تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم

آموخته ام ... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن ، نگاه را وسعت داد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:3  توسط نگار | 
ميلاد پيامبر نور و رحمت مبارك باد

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:9  توسط نگار | 
دوستي

دوستي

من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد

...

سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من



قسمتي از قصيده آبي... خاكستري ... سياه حميد مصدق

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:17  توسط نگار | 
هوس های دل کوچک و تنهای من

دلم هوس بوی بهار نارنج داره. هوس فرو کردن پاها در خنکای یه آب زلال. هوس رها شدن. در باد دویدن.  از ته دل خندیدن. هوس شنیدن حرفای غیر تکراری. دلم یه جو بی خیالی می خواد.

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار…
    بگذريم!

اين روزها
    خيلی برای گريه دلم تنگ است!

«قیصر امین پور»                

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:31  توسط نگار | 
میان دیدن و بودن - شعری از اسماعیل خویی

(( سواد وحشت کشتارگاه و سایه تیغ
وبیم رستن فواره های خون...))

(( آری
ولی
چرای بره نوباوه را نظاره کنیم
به واحه های علف .
دراین سترگ بیابان

عجیب گیتی هموارمی تواندبود،
عجیب کوچک و خوشبخت ...))

(( ولی سپیدیِ دندان گرگ درراه است ...))

 (( به آب و سبزه بیندیشیم ،
به مهربانی عصر...))

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:26  توسط نگار | 
دلنوشته ها

 

تو هنگامي كه مي بخشي به واقع كريمي ; هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن كه مي گيرد نبيني.

                                                                      جبران حليل جبران

 

 

راستي چند در صد ما آدمها بلديم ببخشيم؟ منظورم فقط بخشش مادي نيست گرچه اون رو هم شامل مي شه ولي چه بدبختند آدمهايي كه از بخشيدن يك لبخند به ديگري هم عاجزند.هيچ فكر كرده ايد  با يه  لبخند چه كارها كه نمي شه كرد؟

 چه درهاي بسته اي رو كه نمي شه با كليد يك لبخند – كه از دل براومده باشه – به راحتي گشود. چه بسا زخم درون انساني رو مي شه با كمي محبت التيام بخشيد. آدم به ديدن يك روي گشاده هم روحيه اش عوض مي شه. كاش همه ما آدمها ياد مي گرفتيم كه با بسته نگه داشتن مشتمون ، دهانمون و دلمون ، فقط و فقط عرصه رو بر خودمون تنگ خواهيم كرد و بس. با بخشيدن است كه مي ستانيم و با اكرام ديگران ، گرامي داشته مي شويم. گاهي احساس مي كنم كه غم نان – به قول زنده ياد احمد شاملو- به قدري فكر و ذهن اين مردم رو به خود مشغول كرده كه حتي از عواطف ساده انساني هم دارند روز به روز دورتر مي شن. آدما ي اين دور و زمونه حتي به خودشون هم خوشي روا ندارن چه برسه كه بخوان ديگري رو شاد بكنند. چند روز پيش مامانم مي گفت يه زني چند مرتبه اومده بوده در خونه شون و ازش يه چادر نماز مي خواسته كه به قول خودش وقتي ميره مسجد سرش كنه ، مامانم هم فقط يه دونه چادر نماز داشته و چون اساسا زياد اهل جمع كردن پوشاك دور خودش نيست ، علاوه بر اينكه مقداري پول بهش داده بوده ،  افتاده بوده به تكاپو كه واسش يه چادر هم  از عمه ام بگيره ، اونوقت دوسه روز بعدش يه خانومي كه زياد مياد خونه مادرم و گاهي واسش جارو و از اين جور كارها مي كنه ، با ديدن اون زنه مي گه كه اون و شوهرش هردو معتادن و راست يا دروغ يه چيزايي به هم مي بافه كه اينا هرچي از اين ور و اون ور گيرشون مياد حرج اعتيادشون مي كنن و خلاصه از اين حرفا. خوب با اين حرفا مامانم هم دلچركين شده بود و مي گفت مگه بيكارم برم واسه خاطر چنين آدمي رو بزنم به عمه ات؟

نمي دونم ،‌شايد هم اون خانم راست گفته باشه ولي آخه از كجا معلومه كه اون بدبخت ، يه دونه چادر رو واسه خرج اعتيادش خواسته باشه. چه بده كه بعضيا فقط بلدن سمپاشي كنن و هيچوقت و هيچ جوري نمي تونن مشوق آدم براي انجام كارهاي خوب باشن. كاش امسال بهار يه بارون صفا از آسمون بباره. باروني كه كينه ها رو ، نا مهربونيا رو ؛ بدجنسي ها و اخم و تخم ها و دورنگيها رو بشوره و با خودش ببره و به جاش هواي دل انگيز و پاك صافي و صداقت رو به ارمغان بياره. كاش يه شب ديگه شهاب بارون بشه و اونوقت من تسبيح چوبيم رو بگيرم دستم و صد بار ، نه صدهزار بار از خداي خوبم بخوام كه « خدا جون مگه مهربوني چه عيبشه كه به جاش اجازه داده اي بدي بياد تو قلب بنده هات جا بگيره؟ مگه پاكي و صفا و صميميت چه نقصي داشت كه نتونست در برابر بدجنسيها ، خسيس بازيها و تنگ نظريها مقاومت كنه؟ » . « آخه خداجون ، تو كه قادر متعالي ،‌تو كه بزرگي و بزرگواري و بر احوال بندگانت آگاه، تا كي مي خواي دست اين شيطان نفس رو باز بذاري كه پدر هرچي خوبيه توي وجود بنده هات بسوزونه؟» . آخ كه اين شهر كوچيكي كه من توش به دنيا اومده ام و بزرگ شده ام يه دونه رودخونه كه هيچي ، يه جوي آب هميشه جاري هم نداره كه رقعه بنويسم و به گِل بگيرم و بندازم تو آب روونش تا بلكه به دست خدا برسه. يه دونه رودخونه خشك شده داره كه سالي و بوقي ، وقتي يه بارون درست و حسابي بباره ، اين رودخونه هم طغيان مي كنه و ميگه منم هستم!!. ولي كو تا چنين باروني؟ پس خداجون من مي نويسم و تو از هميجا ، از روي همين كاغذاي مجازي ، از لابلاي اين وب تارعنكبوتي ، حرف دلم رو گوش كن و يه رحمي به حال بنده هات بكن. آخه يه كم دلت به حال ما بسوزه ، ما هم دل داريم ، عاطفه رو درك مي كنيم ، از بوي گند نامردميها حالمون به هم مي خوره ،‌دلمون آشوب مي شه ، يه فكري به حال ما بنده ها بكن ديگه خداجون. باشه؟ قربونت برم. منتظر استجابت دعام مي مونم اي كه از همه بخشنده تري و بزرگوارتر و كريمتر ،‌اي مهربان ترين مهربانان عالم .

