تبليغاتX
بیا دستمالی بگیریم در باد
بیا دستمالی بگیریم در باد
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم
من و دوستيهاي دوران دانشگاه

توي پست ماقبل آخرم از دوستيهاي دوران دبيرستان گفتم. امروز دلم هوس كرده ديگ خاطرات دانشگاه رو به هم بزنم و ببينم چي مياد توي ملاقه ام. 19 ساله بودم كه رفتم دانشگاه. توي همون دو روز اول و از بين بچه هاي خوابگاه عزيزترين و مهربون ترين بچه هاي اون دوران به پستم خوردند و دوستيمون شكل گرفت. اولش بيشتر با پگاه يا به قول خودش پگي دوست شدم. دختر خوشگل و قد بلند و فوق العاده بانمك و سرزبون داري كه براي هر موردي كه پيش ميومد يه اصطلاح از جيبش مي آورد بيرون و ما رو حسابي مي خندوند. يادمه كه يه ديوان حافظ با خودم برده بودم واسه پر كردن اوقات تنهاييم و يكي از مشتريهاي پرو پا قرص فالهاي حافظ ، همين پگاه خانم از آب در اومد. ساعتها با هم حرف مي زديم از خونواده هامون مي گفتيم ، از خاطراتمون و از بچه هاي دوران دانشگاه غيبت مي كرديم.  توي همون اتاقي كه ما بوديم مهرنوش و فريده هم بودن كه نقطه مقابل هم بودن. مهرنوش يه دختر ناقلاي تهراني بود با گذشته اي كه بر اساس مسائلي كه بعدها پيش آورد ، به نظر نمي اومد پاك باشه . تلفنهاي مشكوك ، رفت و آمدهاي مشكوك و خلاصه بهتره چيزي نگم چون مثنوي هفتاد من كاغذ مي شه. و فريده يه دختر 18 ساله شهرستاني كه بي نهايت چشم و گوش بسته و آروم و وابسته بود. همه اش احتياج داشت يكي حمايتش كنه و بهش احساس آرامش و امنيت بده. البته اين مال اولش بود به تدريج كه جلو ميريم با شخصيت فريده بيشتر آشنا ميشيم فقط همونطور كه گفتم نقطه مقابل مهرنوش بود. پگي هم تهراني بود ولي از يه خانواده اصيل و محترم با پدرو مادري تحصيلكرده و روشنفكر و خودش هم واقعا خانم بود و البته هنوز هم هست. يكي از خاطرات بامزه ام مربوط مي شه به قضيه رژيم گرفتن من و پگي . مدتي بود كه هردو احساس مي كرديم داريم چاق ميشيم و تصميم گرفتيم رژيم بگيريم. اونهم چي؟ شبها يه دونه موز گنده مي خورديم و يه ليوان شير و يكي دوتا بيسكوييت . و با خوشحالي به خودمون تلقين مي كرديم كه نخوردن پلو و نان خودش باعث مي شه ما تركه اي بشيم. بعدها وقتي فهميديم موز چقدر كالري داره و همينطور هم شير و بيسكوييت ، اين قضيه تبديل شد به يه شوخي بين ما دوتا و با يادآوري كلاه گشادي كه سر خودمون گذاشته بوديم هميشه مي خنديديم. به هرحال قسمت نبود كه ما دوتا بتونيم مدت طولاني پيش هم باشيم. پگي همون ترم اول يه دانشگاه ديگه و يه رشته ديگه قبول شد و رفت. يادم نميره كه فكر مي كردم با رفتنش قلبم داره پاره پاره مي شه و مي دونستم كه يكي از بهترين دخترهايي رو كه در طول زندگيم شناختم دارم از دست ميدم. ولي خداييش بايد بگم من آدمي به بامعرفتي پگي به عمرم نديدم. در طول دوران تحصيل هروقت مي اومد منزل فاميلهاش با من تماس مي گرفت و همديگه رو ميديديم و عهد و پيمانمون رو تجديد مي كرديم. بعدها هم بايد اعتراف كنم من خيلي خيلي بي خيال و بي معرفت بودم و اون هميشه من رو شرمنده خودش كرده. حداقل سالي يه بار رو هرجوري شده باهام تماس گرفته و احوالي ازم پرسيده. اون الان ازدواج كرده و حتما يه ني ني حوشگل مثل خودش داره چون پارسال تابستون منتظر بچه بود و البته من بي معرفت يه زنگي هم نزده ام ببينم چي زاييده و چه كار مي كنه ولي من اعتراف مي كنم كه اساسا با تلفن ميونه خوبي ندارم و نمي دونم چرا اصلا دلم نمي خواد به كسي زنگ بزنم. حتي به خواهراي خودم هم زياد زنگ نمي زنم ولي توي دلم همه شون رو – دوستهام و خواهرام رو – عاشقانه دوست دارم. خوب ديگه هر آدمي عيبي داره و تازه اين فقط يكي از عيبهاي منه. بگذريم ....

