![]() |
بیا دستمالی بگیریم در باد |
![]() |
| در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم |
|
من و دوستيهاي دوران دانشگاه
|
|
توي پست ماقبل آخرم از دوستيهاي دوران دبيرستان گفتم. امروز دلم هوس كرده ديگ خاطرات دانشگاه رو به هم بزنم و ببينم چي مياد توي ملاقه ام. 19 ساله بودم كه رفتم دانشگاه. توي همون دو روز اول و از بين بچه هاي خوابگاه عزيزترين و مهربون ترين بچه هاي اون دوران به پستم خوردند و دوستيمون شكل گرفت مي رسيم به فريده. همون موقع كه پگي هنوز نرفته بود هم من با فريده جور شده بودم و مي دونستم كه دختر خيلي خوبيه و ارزش دوست شدن رو داره ولي دوستي ما بعد از رفتن پگي ، اختصاصي تر شد. از اون موقع – يعني تقريبا اواخر ماه اول از ترم اول – من و فريده شديم دوتا دوست جون جوني. نه از اون دوستهاي مسخره كه هرجا ميرن دستهاي همديگه رو ول نمي كنن -كه من از اينجور آدما خيلي بدم مياد – بلكه ما روحا به هم نزديك شديم و عملا تا آخر دوران دانشجويي هميشه و همه جا با هم بوديم و هيچ كدوم احساس نكرديم احتياج به دوست ديگري هم داريم. هرگز با هم قهر نكرديم ، هيچوقت دعوامون نشد و سر همديگه جيغ و داد نكرديم. آخه ميدونيد ؟ ما مكمل همديگه بوديم . من عصبي و زودخشم بودم و فريده آروم و خونسرد. من احساساتي بودم و اون واقع بين. من شجاعانه با هر مشكلي مواجه ميشدم و سعي مي كردم حامي اون باشم و فريده خصوصا در سال اول ترسو بود و وابسته . شبها كه از دانشگاه برمي گشتيم اگه من خودم هم مي ترسيدم در مقابل اون خودم رو شجاع نشون ميدادم تا اون وحشت نكنه. به خاطر يكسال اختلاف سنيمون من هميشه نقش خواهر بزرگتر رو ايفا مي كردم و اون خواهر كوجيكه بود بدون اينكه هيچوقت به روي خودمون بياريم. فريده همون سال كه اومد دانشگاه پدرش رو از دست داده بود و من وقتي 14 ساله بودم اينم از اون اصطلاحهاي من در آورديش بود. مي خواست بگه دارن به تركي پشت سر مادوتا حرف مي زنن |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20 توسط نگار |
|
|
درهم و برهم
|
|
سلام دوستان همدل و همزبان و صمیمی. از اینکه برام اینقدر نظر نوشتید و اکثرا هم بهم دلگرمی دادید و تشویقم کردید یکدنیا ممنونم. خدا رو شکر حال همگی ما دیگه خوب شده و در حال حاضر قدر سلامتیمون رو بهتر و بیشتر از هر وقت دیگه ای می دونیم. مدرسه ها هم که دیگه تق و لق شده و حالا دیگه فقط مراقبت امتحانات مونده که از دوم خرداد برای من شروع می شه . آخ جون ! چه کیفی داره ۳ ماه و اندی تعطیلی . تا هروقت دلمون بخواد می خوابیم و شبها دیگه مجبور نیستم برای کلاس فردا مطالعه کنم و مطلب جمع کنم. خوبیش به اینه که اگه ۹ ماه از زندگیمون مال آموزش و پرورشه در عوض ۳ ماه هم مال خودمونه. یکی می گفت خوش به حال شما معلمها ۹ ماه می رید سر کار و حقوق ۱۲ ماه رو می گیرید منم در جوابش گفتم اگه آموزش و پرورش می دونست که می شه بیشتر از این رس معلم رو کشید ، دریغ نمی کرد ولی می دونه که سر و کله زدن با بچه ها ، آپ تو دیت نگهداشتن اطلاعات ، تعویض کتب درسی که نیاز به مطالعه رو چند برابر می کنه ، طرح سؤال و امتحان گرفتن و .... دیگه واقعا جون آدم رو به لب می رسونه و اگه تابستونی در کار نبود که آدم تجدید قوا بکنه ، من یکی که همون سال اول اشهدم رو گفته بودم. بگذریم... امروز می خوام چندتا عکس جالب و هدفمند رو بگذارم توی وبلاگ .امیدوارم خوشتون بیاد: اولی با تفسیر من: عشق کلاهیه که سر آدمهای ساده دل گذاشته میشه
دومی: این عکس خودش توضیحات کامل و گویایی داره و دیگه نیازی به تفسیر نداره:
این یکی رو هم به خاطر بامزه بودنش و امید لبخندی که بر لبانتون بنشینه انتخاب کردم:
و این دوتای آخری: ببینید چقدر کوچک و بی دفاع هستند. آخه چه جوری می شه که بعضی وقتها این فرشته های معصوم و دوست داشتنی تبدیل به گرگهای هاری می شن که هیچ چیز و هیچ کسی جلودارشون نیست؟ ما آدما با این امانتهای الهی چه کارهایی که نمی تونیم بکنیم!
