تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
دردهایی بالاتر از مرگ

 

 

این مطلب رو از یه وبلاگ دیگه برداشته ام. به نظر خودم که خیلی قشنگه

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ،
و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي ست .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 2:35  توسط نگار | 
تنهایی

 

زندگی جزیره ای در اقیانوس تنهایی و انزواست.

زندگی جزیره ای است که صخره ها، آرزوهایش  و درختان ، رؤیاهایش و گل ها ، تنهایی اش هستند. جزیره ای که در میانۀ اقیانوس تنهایی ، محصور است.

دوست من، زندگی تو جزیره ای جدا شده از تمامی جزایر و اقالیم است. هر اندازه قایق به سواحل دیگر فرستی و یا هر اندازه قایق به ساحل تو بیاید ، همچنان جزیره ای هستی محصور در میان رنج هایت ؛ منزوی در شادمانی ها و دور از غمخواری ها و پنهان در میان اسرار و رموز.

زندگی تو ، دوست من ، اقامتگاهی است که از دیگر اقامتگاه ها و همسایگان به دور است.

روحی که درون توست ، خانه ای است دور از دیگر خانه ها که به نام تو بوده اند. اگر این اقامتگاه تیره و تاریک است ، نمی توانی آن را با چراغ همسایه ات روشنایی بخشی و اگر خالی است ، نمی توانی آن را با مایملک همسایه ات پر نمایی و اگر خانه ات در میانۀ بیابانی باشد، قادر نخواهی بود که آن را به باغی که توسط دیگری آباد شده است ، منتقل سازی.

دوست من ؛ روحی که درون توست در حصار تنهایی و انزواست. اگر به خاطر این تنهایی و انزوا نبود ، تو خودت نبودی و من نیز خودم نبودم.

اگر به خاطر آن تنهایی و انزوا نبود، آن گونه می بودم که اگر صدایت را می شنیدم ، تصور می کردم که خود سخن می گویم و اگر چهره ات را می دیدم ، گمان می بردم که در آینه ای می نگرم.

 

جبران خلیل جبران

  

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 0:25  توسط نگار | 
عذرخواهی

سلام عزیزانم. یه دقیقه وقت دارم و اومدم عذرخواهی کنم واسه اینکه چند وقته آپ نکرده ام. فعلا سخت گرفتارم. انشاالله در اولین فرصت میام و یه چیزایی می نویسم هرچند که میدونم با ننوشتن من هم شماها چیزی رو از دست نمی دید. قربان شما.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:33  توسط نگار | 
الان حسم اینجوریه:

شاخۀ مو به انگور

مبتلا بود.

کودک آمد

جیب هایش پر از شور چیدن.

(ای بهار جسارت!

امتداد تو در سایۀ کاج های تأمل

پاک شد.)

کودک از پشت الفاظ

تا علف های نرم تمایل دوید،

رفت تا ماهیان همیشه.

روی پاشویۀ حوض

خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.

بعد، خاری

پای او را خراشید.

سوزش جسم روی علف ها فنا شد.

...

کودک از باطن حزن پرسید:

تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟

 

هجرت برگی از شاخه ، او را تکان داد.

پشت گل های دیگر

صورتش کوچ می کرد.

سهراب سپهری

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 23:2  توسط نگار | 
تقدیم به همه اونهایی که مثل من عاشق زیبایی و وقار "قو" هستند

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد          

                                     فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی        

                                    رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل می سراید     

                                    که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا             

                                    کجا*عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد         

                                   که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم** که باور نکردم         

                                   ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآید        

                                  شبی هم دریا آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ، آغوش واکن     

                                  که می خواهد این قوی تنها بمیرد

 *: هرکجا - همان جایی که

**: فرض کنیم که 

شعر از : دکتر حمیدی شیرازی

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 21:4  توسط نگار | 
دنباله مطالب قبلی

