برای خودم تأسف خوردم. آخه ازش پرسید که چی از خدا می خوای و اون بیچاره با اون حالت عجیبی که داشت و برای یه کلمه حرف مجبور بود کلی به خودش فشار بیاره و تازه به سختی میشد فهمید چی می خواد بگه گفت که ۲ تا چیز از خدا می خوام. یکی اینکه بهم کمک کنه تا محتاج هیچکس نباشم. |
|
2 نوشته شده در
شنبه یکم مرداد 1384ساعت 21:26 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|