دوستي مسئوليتي شيرين است، نه يك فرصت.
دوست تو حاجات برآوردۀ توست.
او كشتزار توست كه در آن با مهر بذر مي افشاني و با سپاس درو مي كني.
او سفرۀ تو و اجاق توست.
زيرا با گرسنگي به نزد او ميآيي ، و براي آرامش و صفا، او را مي جويي. جبران خليل جبران
امروز حالم هيچ خوب نبود. از ديروز كه يه بيماري ويروسي رو از دختر كوچولوم واگير كرده بودم و مرتب حالم بهم مي خورد
تا امروز كه افتان و خيزان همت كردم كه برم سر كلاس و نذارم بچه ها عقب بيفتن ، واقعا دارم سعي مي كنم با اين بيماري مبارزه كنم. شايد يكي از دلايل اينكه دلم مي خواد زودتر خوب بشم اين باشه كه ناز كش ندارم
. مامانم كه هميشه توي مريضيهام به دادم مي رسيده ، خودش هم از ما واگير كرده و حال و روزش بدتر از منه و بقيه هم كه...
. خوب بايد ياد بگيرم كه در زندگي از كسي توقع نداشته باشم. فقط كاشكي ديگرون هم نسبت به من همين احساس رو داشتند
. به هرحال نمي دونم تاثير مريضيم بود يا دليل ديگه اي داشت كه از هرّوكرهاي بچه ها سر كلاس ، ذهنم برگشت به دوران دانش آموزي خودم. مي ديدم كه اين بچه ها با چه اخلاصي دارن به هم مهر مي ورزن و در كنار هم خوش مي گذرونن و يادم اومد به اينكه منم يه موقعي شرايط اينها رو داشتم. داشتم فكر مي كردم نصف بيشتر اين دوستيها و يا شايد همه اش تاثير اين ميز و نيمكتهاست . اين در و ديوارهاي آشناي كلاس درس و معلمهايي كه واسه دل خودشون شور بچه ها رو مي زنن و هي درس ميدن و درس مي پرسن و يه لحظه هم آرومشون نمي ذارن. از اون موقع تا حالا افتاده ام توي فكر كه :
چي شد اون دوستيهاي دوران دبيرستان و دانشگاه؟ از اونهمه دوست و رفيقي كه دورم رو گرفته بودن الان حتي يه دونه شون هم در كنارم نيست. راستش اگه بخوام روراست باشم الان جز مامانم و خواهرام و يكي دوتا از همكاران و البته همسرم ، يه دونه دوست صميمي هم ندارم. توي دوران دبيرستان ، من بيشتر از همه با مانا صميمي بودم. از اول راهنمايي با هم دوست و رقيب درسي بوديم – چه تضاد شيريني - و اين دوستي در طول چهار سال دبيرستان تمديد و تشديد شد. يادمه سوم راهنمايي با بچه ها يه اردوي يكروزه به يزد داشتيم واسه درس حرفه و فن. توي اون اردو من ومانا از اول تا آخر با هم بوديم. از خودمون گفتيم و خونواده هامون و به اين نتيجه رسيديم كه مي تونيم دوستاي خوبي واسه همديگه باشيم و بايد بگم كه بوديم. تا قبل از اون اردو صميميت آنچناني بين ما نبود و بيشتر همكلاسي بوديم تا رفيق. درست يادمه كه وقتي از اردو برگشته بوديم ، من تا به ياد مانا مي افتادم ؛ بغض گلومو فشار مي داد. احساس مسخره اي كه از شدت دوست داشتن اين همكلاسي ، بهم دست داده بود
. بعدها بارها با هم قهر كرديم و آشتي كرديم و هميشه هم با نامه نگاري به سوء تفاهمها پايان ميداديم و دوباره دوستيمون با شدت بيشتري ادامه پيدا مي كرد. تا اينكه بالاخره هر دو دانشگاه قبول شديم. در دو دانشگاه و در دو رشته متفاوت ولي در يك شهر . مانا با خونواده اش به اين شهر نقل مكان كرد و من به تنهايي . اوايل گاهي با هم قرار مي گذاشتيم و همديگه رو توي خيابون مي ديديم. هميشه هم در يكي از معروفترين خيابونهاي اين شهر. توي پياده رو قدم مي زديم و حرف مي زديم و بستگي به فصل داشت كه بستني بخوريم يا شيركاكائو . ولي راستش من از همون اولين برخوردي كه بعد از مدتها با مانا داشتم به عينه ديدم كه اين دوستي ديگه اون دوستي سابق نيست. مي خواستيم از خونواده هامون بگيم ولي مثل