سلام دوستان. دوباره اومدم و اینبار می خوام نظر خودم رو در مورد اون ضرب المثلی که در پست قبلی نوشته بودم  بگم:اولا  از اینکه برام کامنت گذاشتید ممنونم. از ؟؟؟ که  واسم نوشته بود « نتیجه می گیریم که کانادایی ها همشون احمقند» !!! و از  امیر که مخالف بود. خیلی خوشحال میشم که می آیید و می خونید و نظر میدید. خوب اگه نظر من رو بخواید این ضرب المثل چندان هم بیراه نمی گه: می دونید ؟ خیلی برداشتها می شه ازش کرد: یکی اینکه ما مشابه فارسی این ضرب المثل رو در فرهنگ خودمون هم  داریم « آنچه پیران در خشت خام می بینند ، جوانان در آینه هم نمی توانند ببینند » . یه جورایی هردو ضرب المثل اشاره به بی تجربگی جوانان داره  و درست هم هست. البته اینجا بحث در مورد تجربیات زندگیه نه علم و دانش نظری وگرنه اگه اینطور باشه که جوانهای امروزی از هر نظر اطلاعات و علم بیشتری از پیرها دارن خصوصا در این دو دهه اخیر که اصلا یک شکاف عمیق اطلاعاتی و علمی بین نسلها ایجاد شده و عمده اش اش هم مربوط به علوم جدیده هست مثل علم ژنتیک و همینطور هم انفورماتیک . ولی تجربه زندگی و قدرت مواجهه با زیر و بم های زندگی چیزیه که پیرها به مراتب در این امر از جوانها جلوترند یه جهت اینکه اونها این مسایل رو از نزدیک ، لمس و تجربه کرده اند در حالیکه جوانها اگه خیلی هنر بکنند این رو از طریق مطالعه و یا مشاوره بدست می آرن که اصلا تاثیرش قابل مقایسه با اولی نیست. دیگه اینکه اگه بخوایم از جهت دیگه ای به این ضرب المثل نگاه کنیم باز یه تعبیر بامزه داره: اینکه آدم در هر سنی که باشه خودش رو کامل میدونه و دیگرون رو نه. (حالا باز وقتی که جوونه اگه چنین فکری بکنه می شه به حساب خامی و بی تجربیگش گذاشت ولی وای به وقتی که پیر بشه و هنوز همین طرز تفکر رو داشته باشه). ولی خوب اگه قرار باشه با خودمون صادق باشیم باید اعتراف کنیم که خیلی از ماها وقتی با آدمای نسلهای پیش از خودمون مواجه می شیم و حرف همدیگه رو نمی فهمیم ، ته دلمون همین فکر رو می کنیم ، نه؟ حالا فکر کنید چقدر خنده داره که همون موقعی که ما داریم توی دلمون به طرف می گیم احمق!  ، اونم داره همین رو خطاب به ما میگه. وای که چقدر خوشمزه میشه اگه یه معجزه ای بشه و باعث بشه افکار هر دو طرف در همون لحظه با صدای بلند بیان بشه. خنده دار و در عین حال خطرناکه ، نه؟ پس باید بگیم چه خوبه که خداوند به ما قدرت فکر کردن در سکوت رو عطا کرده ، اگه اینم نداشتیم دیگه زندگی چه چیز مزخرفی میشد ، مگه نه؟  

به هرحال نوشتن این ضرب المثل از طرف من بهانه ای بود برای اینکه بگم :

 این ضرب المثل رو از کتاب « امیلی » نوشته خانم لوسی مود مونتگومری پیدا کرده ام . اگه این کتاب رو نخونده اید توصیه دوستانه من رو بپذیرید و حتما بخونیدش تا حداقل در طول مدتی که این کتاب رو می خونید به دنیا با دید لطیف تری نگاه کنید و باور کنید که هنوز هم در گوشه و کنار این دنیا آدمهایی پیدا می شن که ذهن پاک و ساده و معصومانه ای داشته باشن و حرفایی به همون زیبایی روحشون بزنند. آدمایی که از ذات الهی خودشون هنوز فاصله نگرفته اند و دنیا رو منحصر به چیزای بد و ناپاک نمی بینند. وقتی این کتاب رو می خوندم تمام وقت در دنیای پاک و بی غل و غش ذهن یه دختر جوان زندگی می کردم که به همه چیز با دید شاعرانه ای نگاه می کرد و در این دنیای فانتزی هیچ چیز بد و نادرستی وجود نداشت. کاش کتاب امیلی هیچوقت تمام نمی شد و من از اون دنیا هیچوقت فاصله نمی گرفتم.

