تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
تلنگری بر شیشه نازک روحمان

ديروز رفتم نمايشگاه كتاب و واسه دل خودم كتاب خريدم ، بيشترش  هم كتابهاي روانشناسي. چند دقيقه پيش داشتم يكي از اين كتابها رو مي خوندم و به مطلبي رسيدم كه ديدم خودم رو خيلي خجالت داد. براي چند لحظه خودم رو جاي كساني كه در زير در موردشون خواهم نوشت گذاشتم و ديدم احتمالش خيلي ضعيف بود كه مي تونستم مثل اونها عمل كنم. چه تلخه كه آدم خودش به اين نتيجه برسه كه داره از عواطف پاك انساني ، از عالمي كه متعلق به بچه هاست و به بعضي از آدمهايي كه كند ذهن هستند و دچار معلوليتهاي جسماني و ذهني ، ولي در عوض پاك و بي غل و غش و بي ريا ;  فاصله مي گيره .

مطلب زير تلنگريه بر روح و ذهن هريك از ما. در درجه اول خودم و بعدش هم همه كساني كه اين فرصت رو دارند كه بخونندش . تلنگري بر شيشه نازك روحمون كه سر منشأ الهي داره و به نازكي بالهاي لطيف فرشته هاست ولي غبار كدورتها، حرص و طمع براي مال دنيا، حسادتها ، تلخكاميها و انديشه هاي منفي ، كم كم لايه اي بر روي اين شيشه كشيده تا حدي كه جنس واقعي اون رو از نظر پوشانده. باشد كه اين تلنگر ، به يادمون بياره كه : ما ز بالاييم و بالا مي رويم . به يادمون بياره كه تنها چيزي كه توي اين دنيا با ارزشه  و ماندگار ، صداي سخن عشقه . اونم نه عشقي كه صرفا بين زن و مرد باشه ، بلكه عشق به همه انسانها ، با هر شكل و هر رنگ و هر مذهب و مليتي. عشق به مفهوم واقعي كلمه ، كه شامل بخشش مي شه و بزرگواري و مهرورزي و ناديده گرفتن خطاهاي سهوي اطرافيان و بالاتر از همه اينها احساس مسئوليت در كمك به همنوعي كه به هر دليلي ، زمين خورده و نيازمند به دست مهرباني هست كه به سويش دراز بشه و كمكش كنه كه بتونه بازهم به راه خودش ادامه بده. راه زندگي ، راه كمال و رستگاري و راه به خدا رسيدن ، نه به طمع بهشت ،كه به شوق ديدار جانان و تقرب الهي.

 

واقعاً چه چيزي مهم است؟

چند سال پيش در جريان بازي هاي ويژۀ پاراالمپيك (المپيك معلولين) در سياتل آمريكا ، 9 نفر از شركت كنندگان دُو سرعت صد ياردي ، 9 نفري كه همه از نظر ذهني و جسمي عقب مانده بودند ، پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند و با شنيدن صداي تپانچه شروع به حركت كردند. بديهي است كه آنها به معني و مفهوم واقعي كلمه قادر به دُو سرعت و حتي حركت سريع نبودند ، بلكه هريك به نوبۀ خود با ميل و رغبت مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده شود.

در بين راه يكي از دوندگان روي آسفالت سكندري رفت ، يكي دوبار غلت خورد و سپس شروع به گريه كرد. هشت نفر ديگر صداي گريۀ او را شنيدند. آنها از سرعت خود كاسته و ايستادند. سپس همه به عقب برگشته و به طرف او رفتند; تك به تك آنها. دختري كه مبتلا به سندروم داون – منگوليسم- بود ، خم شد و او را بوسيد و گفت : « اين دردتو تسكين ميده.» سپس هر 9 نفر آنان بازو در بازوي يكديگر انداختند و همه با هم قدم زنان خود را به خط پايان رساندند.

همه در ورزشگاه به پاخاستند و ده دقيقۀ تمام براي آنان كف زدند.

 

كمي فكر كنيم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:31  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*