تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
من و دوستيهاي دوران دانشگاه

توي پست ماقبل آخرم از دوستيهاي دوران دبيرستان گفتم. امروز دلم هوس كرده ديگ خاطرات دانشگاه رو به هم بزنم و ببينم چي مياد توي ملاقه ام. 19 ساله بودم كه رفتم دانشگاه. توي همون دو روز اول و از بين بچه هاي خوابگاه عزيزترين و مهربون ترين بچه هاي اون دوران به پستم خوردند و دوستيمون شكل گرفت. اولش بيشتر با پگاه يا به قول خودش پگي دوست شدم. دختر خوشگل و قد بلند و فوق العاده بانمك و سرزبون داري كه براي هر موردي كه پيش ميومد يه اصطلاح از جيبش مي آورد بيرون و ما رو حسابي مي خندوند. يادمه كه يه ديوان حافظ با خودم برده بودم واسه پر كردن اوقات تنهاييم و يكي از مشتريهاي پرو پا قرص فالهاي حافظ ، همين پگاه خانم از آب در اومد. ساعتها با هم حرف مي زديم از خونواده هامون مي گفتيم ، از خاطراتمون و از بچه هاي دوران دانشگاه غيبت مي كرديم.  توي همون اتاقي كه ما بوديم مهرنوش و فريده هم بودن كه نقطه مقابل هم بودن. مهرنوش يه دختر ناقلاي تهراني بود با گذشته اي كه بر اساس مسائلي كه بعدها پيش آورد ، به نظر نمي اومد پاك باشه . تلفنهاي مشكوك ، رفت و آمدهاي مشكوك و خلاصه بهتره چيزي نگم چون مثنوي هفتاد من كاغذ مي شه. و فريده يه دختر 18 ساله شهرستاني كه بي نهايت چشم و گوش بسته و آروم و وابسته بود. همه اش احتياج داشت يكي حمايتش كنه و بهش احساس آرامش و امنيت بده. البته اين مال اولش بود به تدريج كه جلو ميريم با شخصيت فريده بيشتر آشنا ميشيم فقط همونطور كه گفتم نقطه مقابل مهرنوش بود. پگي هم تهراني بود ولي از يه خانواده اصيل و محترم با پدرو مادري تحصيلكرده و روشنفكر و خودش هم واقعا خانم بود و البته هنوز هم هست. يكي از خاطرات بامزه ام مربوط مي شه به قضيه رژيم گرفتن من و پگي . مدتي بود كه هردو احساس مي كرديم داريم چاق ميشيم و تصميم گرفتيم رژيم بگيريم. اونهم چي؟ شبها يه دونه موز گنده مي خورديم و يه ليوان شير و يكي دوتا بيسكوييت . و با خوشحالي به خودمون تلقين مي كرديم كه نخوردن پلو و نان خودش باعث مي شه ما تركه اي بشيم. بعدها وقتي فهميديم موز چقدر كالري داره و همينطور هم شير و بيسكوييت ، اين قضيه تبديل شد به يه شوخي بين ما دوتا و با يادآوري كلاه گشادي كه سر خودمون گذاشته بوديم هميشه مي خنديديم. به هرحال قسمت نبود كه ما دوتا بتونيم مدت طولاني پيش هم باشيم. پگي همون ترم اول يه دانشگاه ديگه و يه رشته ديگه قبول شد و رفت. يادم نميره كه فكر مي كردم با رفتنش قلبم داره پاره پاره مي شه و مي دونستم كه يكي از بهترين دخترهايي رو كه در طول زندگيم شناختم دارم از دست ميدم. ولي خداييش بايد بگم من آدمي به بامعرفتي پگي به عمرم نديدم. در طول دوران تحصيل هروقت مي اومد منزل فاميلهاش با من تماس مي گرفت و همديگه رو ميديديم و عهد و پيمانمون رو تجديد مي كرديم. بعدها هم بايد اعتراف كنم من خيلي خيلي بي خيال و بي معرفت بودم و اون هميشه من رو شرمنده خودش كرده. حداقل سالي يه بار رو هرجوري شده باهام تماس گرفته و احوالي ازم پرسيده. اون الان ازدواج كرده و حتما يه ني ني حوشگل مثل خودش داره چون پارسال تابستون منتظر بچه بود و البته من بي معرفت يه زنگي هم نزده ام ببينم چي زاييده و چه كار مي كنه ولي من اعتراف مي كنم كه اساسا با تلفن ميونه خوبي ندارم و نمي دونم چرا اصلا دلم نمي خواد به كسي زنگ بزنم. حتي به خواهراي خودم هم زياد زنگ نمي زنم ولي توي دلم همه شون رو – دوستهام و خواهرام رو – عاشقانه دوست دارم. خوب ديگه هر آدمي عيبي داره و تازه اين فقط يكي از عيبهاي منه. بگذريم ....

