![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
دردهایی بالاتر از مرگ
|
|
این مطلب رو از یه وبلاگ دیگه برداشته ام. به نظر خودم که خیلی قشنگه
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 2:35 توسط نگار |
|
|
تنهایی
|
|
زندگی جزیره ای در اقیانوس تنهایی و انزواست. زندگی جزیره ای است که صخره ها، آرزوهایش و درختان ، رؤیاهایش و گل ها ، تنهایی اش هستند. جزیره ای که در میانۀ اقیانوس تنهایی ، محصور است. دوست من، زندگی تو جزیره ای جدا شده از تمامی جزایر و اقالیم است. هر اندازه قایق به سواحل دیگر فرستی و یا هر اندازه قایق به ساحل تو بیاید ، همچنان جزیره ای هستی محصور در میان رنج هایت ؛ منزوی در شادمانی ها و دور از غمخواری ها و پنهان در میان اسرار و رموز. زندگی تو ، دوست من ، اقامتگاهی است که از دیگر اقامتگاه ها و همسایگان به دور است. روحی که درون توست ، خانه ای است دور از دیگر خانه ها که به نام تو بوده اند. اگر این اقامتگاه تیره و تاریک است ، نمی توانی آن را با چراغ همسایه ات روشنایی بخشی و اگر خالی است ، نمی توانی آن را با مایملک همسایه ات پر نمایی و اگر خانه ات در میانۀ بیابانی باشد، قادر نخواهی بود که آن را به باغی که توسط دیگری آباد شده است ، منتقل سازی. دوست من ؛ روحی که درون توست در حصار تنهایی و انزواست. اگر به خاطر این تنهایی و انزوا نبود ، تو خودت نبودی و من نیز خودم نبودم. اگر به خاطر آن تنهایی و انزوا نبود، آن گونه می بودم که اگر صدایت را می شنیدم ، تصور می کردم که خود سخن می گویم و اگر چهره ات را می دیدم ، گمان می بردم که در آینه ای می نگرم. جبران خلیل جبران
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 0:25 توسط نگار |
|
|
عذرخواهی
|
|
سلام عزیزانم. یه دقیقه وقت دارم و اومدم عذرخواهی کنم واسه اینکه چند وقته آپ نکرده ام. فعلا سخت گرفتارم. انشاالله در اولین فرصت میام و یه چیزایی می نویسم هرچند که میدونم با ننوشتن من هم شماها چیزی رو از دست نمی دید |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:33 توسط نگار |
|
|
الان حسم اینجوریه:
|
شاخۀ مو به انگور مبتلا بود. کودک آمد جیب هایش پر از شور چیدن. (ای بهار جسارت! امتداد تو در سایۀ کاج های تأمل پاک شد.) کودک از پشت الفاظ تا علف های نرم تمایل دوید، رفت تا ماهیان همیشه. روی پاشویۀ حوض خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد. بعد، خاری پای او را خراشید. سوزش جسم روی علف ها فنا شد. ... کودک از باطن حزن پرسید: تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟ هجرت برگی از شاخه ، او را تکان داد. پشت گل های دیگر صورتش کوچ می کرد. سهراب سپهری |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 23:2 توسط نگار |
|
|
تقدیم به همه اونهایی که مثل من عاشق زیبایی و وقار "قو" هستند
|
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل می سراید که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا کجا*عاشقی کرد، آنجا بمیرد شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم** که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی از آغوش دریا برآید شبی هم دریا آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی ، آغوش واکن که می خواهد این قوی تنها بمیرد *: هرکجا - همان جایی که **: فرض کنیم که شعر از : دکتر حمیدی شیرازی |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 21:4 توسط نگار |
|
|
دنباله مطالب قبلی
|
|
سلام دوستان. دوباره اومدم و اینبار می خوام نظر خودم رو در مورد اون ضرب المثلی که در پست قبلی نوشته بودم بگم:اولا از اینکه برام کامنت گذاشتید ممنونم. به هرحال نوشتن این ضرب المثل از طرف من بهانه ای بود برای اینکه بگم : این ضرب المثل رو از کتاب « امیلی » نوشته خانم لوسی مود مونتگومری پیدا کرده ام . اگه این کتاب رو نخونده اید توصیه دوستانه من رو بپذیرید و حتما بخونیدش تا حداقل در طول مدتی که این کتاب رو می خونید به دنیا با دید لطیف تری نگاه کنید و باور کنید که هنوز هم در گوشه و کنار این دنیا آدمهایی پیدا می شن که ذهن پاک و ساده و معصومانه ای داشته باشن و حرفایی به همون