خدایا
آسان بودن دشوار است
, آسانم کن
خدایا
کلام تو بودن دشوار است
, بارانم کن
خداوندا
آن نیستم که باید
, آنم کن

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 15:6  توسط نگار | 
سال نو مبارک

سلام بر همه دوستان عزيزم چه اونهايي كه مي شناسمشون و چه اونايي كه نمي شناسشمون. سلام بر زنده ها و مرده ها. زنها و مردها ، پيرها و بچه ها. سال نو همگي شما مبارك. انشاالله شما هم سبز باشيد و بهاري . اميدوارم سال جديد براي تك تك شما ، سلامتي و شادكامي و بهروزي رو به ارمغان بياره. اول از همه از اينكه مدتهاي مديد ، آپ نكردم عذر مي خوام. از همه اونهايي كه هي اومدن و آف گذاشتن و عطر خوشايند مهربونيهاشون رو به قلبم پاشيدند ممنونم . من از يه isp کارت داشتم ولی مدتها به خاطر مشکلات خطوط دیتا و ... کانکت نمی شد و بعدش هم شدیدا درگیر خونه تکونی و اینجور کارها شدم و فرصت نشد آپ کنم. از ۲۷ اسفند هم که یه سفر دسته جمعی با خانواده خودمون و خواهرشوهر و برادرشوهرم داشتیم که جای شما خالی خیلی خیلی خوش گذشت و ۳ تا از شهرهای جنوب رو دیدیم و خلاصه کلی خستگی سال گذشته رو در کردیم . دیشب رسیدیم خونه - شنبه شب - و امروز هم داشتم وسایلمون رو جمع می کردم و اینه که الان و در این ساعت در خدمتم. کمی از عید بگیم: وقتی بچه بودم مامانم برام یه کتاب می خوند به اسم عمو نوروز. داستان پیرزنی بود که بیرون دروازه یه شهر خونه کوچک و باصفایی داشت و عاشق عمو نوروز بود. عمو نوروزی با شلوار دبیت مشکی و آرخالقی که بته جقه های قشنگ داشت و با ریش حنایی و قد بلند و عصایی در دست ، هرسال روز اول نوروز به خونه های مردم می اومد و عید رو به اونجا می آورد. من همیشه از شنیدن این داستان لذت می بردم. با پیرزن قصه سفره هفت سین می چیدم و پا به پای اون ، از اینکه عمو نوروز اومده و پیرزن دوباره خواب مونده و نتونسته جوون بشه غمگین می شدم. توی عالم بچگی خیال می کردم بالاخره یه روز پیرزن می تونه عمو نوروز رو ببینه و جوون بشه و دست در دست عمو نوروز ، بهار رو به خونه های مردم شهر ببره. راستش رو بخواید من هنوزم یه جورایی مثل بچگیهام خوش خیالم. همه اش فکر می کنم آینده بهتر از حاله. به زندگی خیلی امیدوارم. فکر می کنم خداوند به هرکسی به اندازه قلبش می بخشه و از اونجایی که من توی خیال خودم و به نظر خودم ، قلب پاکی دارم  همه اش امیدوارم که یه روزی به همه اون چیزایی که می خوام میرسم. هرچند الان هم اصلا ناراضی نیستم و همیشه خدا رو به خاطر چیزایی که بهم بخشیده شکر می کنم. به هر حال بازم می گم که امیدوارم امسال که سال سگ هم هست برای همه ما سالی باشه پر از وفا و صفا و مهر و دوستی. سگ هم صفات خوب داره و هم صفات بد. صفت بدش پاچه گیری و پرخاشگریه و صفات خوبش وفای بی حد و مهربونی اش . انشاالله که همگی ما در این سال جدید از صفات منفور پاچه گیری و بداخلاقی به دور باشیم و با مهربونی و سعه صدر مشکلات رو از پیش پا برداریم. راستی من دارم یه کتابی به نام  خدای چیزهای کوچک می خونم که بی نهایت زیبا و دلنشینه و به همه شما دوستان نازنین توصیه می کنم در صورت امکان بخونیدش. رمان شعرگونه دلپسندیه.

اینم یه شعر زیبا از مرحوم فریدون مشیری که به همه شما تقدیم می کنم.

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
 برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار 
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 اي دل من گرچه در اين روزگار
 جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست
 جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
 گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

 

لیلا و یاسمن عزیز : از هردوتون به خاطر سر زدن و چند بار آف گذاشتن ممنونم. هردوی شما رو خیلی دوست دارم و براتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم.


 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 2:19  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*