مي رسيم به فريده. همون موقع كه پگي هنوز نرفته بود هم من با فريده جور شده بودم و مي دونستم كه دختر خيلي خوبيه و ارزش دوست  شدن رو داره ولي دوستي ما بعد از رفتن پگي ، اختصاصي تر شد. از اون موقع – يعني تقريبا اواخر ماه اول از ترم اول – من و فريده شديم دوتا دوست جون جوني. نه از اون دوستهاي مسخره كه هرجا ميرن دستهاي همديگه رو ول نمي كنن -كه من از اينجور آدما خيلي بدم مياد – بلكه ما روحا به هم نزديك شديم و عملا تا آخر دوران دانشجويي هميشه و همه جا با هم بوديم و هيچ كدوم احساس نكرديم احتياج به دوست ديگري هم داريم. هرگز با هم قهر نكرديم ، هيچوقت دعوامون نشد و سر همديگه جيغ و داد نكرديم. آخه ميدونيد ؟ ما مكمل همديگه بوديم . من عصبي و زودخشم بودم و فريده آروم و خونسرد. من احساساتي بودم و اون واقع بين. من شجاعانه با هر مشكلي مواجه ميشدم و سعي مي كردم حامي اون باشم و فريده خصوصا در سال اول ترسو بود و وابسته . شبها كه از دانشگاه برمي گشتيم اگه من خودم هم مي ترسيدم در مقابل اون خودم رو شجاع نشون ميدادم تا اون وحشت نكنه. به خاطر يكسال اختلاف سنيمون من هميشه نقش خواهر بزرگتر رو ايفا مي كردم و اون خواهر كوجيكه بود بدون اينكه هيچوقت به روي خودمون بياريم. فريده همون سال كه اومد دانشگاه پدرش رو از دست داده بود و من وقتي 14 ساله بودم و اين هم خودش يه وجه مشترك ديگه بود . از خاطرات خوبمون بگم: يادمه يه روز فريده يه اسپري خيلي خوشبو خريده بود و مي خواستيم بريم اتاق كامپيوتر. هوا هم گرم بود و مي ترسيديم عرق كنيم . خلاصه اسپري فريده رو خالي كرديم روي خودمون و راه افتاديم . از بس هردو اسپري زده بوديم بوي اون يكي رو نمي فهميديم. توي اتاق كامپيوتر يكي از پسرهاي مسئول بعد از يه مدتي اومد و گفت ببخشيد شما  عطر استفاده كرده ايد؟ هاج و واج مونده بوديم چي بگيم. مي خواستيم بگيم به شما چه مربوطه كه گفت: آقاي ن... – رئيس دانشگاه – تاكيد كرده اند كه دانشجوها عطر نزنند چون واسه دستگاهها ضرر داره . حالا اگه شما عطر استفاده كرده ايد لطفا بريد چونكه امروز ميان بازديد و واسه ما دردسر ميشه. واي خدا داشتيم از خنده و  خجالت مي مرديم. بالاخره من خودم رو جمع و جور كردم و گفتم نخير ما عطر نزده ايم ولي ديگه كارمون تمام شده بود و خودمون داشتيم مي رفتيم!!!!. هيچي ديگه به بدبختي خودمون رو نگه داشتيم كه زير خنده نزنيم و هنوز هيچي كار نكرده دممون رو گذاشتيم روي كولمون و اومديم بيرون. توي راه از بس خنديدم و همديگه رو مسخره كرديم و به قيافه خودمون و اون پسره كه مسئول اتاق كامپيوتر بود و مي دونست ما داريم دروغ مي گيم ولي مي خواست به روي خودش نياره خنديديم كه ديگه داشتيم مي مرديم. تا آخر دانشگاه هروقت يادمون به اون ماجرا مي اومد و يا هروقت بوي اون اسپري به دماغمون مي خورد ديگه نمي تونستيم جلوي خنده مون رو بگيريم. يادش بخير . چه ماجراهايي داشتيم. يه روز هوس نون خامه اي كرديم و رفتيم يه ربع كيلويي خريديم بعدش ديديم تعداد بچه هاي خوابگاه از شيرينيهاي ما بيشتره و ما هم خسيس بازيمون گل كرد. همون توي خيابون تمامش رو خورديم و ديگه داشتيم بالا مي آورديم .بعدش هم رسيديم خوابگاه و هي به هم نگاه كرديم و زديم زير خنده و نمي تونستيم هم توضيح بديم كه قضيه چي بوده. بعدها با ليلا و رؤيا  هم دوست شديم كه اولش توي اتاق بغلي ما بودن و بعد كه  به دلايلي و از صدقه سر لات بازيها و كثافتكاريهاي مهرنوش و يه دختره اهوازي هفت خط به نام سودابه ، مجبور شديم با صلاحديد رئيس دانشگاه از اون خوابگاه بريم ، ما چهار تا با هم همخونه شديم. اونجا هم من و فريده توي يه اتاق بوديم و ليلا و رؤيا توي يه اتاق ديگه . اون دوتا ترك بودن . ليلا تبريزي بود و رؤيا زنجاني و از اونجايي كه هيچكدوم از ما دو تا تركي بلد نبوديم هروقت مي خواست يه چيزي بگن كه ما نفهميم تركي بلغور مي كردن. فريده توي اينجور موقعها مي گفت : باز دوباره شروع شد: اوردي گودي نگار ، اوردي گودي فريده!!

