![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
تلنگری بر شیشه نازک روحمان
|
|
ديروز رفتم نمايشگاه كتاب و واسه دل خودم كتاب خريدم ، بيشترش هم كتابهاي روانشناسي. چند دقيقه پيش داشتم يكي از اين كتابها رو مي خوندم و به مطلبي رسيدم كه ديدم خودم رو خيلي خجالت داد. براي چند لحظه خودم رو جاي كساني كه در زير در موردشون خواهم نوشت گذاشتم و ديدم احتمالش خيلي ضعيف بود كه مي تونستم مثل اونها عمل كنم. چه تلخه كه آدم خودش به اين نتيجه برسه كه داره از عواطف پاك انساني ، از عالمي كه متعلق به بچه هاست و به بعضي از آدمهايي كه كند ذهن هستند و دچار معلوليتهاي جسماني و ذهني ، ولي در عوض پاك و بي غل و غش و بي ريا ; فاصله مي گيره مطلب زير تلنگريه بر روح و ذهن هريك از ما. در درجه اول خودم و بعدش هم همه كساني كه اين فرصت رو دارند كه بخونندش . تلنگري بر شيشه نازك روحمون كه سر منشأ الهي داره و به نازكي بالهاي لطيف فرشته هاست ولي غبار كدورتها، حرص و طمع براي مال دنيا، حسادتها ، تلخكاميها و انديشه هاي منفي ، كم كم لايه اي بر روي اين شيشه كشيده تا حدي كه جنس واقعي اون رو از نظر پوشانده. باشد كه اين تلنگر ، به يادمون بياره كه : ما ز بالاييم و بالا مي رويم . به يادمون بياره كه تنها چيزي كه توي اين دنيا با ارزشه و ماندگار ، صداي سخن عشقه . اونم نه عشقي كه صرفا بين زن و مرد باشه ، بلكه عشق به همه انسانها ، با هر شكل و هر رنگ و هر مذهب و مليتي. واقعاً چه چيزي مهم است؟ چند سال پيش در جريان بازي هاي ويژۀ پاراالمپيك (المپيك معلولين) در سياتل آمريكا ، 9 نفر از شركت كنندگان دُو سرعت صد ياردي ، 9 نفري كه همه از نظر ذهني و جسمي عقب مانده بودند ، پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند و با شنيدن صداي تپانچه شروع به حركت كردند. بديهي است كه آنها به معني و مفهوم واقعي كلمه قادر به دُو سرعت و حتي حركت سريع نبودند ، بلكه هريك به نوبۀ خود با ميل و رغبت مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده شود. در بين راه يكي از دوندگان روي آسفالت سكندري رفت ، يكي دوبار غلت خورد و سپس شروع به گريه كرد. هشت نفر ديگر صداي گريۀ او را شنيدند. آنها از سرعت خود كاسته و ايستادند. سپس همه به عقب برگشته و به طرف او رفتند; تك به تك آنها. دختري كه مبتلا به سندروم داون – منگوليسم- بود ، خم شد و او را بوسيد و گفت : « اين دردتو تسكين ميده.» سپس هر 9 نفر آنان بازو در بازوي يكديگر انداختند و همه با هم قدم زنان خود را به خط پايان رساندند. همه در ورزشگاه به پاخاستند و ده دقيقۀ تمام براي آنان كف زدند. كمي فكر كنيم. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:31 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|