![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
|
|
آموخته ام ... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن ، نگاه را وسعت داد.
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:3 توسط نگار |
|
|
ميلاد پيامبر نور و رحمت مبارك باد
|
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:9 توسط نگار |
|
|
دوستي
|
|
دوستي من گمان مي كردم ... سينه ام آينه اي ست
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:17 توسط نگار |
|
|
هوس های دل کوچک و تنهای من
|
|
دلم هوس بوی بهار نارنج داره. هوس فرو کردن پاها در خنکای یه آب زلال. هوس رها شدن. در باد دویدن. از ته دل خندیدن. هوس شنیدن حرفای غیر تکراری. دلم یه جو بی خیالی می خواد. آه ای شباهت دور! اين روزها «قیصر امین پور»
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:31 توسط نگار |
|
|
میان دیدن و بودن - شعری از اسماعیل خویی
|
(( سواد وحشت کشتارگاه و سایه تیغ
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:26 توسط نگار |
|
|
دلنوشته ها
|
|
تو هنگامي كه مي بخشي به واقع كريمي ; هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن كه مي گيرد نبيني. جبران حليل جبران راستي چند در صد ما آدمها بلديم ببخشيم؟ منظورم فقط بخشش مادي نيست گرچه اون رو هم شامل مي شه ولي چه بدبختند آدمهايي كه از بخشيدن يك لبخند به ديگري هم عاجزند.هيچ فكر كرده ايد با يه لبخند چه كارها كه نمي شه كرد؟ چه درهاي بسته اي رو كه نمي شه با كليد يك لبخند – كه از دل براومده باشه – به راحتي گشود. چه بسا زخم درون انساني رو مي شه با كمي محبت التيام بخشيد. آدم به ديدن يك روي گشاده هم روحيه اش عوض مي شه. كاش همه ما آدمها ياد مي گرفتيم كه با بسته نگه داشتن مشتمون ، دهانمون و دلمون ، فقط و فقط عرصه رو بر خودمون تنگ خواهيم كرد و بس. با بخشيدن است كه مي ستانيم و با اكرام ديگران ، گرامي داشته مي شويم. گاهي احساس مي كنم كه غم نان – به قول زنده ياد احمد شاملو- به قدري فكر و ذهن اين مردم رو به خود مشغول كرده كه حتي از عواطف ساده انساني هم دارند روز به روز دورتر مي شن. آدما ي اين دور و زمونه حتي به خودشون هم خوشي روا ندارن چه برسه كه بخوان ديگري رو شاد بكنند. چند روز پيش مامانم مي گفت يه زني چند مرتبه اومده بوده در خونه شون و ازش يه چادر نماز مي خواسته كه به قول خودش وقتي ميره مسجد سرش كنه ، مامانم هم فقط يه دونه چادر نماز داشته و چون اساسا زياد اهل جمع كردن پوشاك دور خودش نيست ، علاوه بر اينكه مقداري پول بهش داده بوده ، افتاده بوده به تكاپو كه واسش يه چادر هم از عمه ام بگيره ، اونوقت دوسه روز بعدش يه خانومي كه زياد مياد خونه مادرم و گاهي واسش جارو و از اين جور كارها مي كنه ، با ديدن اون زنه مي گه كه اون و شوهرش هردو معتادن و راست يا دروغ يه چيزايي به هم مي بافه كه اينا هرچي از اين ور و اون ور گيرشون مياد حرج اعتيادشون مي كنن و خلاصه از اين حرفا. خوب با اين حرفا مامانم هم دلچركين شده بود و مي گفت مگه بيكارم برم واسه خاطر چنين آدمي رو بزنم به عمه ات؟ نمي دونم ،شايد هم اون خانم راست گفته باشه ولي آخه از كجا معلومه كه اون بدبخت ، يه دونه چادر رو واسه خرج اعتيادش خواسته باشه. چه بده كه بعضيا فقط بلدن سمپاشي كنن و هيچوقت و هيچ جوري نمي تونن مشوق آدم براي انجام كارهاي خوب باشن. كاش امسال بهار يه بارون صفا از آسمون بباره. باروني كه كينه ها رو ، نا مهربونيا رو ؛ بدجنسي ها و اخم و تخم ها و دورنگيها رو بشوره و با خودش ببره و به جاش هواي دل انگيز و پاك صافي و صداقت رو به ارمغان بياره. كاش يه شب ديگه شهاب بارون بشه و اونوقت من تسبيح چوبيم رو بگيرم دستم و صد بار ، نه صدهزار بار از خداي خوبم بخوام كه « خدا جون مگه مهربوني چه عيبشه كه به جاش اجازه داده اي بدي بياد تو قلب بنده هات جا بگيره؟ مگه پاكي و صفا و صميميت چه نقصي داشت كه نتونست در برابر بدجنسيها ، خسيس بازيها و تنگ نظريها مقاومت كنه؟ » . « آخه خداجون ، تو كه قادر متعالي ،تو كه بزرگي و بزرگواري و بر احوال بندگانت آگاه، تا كي مي خواي دست اين شيطان نفس رو باز بذاري كه پدر هرچي خوبيه توي وجود بنده هات بسوزونه؟» . آخ كه اين شهر كوچيكي كه من توش به دنيا اومده ام و بزرگ شده ام يه دونه رودخونه كه هيچي ، يه جوي آب هميشه جاري هم نداره كه رقعه بنويسم و به گِل بگيرم و بندازم تو آب روونش تا بلكه به دست خدا برسه. يه دونه رودخونه خشك شده داره كه سالي و بوقي ، وقتي يه بارون درست و حسابي بباره ، اين رودخونه هم طغيان مي كنه و ميگه منم هستم!!. ولي كو تا چنين باروني؟ پس خداجون من مي نويسم و تو از هميجا ، از روي همين كاغذاي مجازي ، از لابلاي اين وب تارعنكبوتي ، حرف دلم رو گوش كن و يه رحمي به حال بنده هات بكن. آخه يه كم دلت به حال ما بسوزه ، ما هم دل داريم ، عاطفه رو درك مي كنيم ، از بوي گند نامردميها حالمون به هم مي خوره ،دلمون آشوب مي شه ، يه فكري به حال ما بنده ها بكن ديگه خداجون. باشه؟ قربونت برم. منتظر استجابت دعام مي مونم اي كه از همه بخشنده تري و بزرگوارتر و كريمتر ،اي مهربان ترين مهربانان عالم . خدایا |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 15:6 توسط نگار |
|
|
سال نو مبارک
|
سلام بر همه دوستان عزيزم چه اونهايي كه مي شناسمشون و چه اونايي كه نمي شناسشمون. سلام بر زنده ها و مرده ها. زنها و مردها ، پيرها و بچه ها. سال نو همگي شما مبارك. انشاالله شما هم سبز باشيد و بهاري . اميدوارم سال جديد براي تك تك شما ، سلامتي و شادكامي و بهروزي رو به ارمغان بياره. اول از همه از اينكه مدتهاي مديد ، آپ نكردم عذر مي خوام. از همه اونهايي كه هي اومدن و آف گذاشتن و عطر خوشايند مهربونيهاشون رو به قلبم پاشيدند ممنونم . من از يه isp کارت داشتم ولی مدتها به خاطر مشکلات خطوط دیتا و ... کانکت نمی شد و بعدش هم شدیدا درگیر خونه تکونی و اینجور کارها شدم و فرصت نشد آپ کنم. از ۲۷ اسفند هم که یه سفر دسته جمعی با خانواده خودمون و خواهرشوهر و برادرشوهرم داشتیم که جای شما خالی خیلی خیلی خوش گذشت و ۳ تا از شهرهای جنوب رو دیدیم و خلاصه کلی خستگی سال گذشته رو در کردیم . دیشب رسیدیم خونه - شنبه شب - و امروز هم داشتم وسایلمون رو جمع می کردم و اینه که الان و در این ساعت در خدمتم. کمی از عید بگیم: وقتی بچه بودم مامانم برام یه کتاب می خوند به اسم عمو نوروز. داستان پیرزنی بود که بیرون دروازه یه شهر خونه کوچک و باصفایی داشت و عاشق عمو نوروز بود. عمو نوروزی با شلوار دبیت مشکی و آرخالقی که بته جقه های قشنگ داشت و با ریش حنایی و قد بلند و عصایی در دست ، هرسال روز اول نوروز به خونه های مردم می اومد و عید رو به اونجا می آورد. من همیشه از شنیدن این داستان لذت می بردم. با پیرزن قصه سفره هفت سین می چیدم و پا به پای اون ، از اینکه عمو نوروز اومده و پیرزن دوباره خواب مونده و نتونسته جوون بشه غمگین می شدم. توی عالم بچگی خیال می کردم بالاخره یه روز پیرزن می تونه عمو نوروز رو ببینه و جوون بشه و دست در دست عمو نوروز ، بهار رو به خونه های مردم شهر ببره. راستش رو بخواید من هنوزم یه جورایی مثل بچگیهام خوش خیالم. همه اش فکر می کنم آینده بهتر از حاله. به زندگی خیلی امیدوارم. فکر می کنم خداوند به هرکسی به اندازه قلبش می بخشه و از اونجایی که من توی خیال خودم و به نظر خودم ، قلب پاکی دارم همه اش امیدوارم که یه روزی به همه اون چیزایی که می خوام میرسم. هرچند الان هم اصلا ناراضی نیستم و همیشه خدا رو به خاطر چیزایی که بهم بخشیده شکر می کنم. به هر حال بازم می گم که امیدوارم امسال که سال سگ هم هست برای همه ما سالی باشه پر از وفا و صفا و مهر و دوستی. سگ هم صفات خوب داره و هم صفات بد. صفت بدش پاچه گیری و پرخاشگریه و صفات خوبش وفای بی حد و مهربونی اش . انشاالله که همگی ما در این سال جدید از صفات منفور پاچه گیری و بداخلاقی به دور باشیم و با مهربونی و سعه صدر مشکلات رو از پیش پا برداریم. راستی من دارم یه کتابی به نام خدای چیزهای کوچک می خونم که بی نهایت زیبا و دلنشینه و به همه شما دوستان نازنین توصیه می کنم در صورت امکان بخونیدش. رمان شعرگونه دلپسندیه. اینم یه شعر زیبا از مرحوم فریدون مشیری که به همه شما تقدیم می کنم. خوش به حال غنچه هاي نيمه باز بوي باران بوي سبزه بوي خاك
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 2:19 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|