اينم از اون اصطلاحهاي من در آورديش بود. مي خواست بگه دارن به تركي پشت سر مادوتا حرف مي زنن. چند وقت پيش داشتم عكساي دوران دانشجوييم رو كه خونه مادرم گذاشته بودم مي ديدم. تمام اون صحنه ها اومد جلوي چشمم. جايي كه دولا شده بودم و داشتم كف آشپزخونه رو دستمال مي كشيدم و فريده با يه كاسه آب ريخت توي كمرم و ليلا هم اون لحظه رو شكار كرد. عكسايي از تولد بروبچه هاي خوابگاه مجاور ،‌ يه عكس كه كنار رودخونه و درحال ساندويچ خوردن گرفته بوديم و يكي ديگه كه من پاچه هاي شلوارم رو بالا زده بودم و با پاهاي گل آلود و دلي شكسته از مراسم به خاك سپاري جوجه اردك مشتركمون برمي گشتم. توي سومين خوابگاهي كه بوديم يه باغچه كوچولو هم متعلق به ما بود و من اردك كوچولو رو اون تو خاك كردم. واقعا خيلي خل بوديم ها... . رفته بوديم خريد هفتگي ( اكثر غذاها رو من مي پختم و فريده در عوض بيشتر به نظافت اتاقمون مي رسيد ولي گاهي هم جاهامون عوض مي شد. ) خلاصه چشممون افتاد به بساط جوجه اردك فروشي و هوس كرديم يكيشون رو بخريم. جوجه اردك خيلي بامزه اي بود به رنگ زرد و قهوه اي تيره. عين ساتورنن راه مي رفت و قات قات مي كرد و ما هردو عاشقش بوديم. هرجا مي رفتيم دنبالمون مي اومد و رؤيا هم كه خيلي ادعاي تر و تميزي مي كرد خيلي لجش گرفته بود و هي مي خواست پا بگذاره روي اون طفلك. يادمه كه من رفتم مانتوم رو توي حمام بشورم و فريده هم مي خواست درس بخونه و اون طفلكي رو آورد انداخت پشت در حمام و به من گفت بذار بياد تو و واسه خودش شنا كنه. خلاصه من حمامش كردم و بعدش هم سرو بالش رو  سشوار  كشيدم و يه قاشق مولتي ويتامين هم ريختيم توي حلقش. مي گم كه حسابي خل بوديم. هيچي ديگه بعد از چند روز من رفتم خونه مادربزرگم و فريده هم رفت خونه شون و جوجو رو سپرديم به ليلا و رؤيا. ناگفته پيداست كه رؤيا هم مثل نامادري سيندرلا عمل كرد و جوجو رو از تسهيلات زندگي محرومش كرد و وقتي ما برگشتيم ديديم طفلك رو شب گذاشته اند بيرون و داره بينيش آب مياد و چشماش نم زده شده. بدبخت به شب نكشيد كه مرد و من مجبور شدم خاكش كنم و ديگه توبه كار شديم كه حيوون تو خوابگاه نگه نداريم. اينم از اين. ديگه زيادي روده درازي كردم . فريده الان توي شهر خودشون شاغله ويه دختر كوچولو هم داره كه من حتي عكسش رو هم نديده ام ولي مي دونم اسمش ياسمن هست. هر از گاهي يه تماسي با هم مي گيريم و من بايد اعتراف كنم كه ديگه دوستي مثل فريده پيدا نكردم و نخواستم هم بكنم چون هيچ كسي رو در قياس با اون لايق دوستي نديدم. يه دوست مهربون كه عيبهام رو توي روم مي گفت و هميشه هم انتقادپذير بود . هرجا هست اميدوارم هميشه خوش و سرحال باشه و من رو فراموش نكنه. مهم نيست كه چند ساله نديدمش و شايد در چند سال آينده هم نبينمش ، بلكه مهم اينه كه من بهترين دوران تحصيلم رو شانه به شانه اون طي كردم و از هر لحظه اش لذت بردم و درسي آموختم . خدا رو شكر مي كنم كه اگه خودم زياد تعريفي ندارم ولي دوستهاي خوب و با شخصيتي دارم كه به وجودشون مي بالم و افتخار مي كنم كه همكلاسي و هم خونه و رفيقم بوده اند. فقط يه چيزي: دلم واسه هردوشون تنگ شده ، كاش لااقل يكي از اون دوتا پيشم بودن .