مي رسيم به فريده. همون موقع كه پگي هنوز نرفته بود هم من با فريده جور شده بودم و مي دونستم كه دختر خيلي خوبيه و ارزش دوست  شدن رو داره ولي دوستي ما بعد از رفتن پگي ، اختصاصي تر شد. از اون موقع – يعني تقريبا اواخر ماه اول از ترم اول – من و فريده شديم دوتا دوست جون جوني. نه از اون دوستهاي مسخره كه هرجا ميرن دستهاي همديگه رو ول نمي كنن -كه من از اينجور آدما خيلي بدم مياد – بلكه ما روحا به هم نزديك شديم و عملا تا آخر دوران دانشجويي هميشه و همه جا با هم بوديم و هيچ كدوم احساس نكرديم احتياج به دوست ديگري هم داريم. هرگز با هم قهر نكرديم ، هيچوقت دعوامون نشد و سر همديگه جيغ و داد نكرديم. آخه ميدونيد ؟ ما مكمل همديگه بوديم . من عصبي و زودخشم بودم و فريده آروم و خونسرد. من احساساتي بودم و اون واقع بين. من شجاعانه با هر مشكلي مواجه ميشدم و سعي مي كردم حامي اون باشم و فريده خصوصا در سال اول ترسو بود و وابسته . شبها كه از دانشگاه برمي گشتيم اگه من خودم هم مي ترسيدم در مقابل اون خودم رو شجاع نشون ميدادم تا اون وحشت نكنه. به خاطر يكسال اختلاف سنيمون من هميشه نقش خواهر بزرگتر رو ايفا مي كردم و اون خواهر كوجيكه بود بدون اينكه هيچوقت به روي خودمون بياريم. فريده همون سال كه اومد دانشگاه پدرش رو از دست داده بود و من وقتي 14 ساله بودم و اين هم خودش يه وجه مشترك ديگه بود . از خاطرات خوبمون بگم: يادمه يه روز فريده يه اسپري خيلي خوشبو خريده بود و مي خواستيم بريم اتاق كامپيوتر. هوا هم گرم بود و مي ترسيديم عرق كنيم . خلاصه اسپري فريده رو خالي كرديم روي خودمون و راه افتاديم . از بس هردو اسپري زده بوديم بوي اون يكي رو نمي فهميديم. توي اتاق كامپيوتر يكي از پسرهاي مسئول بعد از يه مدتي اومد و گفت ببخشيد شما  عطر استفاده كرده ايد؟ هاج و واج مونده بوديم چي بگيم. مي خواستيم بگيم به شما چه مربوطه كه گفت: آقاي ن... – رئيس دانشگاه – تاكيد كرده اند كه دانشجوها عطر نزنند چون واسه دستگاهها ضرر داره . حالا اگه شما عطر استفاده كرده ايد لطفا بريد چونكه امروز ميان بازديد و واسه ما دردسر ميشه. واي خدا داشتيم از خنده و  خجالت مي مرديم. بالاخره من خودم رو جمع و جور كردم و گفتم نخير ما عطر نزده ايم ولي ديگه كارمون تمام شده بود و خودمون داشتيم مي رفتيم!!!!. هيچي ديگه به بدبختي خودمون رو نگه داشتيم كه زير خنده نزنيم و هنوز هيچي كار نكرده دممون رو گذاشتيم روي كولمون و اومديم بيرون. توي راه از بس خنديدم و همديگه رو مسخره كرديم و به قيافه خودمون و اون پسره كه مسئول اتاق كامپيوتر بود و مي دونست ما داريم دروغ مي گيم ولي مي خواست به روي خودش نياره خنديديم كه ديگه داشتيم مي مرديم. تا آخر دانشگاه هروقت يادمون به اون ماجرا مي اومد و يا هروقت بوي اون اسپري به دماغمون مي خورد ديگه نمي تونستيم جلوي خنده مون رو بگيريم. يادش بخير . چه ماجراهايي داشتيم. يه روز هوس نون خامه اي كرديم و رفتيم يه ربع كيلويي خريديم بعدش ديديم تعداد بچه هاي خوابگاه از شيرينيهاي ما بيشتره و ما هم خسيس بازيمون گل كرد. همون توي خيابون تمامش رو خورديم و ديگه داشتيم بالا مي آورديم .بعدش هم رسيديم خوابگاه و هي به هم نگاه كرديم و زديم زير خنده و نمي تونستيم هم توضيح بديم كه قضيه چي بوده. بعدها با ليلا و رؤيا  هم دوست شديم كه اولش توي اتاق بغلي ما بودن و بعد كه  به دلايلي و از صدقه سر لات بازيها و كثافتكاريهاي مهرنوش و يه دختره اهوازي هفت خط به نام سودابه ، مجبور شديم با صلاحديد رئيس دانشگاه از اون خوابگاه بريم ، ما چهار تا با هم همخونه شديم. اونجا هم من و فريده توي يه اتاق بوديم و ليلا و رؤيا توي يه اتاق ديگه . اون دوتا ترك بودن . ليلا تبريزي بود و رؤيا زنجاني و از اونجايي كه هيچكدوم از ما دو تا تركي بلد نبوديم هروقت مي خواست يه چيزي بگن كه ما نفهميم تركي بلغور مي كردن. فريده توي اينجور موقعها مي گفت : باز دوباره شروع شد: اوردي گودي نگار ، اوردي گودي فريده!!