سابق حرفمون نمي اومد. نمي دونم چرا ولي اون حتي يه دفعه هم منو به خونه شون دعوت نكرد . شايد شرايط زندگيشون توي يه شهر بزرگ با كرايه خونه و ساير مسايل ، به نوعي در قياس با زندگيشون توي شهرستان ، مطلوب نبوده و نخواسته من بدونم . كه اينم خودش يكي از دلايليه كه نشون ميده اونم ديگه زياد با من صميمي نبوده. به هرحال من مي ديدم كه اون همه اش داره از بروبچه هاي همكلاسيش نقل قول مي كنه. لهجه اش رو كاملا از دست داده بود و خيلي دلش مي خواست كلاس بذاره. خيلي متاسفم كه اينو مي گم ولي من به اين نتيجه رسيدم كه اونم يه دخترك شهرستاني ديگه است كه وقتي پاش به يه شهر بزرگ مي رسه ، خودش رو مي بازه و فكر مي كنه يه چيزي از بچه هاي شهر كم داره. من از بچگي به دليل حساسيتهاي پدرم ، تا حدودي از صحبت كردن با لهجه شهرستان خودمون ، منع شده بودم . البته نه اينكه اصلا لهجه نداشته باشم ولي بابا خدا بيامرز روي يه كلمه هايي حساسيت داشت و يادمه كه حتي ما رو شوخي شوخي جريمه هم مي كرد
. توي دانشگاه هم كه هركي خودش شهرستاني باشه و اين مطالب رو بخونه ، مي دونه كه آدم ناچاره به خاطر بعضي ملاحظات ، كلا لهجه شهر خودش رو ببوسه و بذاره كنار تا راحت باشه و نخواد هي جوابگوي خلق الله باشه. ولي در برخوردهايي كه من با مانا داشتم ، يه چيزي خيلي خوب يادم مونده. من تلاش مذبوحانه اي مي كردم كه با حرف زدن با غليظ ترين لهجه اي كه مي تونم ، نقبي به گذشته بزنم و يادش بيارم كه چه صميميتهايي بينمون بوده و اونم عجيب خودش رو به كوچه علي چپ مي زد و انگار نه انگار كه من دارم خودم رو خفه مي كنم ؛ آنچنان تهراني حرف مي زد كه يكي ندونه فكر مي كرد نافش رو در خيابون نياورون بريده اند
. به هر حال ، اين فقط مشتي از خرواره. اين فاصله ها روز به روز بيشتر شد و وعده هاي ملاقات ما ، روز به روز كمتر و كمتر. آخرش هيچكدوم نفهميديم اون يكي كي فارغ التحصيل شد. بعدها من اونو واسه عروسيم دعوت كردم. شماره تلفنش رو به بدبختي پيدا كردم – چون خونه شون عوض شده بود- و دعوتش كردم. اولين و تنها چيزي كه ازم پرسيد اين بود: چه جور تيپي بايد بزنيم؟ پشت تلفن هاج و واج مونده بودم كه اين ديگه چه جور صيغه ايه؟
پرسيدم يعني چي؟ گفت : اي بابا ! يعني ميني بزنيم يا ماكسي؟ كله ام سوت كشيد. منو باش كه فكر مي كردم الان يه عالمه جيغ و داد شادي از پشت تلفن به گوشم مي رسه و تبريك و از اين جور چيزا در حاليكه اون فقط به ظاهر خودش فكر مي كرد. پوف! تف به اين روزگار بياد
. خلاصه گفتم هرجور راحتي. بعدش هم اومد و اول تا آخر مراسم عروسي 5 دقيقه هم نيومد پيشم بشينه و بعد از اون هم ديگه نديدمش تا اينكه وقتي نواي من يكسال و خورده اي داشت كارت عروسيش به دستم رسيد اونم در جزيره كيش! . و طبيعيه كه من نتونستم برم و راستش نمي خواستم هم برم چون مي ترسيدم اينهمه راه بكوبم برم و بيشتر از قبل به اين نتيجه برسم كه تاريخ مصرف اين دوستي خيلي وقته كه گذشته. بعدها شنيدم كه مادرش به رحمت خدا رفته ولي من نه شماره اي ازش داشتم و نه آدرسي. و اينجوري شد كه مانا شد يه قطره و از توي دفتر خاطرات ذهن من چكيد و به درياي دوستيهاي بي فرجام پيوست. شايد توي پستهاي بعدي از دوستيهاي دوران دانشگاه هم بنويسم. فعلا تا همينجا كافيه. فقط كاش حرفاي خليل جبران يه روزي در مورد منهم مصداق پيدا كنه و من حاجات برآورده شده خودم رو در وجود يه دوست همجنس ، همدل و همزبون و هميشگي پيدا كنم
. برام دعا كنيد.