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20  توسط نگار | 
درهم و برهم

سلام دوستان همدل و همزبان و صمیمی. از اینکه برام اینقدر نظر نوشتید و اکثرا هم بهم دلگرمی دادید و تشویقم کردید یکدنیا ممنونم. خدا رو شکر حال همگی ما دیگه خوب شده و در حال حاضر قدر سلامتیمون رو بهتر و بیشتر از هر وقت دیگه ای می دونیم. مدرسه ها هم که دیگه تق و لق شده و حالا دیگه فقط مراقبت امتحانات مونده که از دوم خرداد برای من شروع می شه . آخ جون ! چه کیفی داره ۳ ماه و اندی تعطیلی . تا هروقت دلمون بخواد می خوابیم و شبها دیگه مجبور نیستم برای کلاس فردا مطالعه کنم و مطلب جمع کنم. خوبیش به اینه که اگه  ۹ ماه از زندگیمون مال آموزش و پرورشه در عوض ۳ ماه  هم مال خودمونه.  یکی می گفت خوش به حال شما معلمها ۹ ماه می رید سر کار و حقوق ۱۲ ماه رو می گیرید منم در جوابش گفتم اگه آموزش و پرورش می دونست که می شه بیشتر از این رس معلم رو کشید ، دریغ نمی کرد ولی می دونه که سر و کله زدن با بچه ها ، آپ تو دیت نگهداشتن اطلاعات ، تعویض کتب درسی که نیاز به مطالعه رو چند برابر می کنه ، طرح سؤال و امتحان گرفتن و .... دیگه واقعا جون آدم رو به لب می رسونه و اگه تابستونی در کار نبود که آدم تجدید قوا بکنه ، من یکی که همون سال اول اشهدم رو گفته بودم. بگذریم...

امروز می خوام چندتا عکس جالب و هدفمند رو بگذارم توی وبلاگ .امیدوارم خوشتون بیاد:

اولی با تفسیر من:

عشق کلاهیه که سر آدمهای ساده دل گذاشته میشه

دومی: این عکس خودش توضیحات کامل و گویایی داره و دیگه نیازی به تفسیر نداره:

این یکی رو هم به خاطر بامزه بودنش و امید لبخندی که بر لبانتون بنشینه انتخاب کردم:

و این دوتای آخری: ببینید چقدر کوچک و بی دفاع هستند. آخه چه جوری می شه که بعضی وقتها  این فرشته های معصوم و دوست داشتنی تبدیل به گرگهای هاری می شن که هیچ چیز و هیچ کسی جلودارشون نیست؟ ما آدما با این امانتهای الهی چه کارهایی که نمی تونیم بکنیم!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:29  توسط نگار | 
يادي از گذشته ها- دوستيهاي دوران دبيرستان

دوستي مسئوليتي شيرين است، نه يك فرصت.