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:29 توسط نگار |
|
|
يادي از گذشته ها- دوستيهاي دوران دبيرستان
|
|
دوستي مسئوليتي شيرين است، نه يك فرصت. دوست تو حاجات برآوردۀ توست. او كشتزار توست كه در آن با مهر بذر مي افشاني و با سپاس درو مي كني. او سفرۀ تو و اجاق توست. زيرا با گرسنگي به نزد او ميآيي ، و براي آرامش و صفا، او را مي جويي. جبران خليل جبران امروز حالم هيچ خوب نبود. از ديروز كه يه بيماري ويروسي رو از دختر كوچولوم واگير كرده بودم و مرتب حالم بهم مي خورد چي شد اون دوستيهاي دوران دبيرستان و دانشگاه؟ از اونهمه دوست و رفيقي كه دورم رو گرفته بودن الان حتي يه دونه شون هم در كنارم نيست. راستش اگه بخوام روراست باشم الان جز مامانم و خواهرام و يكي دوتا از همكاران و البته همسرم ، يه دونه دوست صميمي هم ندارم. توي دوران دبيرستان ، من بيشتر از همه با مانا صميمي بودم. از اول راهنمايي با هم دوست و رقيب درسي بوديم – چه تضاد شيريني - و اين دوستي در طول چهار سال دبيرستان تمديد و تشديد شد. يادمه سوم راهنمايي با بچه ها يه اردوي يكروزه به يزد داشتيم واسه درس حرفه و فن. توي اون اردو من ومانا از اول تا آخر با هم بوديم. از خودمون گفتيم و خونواده هامون و به اين نتيجه رسيديم كه مي تونيم دوستاي خوبي واسه همديگه باشيم و بايد بگم كه بوديم. تا قبل از اون اردو صميميت آنچناني بين ما نبود و بيشتر همكلاسي بوديم تا رفيق. درست يادمه كه وقتي از اردو برگشته بوديم ، من تا به ياد مانا مي افتادم ؛ بغض گلومو فشار مي داد. احساس مسخره اي كه از شدت دوست داشتن اين همكلاسي ، بهم دست داده بود
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:46 توسط نگار |
|
|
خدا همینجاست- همین نزدیکیها
|
|
سفر كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي ره آورد برگردي. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:4 توسط نگار |
|
|
تسلیت
|
|
بنام او كه فكرم به منتهاي جمالش نمي رسد از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، به بهانه فاجعه مرگ دلخراش عزيزان ليلاي مظلومم . دخترك نازك دلي كه خداوند بزرگترين غمها را و سخت ترين آزمون صبر و شكيبايي را فرا رويش نهاده است. باشد كه كلام قاصرم تسكيني هرچند ناچيز بر زخمهاي دل كوچك و پريشان اين دختر معصوم باشد. ليلاي نازنينم . يادته يه بار سر كلاس گفتم:« زندگي آموزگار سختگيريه : اول امتحان مي گيره و بعد درس ميده»؟! حالا تو سر جلسه بزرگترين امتحان زندگيت نشسته اي. حالا ديگه دستان كوچك و لرزانت مي تونه با آرامش بنويسه اسير تنهايي . و پر بيراه هم ننوشته . نه؟ حالا ديگه دستان پرمهر مادر ، لبخند تسلابخش و غرورآفرين پدر ، نگاه هاي معصومانه خواهر و جانماز معطر مادربزرگت نيست كه تو رو از تنهايي در بياره. تنهايي ، بي تكيه گاهي و غم قسمت تو در اين لحظات اندوه باره و بس . كوهي از غم بر شانه هاي نازكت نهاده شده. آنهم به يكباره و غير منتظره. مي دونم كه صدبار با خودت مي گي چرا من؟ چرا ميون همه آدماي دنيا اين بلا بايد سر من بياد؟ با خودت مي گي مگه پدر و مادر و خواهر و مادربزرگ من چه گناهي كرده بودن كه بايد اينطور ناغافل و بي مقدمه دست از اين دنيا بشورن و پر بكشن به آسمون؟. درسته ، اينها و هزاران سؤال بي جواب ديگه توي سر تك تك ما هم هست ولي ما چه مي دونيم كه خداوند چه سرنوشتي برامون تدارك ديده ؟ چه مي دونيم كه حكمت كارهاش چيه؟ فلسفه اينهمه بدبختي و رنجي كه بر بندگانش تحميل مي كنه چيه؟ ولي مي تونيم بر اساس ذهنيات خودمون يه تصوراتي داشته باشيم. مي تونيم به خودمون بباورونيم كه بزرگترين دوستمون خداست و هر چه از دوست مي رسد نيكوست. توي قرآن يه آيه هست كه به نظر من همين يه آيه براي اثبات معجزه بودن اون ، كفايت مي كنه. ترجمه آزادش اينه: چه بسيار چيزهايي كه شما دوست مي داريد و در واقع شر شما در آنهاست و چه بسيار چيزها كه از آنها بدتان مي آيد و در واقع خير شما در آن نهفته است. بايد بپذيريم كه كل چيزايي كه ما از فلسفه و حكمت عالم مي دونيم ،در مقابل همه اون چيزايي كه نمي دونيم ، مثل يه ذره است در برابر كل عالم هستي. به عبارتي ما هيچي نمي دونيم. خداوند بر اساس حكمتي كه خودش مي دونه و ما نمي دونيم ، جلوي چشمان بندگانش پرده اي انداخته كه نمي ذاره واقعيت هرچيزي رو ببينند. و اين وسط ما فقط مي تونيم يه كار بكنيم: بپذيريم كه اون بهترين وكيل ،بهترين دوست و دلسوزترين راهنماي زندگيمونه و خودمون رو دربست به اون بسپاريم. به عبارتي در مقابل قدرت بي انتهاي اون تسليم مطلق باشيم. بگيم خدايا هرچي خودت صلاح مي دوني برام پيش بيار. هرچي كه در نهايت خيرم در اون باشه. و ازش بخوايم در برابر انواع و اقسام آزمايشهايي كه در طول زندگي پيش رومون مي ذاره ، صبر و تحمل هم بهمون عنايت كنه و بينشي كه بتونيم درك كنيم و پذيرا باشيم. از خداي مهربون برايت صبر و شكيبايي آرزو مي كنم و ازت مي خوام مثل هميشه سعي كني نمونه باشي. اينبار نه نمونه در درس و اخلاق و رفتار ، بلكه نمونه اي در صبر جميل، صبري كه توأم با بينش و پذيرش باشه نه ناچاري. و دلم مي خواد آرزو كنم كه تو به جاي همه اونهايي كه دوستت داشتند و نتونستند توي اين دنيا باقي بمونن ، به جاي مامان و بابا و خواهر و مادربزرگت ، زندگي كني . اونم يه زندگي پربار ، سرشار از موفقيت و سربلندي و ايمان و اميد. دلم مي خواد ببينم كه تو به جاي مريم نوجوان هم به همه جا خواهي رسيد. و در اين ميان تنها كاري كه مي تونم برات انجام بدم اينه كه تا اونجايي كه از دستم برمياد در كنارت باشم و تنهات نذارم. اين نيايش زيبا رو هم برات مي نويسم و اميدوارم همونجور كه به دل من نشسته ، به دل تو هم بنشينه و بتوني فلسفه اش رو از لابلاي كلماتش درك كني . خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم آمين يا رب العالمين |
|
2 نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54 توسط نگار |
|
|
پراکنده گویی
|
|
سلام. اولین مطلبی که می خوام بنویسم در مورد طرح مبارزه با بد حجابیه که به نظر من کار مفیدیه به شرط اینکه به افراط کشیده نشه و برخوردها هم مودبانه و صحیح باشه. اینم لینکش که تصاویر جالبی داره : تصاویری در مورد شروع طرح مبارزه با بدحجابی
مطلب بعدی چندتا متن جالبه که خواهر زاده عزيزم برام فرستاده :
اينم بامزه است:
این مطلب رو هم برای حسن ختام انتخاب کرده ام: تقدیم به همه دوستانی که مثل خودم از شعرهای زیبا لذت می برند
هنوز بوی هم نفسی یادم هست و روزهایی که سرشار از هیجان و التهاب بود. صورتهایی سرخ از سرما نگاههای خیس و لباسهای خیس و بارانی بی مهابا،که همه چیز را با خود می بُرد. چرا ایستادم ؟ چرا نفهمیدم ؟ که چگونه ثانیه ها مرا با خود می برند و انبوه خاطرات است که برایم باقی می ماند. خاطراتی که آهی سرد و تبسمی نیم خورده بر جای می گذارند و میروند تا ناکجای هستی ..... حالا صدای آمدن می آید اما چه مبهم ! یا شاید صدای رفتن ؟ فقط می دانم که باید ایستاد و به آوایی از دوردست گوش سپرد که نمیدانمِ هستی را مدام تکرار می کند ...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:16 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------ بیا دستمالی بگیریم در باد و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم بیا مثل ایهام سرشار باشیم به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد گلوگاه گل را ببوسیم بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم چه زیباست روزی که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد و مهتاب با گامهایی طلایی چراغی فرا راه یاران بگیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|