یه توضیح کوچولو هم در حاشیه مطالب امروز بدم و اون اینه که : به هرحال تمام سعی منهم در این بوده که تا اونجایی که روحیات خودم اجازه  میده چنین کاری رو در انتخاب مطالب این وبلاگ انجام بدم.سعی دارم همش از خوبیها و زیباییها و مطالب امیدوار کننده بگم تا معدود خوانندگان این وبلاگ وقتی میان اینجا ؛ با خوندن مطالب این وبلاگ یه کم آرامش بگیرن و یه نفسی تازه کنن. مثل اون لحظه ای که یه نفر دستمالی در باد می گیره تا حجم نفسهای دریا و گل را بسنجه.  امیدوارم در اجرای این هدف موفق بوده باشم. اینم بگم که یه وقت خدای نکرده برداشت نکنید که من دارم یه جورایی خودم رو با خانم مونتگومری مقایسه می کنم  ها؟ نه بابا ما رو چه به این گزافه گویی ها . اون خانم یه نابغه ادبیاته و من فقط یه زن ساده ام که عاشق سادگی و صداقتم، فقط همین .  دوستتون دارم.

تابعد...

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 17:47  توسط نگار | 
نظرتون راجع به این ضرب المثل کانادایی چیه؟

"جوانان فکر می کنند که پیران احمقند ولی پیران مطمئنند که جوانان احمقند"

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 15:3  توسط نگار | 
تست خودشناسی - حتماً امتحانش کنید

خود را بهتر بشناسيد!

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.

 

 

منبع: http://www.tebyan.net 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:52  توسط نگار | 
شبی از شبها

شبی از شبها ، محمد خدا،آن انسان والا،اندیشه می کرد. اندیشه ای دور و دراز
به پهنای زمین و زمان،به ابوالبشر و همه فرشتگان،به عیسی و موسی عمران،
به قوم لوط . سپس عاد و ثمود. به کشتی نوح و سپس یونس و حوت،به دوزخ و برزخ،به جنت و بهشت،به دیر و کلیسا . به مسجد و کنشت،به سیل جاری انسان در اندرون زمان،به عرش و تخت خدا و به جمع فرشتگان،به فرش پهن زمین و به رستخیز جهان،نگاه کرد و بدید:
به گوشه ای قوم یهود جلوی آن موسی ودر پشت حضرت؛ نمرود.در اندیشه بدید:قوم عیسی را و کنار عیسی ،مریم،  هم یهودا را.بگشت و گشت و بگردید و یافت ماها را
نگاه کرد و شناخت آشنا ها را !.

- آه امت من!.

محمد خدا،آن انسان والا،اندیشه می کرد: اندیشه ای دور و دراز، به خطاها و لغزش های امت خویش،به جوانی و جهالتش ، به گناهان عمد و ناخواسته اش،اندیشه می کرد:به اضطرار و به ناچاری ما . به عجز و رنج و به بیچارگی ما. محمد خدا ، آن انسان والا نگاه می کرد،نگاه می کرد:به امت خویش در طول زمان، دیروز و امروز و همه آیندگان.