دوست تو حاجات برآوردۀ توست.

او كشتزار توست كه در آن با مهر بذر مي افشاني و با سپاس درو مي كني.

او سفرۀ تو و اجاق توست.

زيرا با گرسنگي به نزد او ميآيي ، و براي آرامش و صفا، او را مي جويي.                                              جبران  خليل جبران

امروز حالم هيچ خوب نبود. از ديروز كه يه بيماري ويروسي رو از دختر كوچولوم واگير كرده بودم و مرتب حالم بهم مي خورد تا امروز كه افتان و خيزان همت كردم كه برم سر كلاس و نذارم بچه ها عقب بيفتن ، واقعا دارم سعي مي كنم با اين بيماري مبارزه كنم. شايد يكي از دلايل اينكه دلم مي خواد زودتر خوب بشم اين باشه كه ناز كش ندارم. مامانم كه هميشه توي مريضيهام به دادم مي رسيده ، خودش هم از ما واگير كرده و حال و روزش بدتر از منه و بقيه هم كه... . خوب بايد ياد بگيرم كه در زندگي از كسي توقع نداشته باشم. فقط كاشكي ديگرون هم نسبت به من همين احساس رو داشتند. به هرحال نمي دونم تاثير مريضيم بود يا دليل ديگه اي داشت كه از هرّوكرهاي بچه ها سر كلاس ، ذهنم برگشت به دوران دانش آموزي خودم. مي ديدم كه اين بچه ها با چه اخلاصي دارن به هم مهر مي ورزن و در كنار هم خوش مي گذرونن و يادم اومد به اينكه منم يه موقعي شرايط اينها رو داشتم. داشتم فكر مي كردم نصف بيشتر اين دوستيها و يا شايد همه اش تاثير اين ميز و نيمكتهاست . اين در و ديوارهاي آشناي كلاس درس و معلمهايي كه واسه دل خودشون شور بچه ها رو مي زنن و هي درس ميدن و درس مي پرسن و يه لحظه هم آرومشون نمي ذارن. از اون موقع تا حالا افتاده ام توي فكر كه :

