تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
تسلیت

بنام او كه فكرم به منتهاي جمالش نمي رسد

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

 

به بهانه فاجعه مرگ دلخراش عزيزان ليلاي مظلومم . دخترك نازك دلي كه خداوند بزرگترين غمها را و سخت ترين آزمون صبر و شكيبايي را فرا رويش نهاده است. باشد كه كلام قاصرم تسكيني هرچند ناچيز بر زخمهاي دل كوچك و پريشان اين دختر معصوم باشد.

ليلاي نازنينم . يادته يه بار سر كلاس گفتم:« زندگي آموزگار سختگيريه :  اول امتحان مي گيره و بعد درس ميده»؟!

 حالا تو سر جلسه بزرگترين امتحان زندگيت نشسته اي. حالا ديگه دستان كوچك و لرزانت مي تونه با آرامش بنويسه اسير تنهايي . و پر بيراه هم ننوشته . نه؟

حالا ديگه دستان پرمهر مادر ، لبخند تسلابخش و غرورآفرين پدر ، نگاه هاي معصومانه خواهر و جانماز معطر مادربزرگت نيست كه تو رو از تنهايي در بياره. تنهايي ، بي تكيه گاهي و غم قسمت تو در اين لحظات اندوه باره و بس . كوهي از غم بر شانه هاي نازكت نهاده شده. آنهم به يكباره و غير منتظره. مي دونم كه صدبار با خودت مي گي چرا من؟ چرا ميون همه آدماي دنيا اين بلا بايد سر من بياد؟ با خودت مي گي مگه پدر و مادر و خواهر و مادربزرگ من چه گناهي كرده بودن كه بايد اينطور ناغافل و بي مقدمه دست از اين دنيا بشورن و پر بكشن به آسمون؟.  درسته ، اينها و هزاران سؤال بي جواب ديگه توي سر تك تك ما هم هست ولي ما چه مي دونيم كه خداوند چه سرنوشتي برامون تدارك ديده ؟ چه مي دونيم كه حكمت كارهاش چيه؟ فلسفه اينهمه بدبختي و رنجي كه بر بندگانش تحميل مي كنه چيه؟ ولي مي تونيم بر اساس ذهنيات خودمون يه تصوراتي داشته باشيم. مي تونيم به خودمون بباورونيم كه بزرگترين دوستمون خداست و هر چه از دوست مي رسد نيكوست. توي قرآن يه آيه هست كه به نظر من همين يه آيه براي  اثبات معجزه بودن اون ، كفايت مي كنه. ترجمه آزادش اينه: چه بسيار چيزهايي كه شما دوست مي داريد و در واقع شر شما در آنهاست و چه بسيار چيزها كه از آنها بدتان مي آيد و در واقع خير شما در آن نهفته است. بايد بپذيريم كه كل چيزايي كه ما از فلسفه و حكمت عالم مي دونيم ،‌در مقابل همه اون چيزايي كه نمي دونيم ، مثل يه ذره است در برابر كل عالم هستي. به عبارتي ما هيچي نمي دونيم. خداوند بر اساس حكمتي كه خودش مي دونه و ما نمي دونيم ، جلوي چشمان بندگانش پرده اي انداخته كه نمي ذاره واقعيت هرچيزي رو ببينند. و اين وسط ما فقط مي تونيم يه كار بكنيم: بپذيريم كه اون بهترين وكيل ،‌بهترين دوست و دلسوزترين راهنماي زندگيمونه و خودمون رو دربست به اون بسپاريم. به عبارتي در مقابل قدرت بي انتهاي اون تسليم مطلق باشيم. بگيم خدايا هرچي خودت صلاح مي دوني برام پيش بيار. هرچي كه در نهايت خيرم در اون باشه. و ازش بخوايم در برابر انواع و اقسام آزمايشهايي كه در طول زندگي پيش رومون مي ذاره ، صبر و تحمل هم بهمون عنايت كنه و بينشي كه بتونيم درك كنيم و پذيرا باشيم. از خداي مهربون برايت صبر و شكيبايي آرزو مي كنم و ازت مي خوام مثل هميشه سعي كني نمونه باشي. اينبار نه نمونه در درس و اخلاق و رفتار ، بلكه نمونه اي در صبر جميل، صبري كه توأم با بينش و پذيرش  باشه نه ناچاري. و دلم مي خواد آرزو كنم كه تو به جاي همه اونهايي كه دوستت داشتند و نتونستند توي اين دنيا باقي بمونن ، به جاي مامان و بابا و خواهر و مادربزرگت ، زندگي كني . اونم يه زندگي پربار ، سرشار از موفقيت و سربلندي و ايمان و اميد. دلم مي خواد ببينم كه تو به جاي مريم نوجوان هم به همه جا خواهي رسيد. و در اين ميان تنها كاري كه مي تونم برات انجام بدم اينه كه تا اونجايي كه از دستم برمياد در كنارت باشم و تنهات نذارم. اين نيايش زيبا رو هم برات مي نويسم و اميدوارم همونجور كه به دل من نشسته ، به دل تو هم بنشينه و بتوني فلسفه اش رو از لابلاي كلماتش درك كني .

خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند
.
اما تو هستي
كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي

چه كسي مي
تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم

چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم
شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت

صداي
تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
اما من آن را نمي شنوم
.
مرا به اعماق درونم
ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم

مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم

و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم
.

 

 

آمين يا رب العالمين

 

2 نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*