![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
بعد از مدتها : چند کلمه با دوستان
|
|
سلام بر همه دوستان باوفایی که حتی اگه من به ندرت هم چیزی بنویسم بازم به من سر می زنند. البته معمولاً کسی اینجا عادت نداره به خودش زحمت بده و نظر بنویسه ولی لااقل از روزی که کنتور گذاشته ام ، می فهمم که چند نفری از اینجا بازدید می کنند و همون هم غنیمته. راستی کسی می دونه که من چطور می تونم مشکل بازنشدن صفحه نظر بدهید رو در وبلاگهای دیگه حل کنم؟ باور کنید که خودم واقعاً درمونده شده ام که چیکار می شه کرد؟ هرکی میاد واسم نظر می نویسه منم میرم وبلاگش رو می خونم ولی بدبختانه هرکار می کنم و هرچی روی لینک نظرات کلیک می کنم صفحه مربوطه باز نمی شه. البته من این مشکل رو قبلاً هم ذکر کرده بودم ولی گفتم بازم بنویسم شاید در بین بازدیدکنندگان تصادفی این وبلاگ ، بالاخره یکی پیدا بشه و به من بگه که چکار کنم تا این مشکل حل بشه و بتونم راحت نظر بنویسم؟ . خوب بگذریم... امروز می خوام چندتا خبر رو که از نظر خودم جالب هستند براتون بنویسم. البته این اخبار نه سیاسی هستند و نه مهم. ولی مگه دنیا فقط در بحث انرژی اتمی ایران و نمی دونم پروتکل الحاقی و اینجور چیزای نسبتاً دور از ذهن خلاصه می شه؟ روزانه در گوشه و کنار این دنیای پهناور هزاران اتفاق جالب می افته و ما ازشون بی خبریم. حالا چه اهمیتی داره که این اخبار ، خبرهایی از اونور دنیا باشن و با احساسات ناسیونالیستی بعضیها جور در نیان؟ به هرحال منکه می نویسمشون . هرکی خواست بخونه و نظر بده هرکی هم نخواست که هیچی.
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 20:51 توسط نگار |
|
|
ناگفته هایی درباره فیلم بید مجنون ساخته مجید مجیدی
|
|
من یعقوبم، نه یوسف!
اعتراض داشت. اول به خودش و بعد به مجید مجیدی. به خودش اعتراض داشت که چرا وقتی کار با مجیدی را شروع کرد، از همان ابتدا دست کم به فکر حفظ حقوق معنوی خود نبود. خودش اما میگوید: «اگر به فکر استفاده از موقعیت کار کردن با یک کارگردان معروف نبوده ام، به خاطر شخصیت و عقاید خودم بوده است.» به مجیدی اما اعتراض جدی دارد. میگوید: «برخلاف یوسف بیدمجنون که همچون بیدی بر سر ایمان خویش میلرزد، یعقوب عبدی پور بعد از به دست آوردن بینایی ایمان دوباره ای بیشتر از همیشه داشته و به خدا نزدیک تر شده است.» یعقوب عبدی پور در سالهای کودکی نابینا میشود. برای درمان به اسپانیا میرود و بینایی اش را به دست میآورد. یک روز مجید مجیدی به دفتر کار او به آموزش و پرورش استثنایی کشور میآید و از ساختن فیلمی به نام «بازگشت» براساس زندگی او صحبت میکند. عبدی پور هم میپذیرد؛ اما حالا بعد از اکران عمومی «بیدمجنون» او از مجیدی دلگیر است. با سکانس صفر شروع کنیم، ماجرای ساخت بید مجنون از کجا شروع شد؟
و کار را شروع کردید؟
این ارتباط تا کی ادامه داشت؟
و شما هم موضوع را فراموش کردید؟
اما آقای مجیدی منصرف نشده بود...
و شما شدید معلم پرویز پرستویی؟
استعداد داشت؟
حالا هم با هم رفاقت دارید؟
به ماجرای ساخت فیلم برگردیم. بعد از آموزش آقای پرستویی چه کردید؟
و حقوق مادی و معنوی شما؟
بگذارید زندگی واقعی شما را از ابتدا مرور کنیم تا به روزهای بینا شدن برسیم. چطور نابینا شدید؟
و یک حادثه مسیر زندگی شما را عوض کرد؟
رفتید اسپانیا؟
بعد از اکران فیلم اطرافیان شما چه واکنشی نشان دادند؟
عبدی پور نابینا با عبدی پور بینا چه تفاوتی کرده است؟
برای روزهای نابینایی دلتان تنگ نمیشود؟
بعد از این که مجددا به ایران آمدید، چه کردید؟
دلتان برای اسپانیا تنگ نشده؟
خب همین حرفها را به آقای مجیدی زده اید که سرنوشت یوسف را آن طور تغییر داده!
اگر قرار باشد چشمهای شما تنها یک تصویر را ببیند، آن کدام تصویر است؟
و حرف آخر؟
منبع: جام جم آنلاین |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 9:51 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|