چي شد اون دوستيهاي دوران دبيرستان و دانشگاه؟ از اونهمه دوست و رفيقي كه دورم رو گرفته بودن الان حتي يه دونه شون هم در كنارم نيست. راستش اگه بخوام روراست باشم الان جز مامانم و خواهرام و يكي دوتا از همكاران و البته همسرم  ، يه دونه دوست صميمي هم ندارم. توي دوران دبيرستان ، من بيشتر از همه با مانا صميمي بودم. از اول راهنمايي با هم دوست و رقيب درسي بوديم – چه تضاد شيريني -  و اين دوستي در طول چهار سال دبيرستان تمديد و تشديد شد. يادمه سوم راهنمايي با بچه ها يه اردوي يكروزه به يزد داشتيم واسه درس حرفه و فن. توي اون اردو من ومانا از اول تا آخر با هم بوديم. از خودمون گفتيم و خونواده هامون و به اين نتيجه رسيديم كه مي تونيم دوستاي خوبي واسه همديگه باشيم و بايد بگم كه بوديم. تا قبل از اون اردو صميميت آنچناني بين ما نبود و بيشتر همكلاسي بوديم تا رفيق. درست يادمه كه وقتي از اردو برگشته بوديم ، من تا به ياد مانا مي افتادم ؛ بغض گلومو فشار مي داد. احساس مسخره اي كه از شدت دوست داشتن اين همكلاسي ، بهم دست داده بود. بعدها بارها با هم قهر كرديم و آشتي كرديم و هميشه هم با نامه نگاري به سوء تفاهمها پايان ميداديم و دوباره دوستيمون با شدت بيشتري ادامه پيدا مي كرد. تا اينكه بالاخره هر دو دانشگاه قبول شديم. در دو دانشگاه و در دو رشته متفاوت ولي در يك شهر .  مانا با خونواده اش به اين شهر نقل مكان كرد و من به تنهايي . اوايل گاهي با هم قرار مي گذاشتيم و همديگه رو توي خيابون مي ديديم. هميشه هم در يكي از معروفترين خيابونهاي اين شهر. توي پياده رو قدم مي زديم و حرف مي زديم و بستگي به فصل داشت كه بستني بخوريم يا شيركاكائو . ولي راستش من از همون اولين برخوردي كه بعد از مدتها با مانا داشتم به عينه ديدم كه اين دوستي ديگه اون دوستي سابق نيست. مي خواستيم از خونواده هامون بگيم ولي مثل سابق حرفمون نمي اومد. نمي دونم چرا ولي اون حتي يه دفعه هم منو به خونه شون دعوت نكرد . شايد شرايط زندگيشون توي يه شهر بزرگ با كرايه خونه و ساير مسايل ، به نوعي در قياس با زندگيشون توي شهرستان ، مطلوب نبوده و نخواسته من بدونم . كه اينم خودش يكي از دلايليه كه نشون ميده اونم ديگه زياد با من صميمي نبوده. به هرحال من مي ديدم كه اون همه اش داره از بروبچه هاي همكلاسيش نقل قول مي كنه. لهجه اش رو كاملا از دست داده بود و خيلي دلش مي خواست كلاس بذاره. خيلي متاسفم كه اينو مي گم ولي من به اين نتيجه رسيدم كه اونم يه دخترك شهرستاني ديگه است كه وقتي پاش به يه شهر بزرگ مي رسه ، خودش رو مي بازه و فكر مي كنه يه چيزي از بچه هاي شهر كم داره. من از بچگي به دليل حساسيتهاي پدرم ، تا حدودي از صحبت كردن با لهجه شهرستان خودمون ، منع شده بودم . البته نه اينكه اصلا لهجه نداشته باشم ولي بابا خدا بيامرز روي يه كلمه هايي حساسيت داشت و يادمه كه حتي ما رو شوخي شوخي جريمه هم مي كرد. توي دانشگاه هم كه هركي خودش شهرستاني باشه و اين مطالب رو بخونه ، مي دونه كه آدم ناچاره به خاطر بعضي ملاحظات ، كلا لهجه شهر خودش رو ببوسه و بذاره كنار تا راحت باشه و نخواد هي جوابگوي خلق الله باشه. ولي در برخوردهايي كه من با مانا داشتم ، يه چيزي خيلي خوب يادم مونده. من تلاش مذبوحانه اي مي كردم كه با حرف زدن با غليظ ترين لهجه اي كه مي تونم ، نقبي به گذشته بزنم و يادش بيارم كه چه صميميتهايي بينمون بوده و اونم عجيب خودش رو به كوچه علي چپ مي زد و انگار نه انگار كه من دارم خودم رو خفه مي كنم ؛ آنچنان تهراني حرف مي زد كه يكي ندونه فكر مي كرد نافش رو در خيابون نياورون بريده اند. به هر حال ، اين فقط مشتي از خرواره. اين فاصله ها روز به روز بيشتر شد و وعده هاي ملاقات ما ، روز به روز كمتر  و كمتر. آخرش هيچكدوم نفهميديم اون يكي كي فارغ التحصيل شد. بعدها من اونو واسه عروسيم دعوت كردم. شماره تلفنش رو به بدبختي پيدا كردم – چون خونه شون عوض شده بود- و دعوتش كردم. اولين و تنها چيزي كه ازم پرسيد اين بود: چه جور تيپي بايد بزنيم؟ پشت تلفن هاج و واج مونده بودم كه اين ديگه چه جور صيغه ايه؟ پرسيدم يعني چي؟ گفت : اي بابا ! يعني ميني بزنيم يا ماكسي؟ كله ام سوت كشيد. منو باش كه فكر مي كردم الان يه عالمه جيغ و داد شادي از پشت تلفن به گوشم مي رسه و تبريك و از اين جور چيزا در حاليكه اون فقط به ظاهر خودش فكر مي كرد. پوف! تف به اين روزگار بياد. خلاصه گفتم هرجور راحتي. بعدش هم اومد و اول تا آخر مراسم عروسي 5 دقيقه هم نيومد پيشم بشينه و بعد از اون هم ديگه نديدمش تا اينكه وقتي نواي من يكسال و خورده اي داشت كارت عروسيش به دستم رسيد اونم در جزيره كيش! . و طبيعيه كه من نتونستم برم و راستش نمي خواستم هم برم چون مي ترسيدم اينهمه راه بكوبم برم و بيشتر از قبل به اين نتيجه برسم كه تاريخ مصرف اين دوستي خيلي وقته كه گذشته. بعدها شنيدم كه مادرش به رحمت خدا رفته ولي من نه شماره اي ازش داشتم و نه آدرسي. و اينجوري شد كه مانا شد يه قطره و از توي دفتر خاطرات ذهن من چكيد و به درياي دوستيهاي بي فرجام پيوست. شايد توي پستهاي بعدي از دوستيهاي دوران دانشگاه هم بنويسم. فعلا تا همينجا كافيه. فقط كاش حرفاي خليل جبران يه روزي در مورد منهم مصداق پيدا كنه و من حاجات برآورده شده خودم رو در وجود يه دوست همجنس ، همدل و همزبون و هميشگي پيدا كنم. برام دعا كنيد.  

