تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
زمستان است!

بازم زمستون شد. باز سوز و سرما و بخار نفسهای یخ زده توی هوای غم انگیز و تاریک این فصل گریبونمون رو گرفت.دیشب داشتم فیلم چشمان سیاه ایرج قادری رو برای اولین بار میدیدم و باید بگم زیاد از این فیلم خوشم نیومد . فقط از یه بخش این فیلم خوشم اومد و اونم مناجات یه دختر کور بود که سر سجاده داشت با خدا راز و نیاز می کرد. چقدر زیبا می گفت که : خدایا من ازت چیزی نمی خوام. نمی خوام چیزی بهم بدی . می خوام یه چیزایی رو ازم بگیری. کینه هام رو٬ کدورتهام رو و .... منم حالا می خوام ادامه اش بدم که خدایا هرچند زمستون شده و سرما داره بیداد می کنه ولی تو سردی دلم رو ازم بگیر. هرچی حسد و بغض و کینه هست از توی دلم پاک کن و به جاش گرمای مهر خودت رو قرار بده. کمکم کن که توی اوج سرمای زمستون با یه دل بهاری زندگی کنم. مهم نیست که پیر شده باشم یا جوون بمونم. مهم نیست که زشت باشم یا زیبا. مهم اینه که زمستونی نباشم. سرد و خشک و بی احساس نباشم. برای همه عزیزانم دستام به گرمای یه سیب سرخ رسیده باشه که از شاخه یه درخت آویزونه و زیر آفتاب داغ تابستون انتظار چیده شدن رو می کشه. قلبم به داغی بخار سماور مادربزرگ باشه که وقتی توی یه روز برفی ٬ خسته و یخ زده از درس و دانشگاه می رسیدم خونه شون از روی اون میز کوچولو بهم چشمک می زد و دستای مهربون مادربزرگ به یه چای داغ و معطر مهمونم می کرد. آخ که چه روزای شادی بود. نه اینکه الان غمگین باشم.ولی دیگه گذشته ها برنمی گرده. دیگه مادربزرگی نیست که به شوق دیدن روی ماه و لبخند مهربونش راه دراز خونه شون رو در پیش بگیرم. منم دیگه اون دختر جوون و پرشوروشوق دیروزی نیستم که کله اش پر از آرزوهای دور و دراز بود و فکر می کرد همین که دستش رو دراز کنه حتی دورترین ستاره های آسمون رو هم می تونه بچینه و بزنه به لبه لباسش. نه دیگه. گذشته ها گذشته. دیگه هیچوقت اون شبهای یلدای دور هم رو تجربه نمی کنم. اون مهمونی های شبونه با یه عالمه فک و فامیل . حالا دیگه هرکسی افتاده یه طرفی و فاتحه همه چیز خونده شده. امسال شب یلدا فقط ما بودیم و مادرم اینها. همه اش ۶ نفر دور هم جمع شده بودیم. چه می شه کرد؟ فقط می تونم دعا کنم که دیگه از این کمتر نشیم. زیاد شدن پیشکشمون. ولی با همه اینا زندگی بازم زیباست. بازم می شه خوب زندگی کرد و گرم بود و بهاری بود و مهر ورزید و عاشق بود. خدایا فقط تو رهام نکن. هروقت احساس می کنم هراسون شده ام دستم رو میذارم روی رگ گردنم. این یه رازه بین من و تو.آخه خودت گفتی که من از رگ گردن به شما نزدیکترم.

اینم دوست دارم اضافه کنم که علیرغم شعری که در زیر می نویسم و خیلی هم دوستش دارم ولی نظرم در مورد زمستون صد در صد هم با نظر اخوان ثالث یکی نیست. این حرفا فقط یه روی سکه  است. روی دیگه اش بخار معطر و هوس انگیز لبوی داغه و برف و آدمک برفی و اون هویج نوک تیزی که می کاریم سر دماغش و چشمای ذغالی مظلومش و جارویی که بی دلیل به دستش میدیم. زمستون بارونهای خوشگل هم داره و  برفای سپید و پاک با اون قندیلهای زیبای روی شاخه های درختا. صدای جیغ و داد کوچولوهای شادی که مدرسه شون به خاطر برف تعطیل شده و دارن به هم گلوله برفی پرت می کنن و هزار و یک چیز خوب و دوست داشتنی دیگه. ولی اینا همه وقتی لذت بخشه که آدم سرپناهی داشته باشه و در رفاه باشه و بدونه بعد از این برف و سرما یه جای گرم و یه چای داغ منتظرشه و دل مهربونی که واسه آدم تنگ بشه وگرنه زمستون بدون این پیش نیازها مفت هم نمی ارزه.

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 مهدی اخوان ثالث

2 نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 14:49  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*