زیبایی روحشون بزنند. آدمایی که از ذات الهی خودشون هنوز فاصله نگرفته اند و دنیا رو منحصر به چیزای بد و ناپاک نمی بینند. وقتی این کتاب رو می خوندم تمام وقت در دنیای پاک و بی غل و غش ذهن یه دختر جوان زندگی می کردم که به همه چیز با دید شاعرانه ای نگاه می کرد و در این دنیای فانتزی هیچ چیز بد و نادرستی وجود نداشت. کاش کتاب امیلی هیچوقت تمام نمی شد و من از اون دنیا هیچوقت فاصله نمی گرفتم. یه توضیح کوچولو هم در حاشیه مطالب امروز بدم و اون اینه که : به هرحال تمام سعی منهم در این بوده که تا اونجایی که روحیات خودم اجازه میده چنین کاری رو در انتخاب مطالب این وبلاگ انجام بدم.سعی دارم همش از خوبیها و زیباییها و مطالب امیدوار کننده بگم تا معدود خوانندگان این وبلاگ وقتی میان اینجا ؛ با خوندن مطالب این وبلاگ یه کم آرامش بگیرن و یه نفسی تازه کنن. مثل اون لحظه ای که یه نفر تابعد... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 17:47 توسط نگار |
|
|
|
|
نظرتون راجع به این ضرب المثل کانادایی چیه؟
"جوانان فکر می کنند که پیران احمقند ولی پیران مطمئنند که جوانان احمقند" |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 15:3 توسط نگار |
|
|
تست خودشناسی - حتماً امتحانش کنید
|
|
منبع: http://www.tebyan.net |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:52 توسط نگار |
|
|
شبی از شبها
|
|
شبی از شبها ، محمد خدا،آن انسان والا،اندیشه می کرد. اندیشه ای دور و دراز - آه امت من!. محمد خدا،آن انسان والا،اندیشه می کرد: اندیشه ای دور و دراز، به خطاها و لغزش های امت خویش،به جوانی و جهالتش ، به گناهان عمد و ناخواسته اش،اندیشه می کرد:به اضطرار و به ناچاری ما . به عجز و رنج و به بیچارگی ما. محمد خدا ، آن انسان والا نگاه می کرد،نگاه می کرد:به امت خویش در طول زمان، دیروز و امروز و همه آیندگان. - اینجا کجاست؟
این مطلب رو از یه وبلاگی برداشته ام ولی متأسفانه بازم نمی دونم اسم اون وبلاگه چی بود. امیدوارم صاحب اثر ، من رو به دلیل اینکه مطالبش رو اینجا ذکر کردم ببخشه. |
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 17:44 توسط نگار |
|
|
پشت دریاها- سهراب سپهری
|
قايقي خواهم ساخت،
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 21:9 توسط نگار |
|
|
شعر لطیف و عاشقانه ای از حمید مصدق
|
|
حسادت مگر آن خوشۀ گندم مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند. که سر خم کرده خندیدند. مگر بستان شمیم گیسوانت را چو آب چشمه ساران روان نوشید مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد در عطر تن تو غوطه ور گشتند که سرنشناس و پانشناس از خود بی خبر گشتند مگر دست سپید تو تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد که می شنگند و می رقصند و می خندند مگر ناگاه نسیم ِ سردِ گستاخ از سر زلفت.... چه می گویی؟ تو و انکار؟ تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟ صدای بوسه را حتی درختِ تاکِ قد خم کردۀ بستان شهادت داد مگر دیوار حاشا تا کجا، - تا چند؟ خدا داند که شاید خاکِ این بستان هزاران صد هزاران بوسه بر پای تو... - دیگر اختیارم نیست توانم نیست تابم نیست به خود می پیچم از این رشک - اما خنده بر لب با تو گویم: - اضطرابم نیست. مگر دیگر من و این خاک، - وای از من چناران بلند باغ حیدر را تَبَر باران ِ من در خاک خواهد کرد نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد ترحم کن، نه بر من بر چناران بلندِ باغ ِحیدر بر نسیم صبح شفاعت کن به پیش خشم ، این خشم خروشانم که در چشم است به پیش قلۀ آتشفشان ِ درد شفاعت کن که کوه خشم من با بوسۀ تو ذوب می گردد. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:54 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
| پیوندها |
|
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو شب رویایی آپاتیه دیروز - آباده امروز صد سال تنهایی ترانه چین معلم کلبه کوچک قلبم چند قدم نزدیکتر به خدا وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد کوچولوها او بود و او نبود رازیانه --> حتما ببینید شهر خاموش نقطه سر خط ژورنالیست بی قلم |
|
RSS
|