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:46  توسط نگار | 
خدا همینجاست- همین نزدیکیها

 

سفر

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ ره آورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:4  توسط نگار | 
تسلیت

بنام او كه فكرم به منتهاي جمالش نمي رسد

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

 

به بهانه فاجعه مرگ دلخراش عزيزان ليلاي مظلومم . دخترك نازك دلي كه خداوند بزرگترين غمها را و سخت ترين آزمون صبر و شكيبايي را فرا رويش نهاده است. باشد كه كلام قاصرم تسكيني هرچند ناچيز بر زخمهاي دل كوچك و پريشان اين دختر معصوم باشد.

ليلاي نازنينم . يادته يه بار سر كلاس گفتم:« زندگي آموزگار سختگيريه :  اول امتحان مي گيره و بعد درس ميده»؟!

 حالا تو سر جلسه بزرگترين امتحان زندگيت نشسته اي. حالا ديگه دستان كوچك و لرزانت مي تونه با آرامش بنويسه اسير تنهايي . و پر بيراه هم ننوشته . نه؟

حالا ديگه دستان پرمهر مادر ، لبخند تسلابخش و غرورآفرين پدر ، نگاه هاي معصومانه خواهر و جانماز معطر مادربزرگت نيست كه تو رو از تنهايي در بياره. تنهايي ، بي تكيه گاهي و غم قسمت تو در اين لحظات اندوه باره و بس . كوهي از غم بر شانه هاي نازكت نهاده شده. آنهم به يكباره و غير منتظره. مي دونم كه صدبار با خودت مي گي چرا من؟ چرا ميون همه آدماي دنيا اين بلا بايد سر من بياد؟ با خودت مي گي مگه پدر و مادر و خواهر و مادربزرگ من چه گناهي كرده بودن كه بايد اينطور ناغافل و بي مقدمه دست از اين دنيا بشورن و پر بكشن به آسمون؟.  درسته ، اينها و هزاران سؤال بي جواب ديگه توي سر تك تك ما هم هست ولي ما چه مي دونيم كه خداوند چه سرنوشتي برامون تدارك ديده ؟ چه مي دونيم كه حكمت كارهاش چيه؟ فلسفه اينهمه بدبختي و رنجي كه بر بندگانش تحميل مي كنه چيه؟ ولي مي تونيم بر اساس ذهنيات خودمون يه تصوراتي داشته باشيم. مي تونيم به خودمون بباورونيم كه بزرگترين دوستمون خداست و هر چه از دوست مي رسد نيكوست. توي قرآن يه آيه هست كه به نظر من همين يه آيه براي  اثبات معجزه بودن اون ، كفايت مي كنه. ترجمه آزادش اينه: چه بسيار چيزهايي كه شما دوست مي داريد و در واقع شر شما در آنهاست و چه بسيار چيزها كه از آنها بدتان مي آيد و در واقع خير شما در آن نهفته است. بايد بپذيريم كه كل چيزايي كه ما از فلسفه و حكمت عالم مي دونيم ،‌در مقابل همه اون چيزايي كه نمي دونيم ، مثل يه ذره است در برابر كل عالم هستي. به عبارتي ما هيچي نمي دونيم. خداوند بر اساس حكمتي كه خودش مي دونه و ما نمي دونيم ، جلوي چشمان بندگانش پرده اي انداخته كه نمي ذاره واقعيت هرچيزي رو ببينند. و اين وسط ما فقط مي تونيم يه كار بكنيم: بپذيريم كه اون بهترين وكيل ،‌بهترين دوست و دلسوزترين راهنماي زندگيمونه و خودمون رو دربست به اون بسپاريم. به عبارتي در مقابل قدرت بي انتهاي اون تسليم مطلق باشيم. بگيم خدايا هرچي خودت صلاح مي دوني برام پيش بيار. هرچي كه در نهايت خيرم در اون باشه. و ازش بخوايم در برابر انواع و اقسام آزمايشهايي كه در طول زندگي پيش رومون مي ذاره ، صبر و تحمل هم بهمون عنايت كنه و بينشي كه بتونيم درك كنيم و پذيرا باشيم. از خداي مهربون برايت صبر و شكيبايي آرزو مي كنم و ازت مي خوام مثل هميشه سعي كني نمونه باشي. اينبار نه نمونه در درس و اخلاق و رفتار ، بلكه نمونه اي در صبر جميل، صبري كه توأم با بينش و پذيرش  باشه نه ناچاري. و دلم مي خواد آرزو كنم كه تو به جاي همه اونهايي كه دوستت داشتند و نتونستند توي اين دنيا باقي بمونن ، به جاي مامان و بابا و خواهر و مادربزرگت ، زندگي كني . اونم يه زندگي پربار ، سرشار از موفقيت و سربلندي و ايمان و اميد. دلم مي خواد ببينم كه تو به جاي مريم نوجوان هم به همه جا خواهي رسيد. و در اين ميان تنها كاري كه مي تونم برات انجام بدم اينه كه تا اونجايي كه از دستم برمياد در كنارت باشم و تنهات نذارم. اين نيايش زيبا رو هم برات مي نويسم و اميدوارم همونجور كه به دل من نشسته ، به دل تو هم بنشينه و بتوني فلسفه اش رو از لابلاي كلماتش درك كني .

خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند
.
اما تو هستي
كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي

چه كسي مي
تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم

چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم
شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت

صداي
تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
اما من آن را نمي شنوم
.
مرا به اعماق درونم
ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم

مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم

و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم
.

 

 

آمين يا رب العالمين

 

2 نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط نگار | 
پراکنده گویی
سلام. اولین مطلبی که می خوام بنویسم در مورد طرح مبارزه با بد حجابیه که به نظر من کار مفیدیه به شرط اینکه به افراط کشیده نشه و برخوردها هم مودبانه و صحیح باشه. اینم لینکش که تصاویر جالبی داره : تصاویری در مورد شروع طرح مبارزه با بدحجابی

مطلب بعدی چندتا متن جالبه که خواهر زاده عزيزم برام فرستاده :

  • اگه خواستي يه ساعت شاد باشي چرت بزن. اگه خواستي يه روز شاد باشي به گردش برو. اگه خواستي يه هفته شاد باشي به مسافرت برو. اگه خواستي يه ماه شاد باشي ازدواج كن. اگه خواستي يه سال شاد باشي ثروت به ارث ببر. اگه خواستي در كل زندگي شاد باشي ياد بگير كه به آنچه انجام ميدي عشق بورزي.

 

  • تفاوتهاي خون و اشک 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه. 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه

اينم بامزه است:

  • ميدوني فرق تو با عزرائيل چيه؟ اگه عزرائيل رو ببينم مي ميرم ولي اگه تو رو نبينم مي ميرم.

این مطلب رو هم برای حسن ختام انتخاب کرده ام:

تقدیم به همه دوستانی که مثل خودم از شعرهای زیبا لذت می برند


زیر باران ....

هنوز بوی هم نفسی یادم هست

و روزهایی که سرشار از هیجان و التهاب بود.

صورتهایی سرخ از سرما

نگاههای خیس و لباسهای خیس

و بارانی بی مهابا،که همه چیز را با خود می بُرد.

چرا ایستادم ؟

چرا نفهمیدم ؟

که چگونه ثانیه ها مرا با خود می برند

و انبوه خاطرات  است که برایم باقی می ماند.

خاطراتی که آهی سرد و تبسمی نیم خورده بر جای می گذارند

و میروند تا ناکجای هستی .....

حالا صدای آمدن می آید اما چه مبهم ! یا شاید صدای رفتن ؟

فقط می دانم که باید ایستاد و به آوایی از دوردست گوش سپرد

که نمیدانمِ هستی را مدام تکرار می کند ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:16  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*