- اینجا کجاست؟
- بارگاه خدا
- مردم بهر چه جمعند؟
- برای حساب و جزا
آه هفتاد و دو ملت. هفتاد و دو اندیشه . هفتاد و دو فرقه. ولی:
امت من
- باریتعالی به محمد خویش اعتماد داری؟
- بی شک
- به عدالت او اطمینان داری؟
- دارم
- به صداقتش؟
- مطمئنم
- در خواستی دارم خدایا
- بگو یا محمد
- امروز روز حساب است روزیست که فرموده ای هر کس به اندازه ذره خردلی نیکی کند یا بدی پاداش یا جزا خواهد دید.
- چنین است یا محمد
- خواهشی دارم خدایا
- بگو یامحمد
- خیلی بزرگ است خیلی بزرگ
- بزرگ تر از ما؟ یا محمد؟ بگو
- خدایا میترسم
- از من مهربان ای محمد؟
- پناه بر تو ای خدای مهربان . مهربان ترین در این جهان
- و آن جهان . بگو
- خدایا حسابرسی امت مرا به خود من واگذار
- چرا ؟ هان ای محمد؟ چرا؟
- که پیش امت های دیگر رسوا نشوند.
سکوت. باز هم سکوت.سکوتی به عظمت جهان و کهکشان.سکوتی که محمد را هم ربود. و او اندیشه میکرد:اعوذ بالله درخواست بزرگی کردم،نعوذ بالله خدا را خوش نیامد.در برابر او چیزی جز مشیت او خواستم.چه معصیت بزرگی. وای.آه خدایا وای خدایا؛محمدت را ببخش.رحم کن خدای من ای ارحم الراحمین.پناه بر تو ای پناه بی کسان . عرش لرزید،آسمان غرید،و صدائی لطیف به گوش رسید:
- نه یا محمد نه
- خدایا به تو پناه میبرم از درخواست بی جائی که کردم
- نه یا محمد نه
- خدایا مرا ببخش که من هم بنده ای چون بندگان دیگر تو هستم
- نه یا محمد نه
محمد لرزید. دیگر چشمش ندید ولی
گوشش شنید:
محمد به حساب بندگان خودم. خودم میرسم. هر چند که امت تواند.
خودم. من. خدای رحمان. خدای رحیم
محمد گناهان آنها را به تو هم نخواهم نمود
نباید پیش تو نیز رسوا شوند
من میدانم و بنده ام
همین
من میدانم و بنده ام

 

این مطلب رو از یه وبلاگی برداشته ام ولی متأسفانه بازم نمی دونم اسم اون وبلاگه چی بود. امیدوارم صاحب اثر ، من رو به دلیل اینکه مطالبش رو اینجا ذکر کردم ببخشه.

2 نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 17:44  توسط نگار | 
پشت دریاها- سهراب سپهری

 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 21:9  توسط نگار | 
شعر لطیف و عاشقانه ای از حمید مصدق

 

 

حسادت

 

مگر آن خوشۀ گندم

مگر سنبل

    مگر نسرین

                تو را دیدند.

که سر خم کرده خندیدند.

 

مگر بستان

                 شمیم گیسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشید

مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد

                                      در عطر تن تو غوطه ور گشتند

که سرنشناس و پانشناس

                                  از خود بی خبر گشتند

 

مگر دست سپید تو

تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد

که می شنگند و

               می رقصند و

                               می خندند

 

مگر ناگاه

نسیم ِ سردِ گستاخ از سر زلفت....

 

چه می گویی؟

تو  و  انکار؟

تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

صدای بوسه را حتی

درختِ تاکِ قد خم کردۀ بستان شهادت داد

مگر دیوار حاشا تا کجا،

                             - تا چند؟

خدا داند که شاید خاکِ این بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پای تو...

                         - دیگر اختیارم نیست

توانم نیست

        تابم نیست

به خود می پیچم از این رشک

- اما خنده بر لب با تو گویم:

                           - اضطرابم نیست.

 مگر دیگر من و این خاک،

                                 - وای از من

چناران بلند باغ حیدر را

تَبَر باران ِ من در خاک خواهد کرد

نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد

ترحم کن،

  نه بر من

              بر چناران بلندِ باغ ِحیدر

                                            بر نسیم صبح

شفاعت کن

به پیش خشم ، این خشم خروشانم که در چشم است

به پیش قلۀ آتشفشان ِ درد

شفاعت کن

که کوه خشم من با بوسۀ تو

                                     ذوب می گردد.

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:54  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*