اينم از اون اصطلاحهاي من در آورديش بود. مي خواست بگه دارن به تركي پشت سر مادوتا حرف مي زنن. چند وقت پيش داشتم عكساي دوران دانشجوييم رو كه خونه مادرم گذاشته بودم مي ديدم. تمام اون صحنه ها اومد جلوي چشمم. جايي كه دولا شده بودم و داشتم كف آشپزخونه رو دستمال مي كشيدم و فريده با يه كاسه آب ريخت توي كمرم و ليلا هم اون لحظه رو شكار كرد. عكسايي از تولد بروبچه هاي خوابگاه مجاور ،‌ يه عكس كه كنار رودخونه و درحال ساندويچ خوردن گرفته بوديم و يكي ديگه كه من پاچه هاي شلوارم رو بالا زده بودم و با پاهاي گل آلود و دلي شكسته از مراسم به خاك سپاري جوجه اردك مشتركمون برمي گشتم. توي سومين خوابگاهي كه بوديم يه باغچه كوچولو هم متعلق به ما بود و من اردك كوچولو رو اون تو خاك كردم. واقعا خيلي خل بوديم ها... . رفته بوديم خريد هفتگي ( اكثر غذاها رو من مي پختم و فريده در عوض بيشتر به نظافت اتاقمون مي رسيد ولي گاهي هم جاهامون عوض مي شد. ) خلاصه چشممون افتاد به بساط جوجه اردك فروشي و هوس كرديم يكيشون رو بخريم. جوجه اردك خيلي بامزه اي بود به رنگ زرد و قهوه اي تيره. عين ساتورنن راه مي رفت و قات قات مي كرد و ما هردو عاشقش بوديم. هرجا مي رفتيم دنبالمون مي اومد و رؤيا هم كه خيلي ادعاي تر و تميزي مي كرد خيلي لجش گرفته بود و هي مي خواست پا بگذاره روي اون طفلك. يادمه كه من رفتم مانتوم رو توي حمام بشورم و فريده هم مي خواست درس بخونه و اون طفلكي رو آورد انداخت پشت در حمام و به من گفت بذار بياد تو و واسه خودش شنا كنه. خلاصه من حمامش كردم و بعدش هم سرو بالش رو  سشوار  كشيدم و يه قاشق مولتي ويتامين هم ريختيم توي حلقش. مي گم كه حسابي خل بوديم. هيچي ديگه بعد از چند روز من رفتم خونه مادربزرگم و فريده هم رفت خونه شون و جوجو رو سپرديم به ليلا و رؤيا. ناگفته پيداست كه رؤيا هم مثل نامادري سيندرلا عمل كرد و جوجو رو از تسهيلات زندگي محرومش كرد و وقتي ما برگشتيم ديديم طفلك رو شب گذاشته اند بيرون و داره بينيش آب مياد و چشماش نم زده شده. بدبخت به شب نكشيد كه مرد و من مجبور شدم خاكش كنم و ديگه توبه كار شديم كه حيوون تو خوابگاه نگه نداريم. اينم از اين. ديگه زيادي روده درازي كردم . فريده الان توي شهر خودشون شاغله ويه دختر كوچولو هم داره كه من حتي عكسش رو هم نديده ام ولي مي دونم اسمش ياسمن هست. هر از گاهي يه تماسي با هم مي گيريم و من بايد اعتراف كنم كه ديگه دوستي مثل فريده پيدا نكردم و نخواستم هم بكنم چون هيچ كسي رو در قياس با اون لايق دوستي نديدم. يه دوست مهربون كه عيبهام رو توي روم مي گفت و هميشه هم انتقادپذير بود . هرجا هست اميدوارم هميشه خوش و سرحال باشه و من رو فراموش نكنه. مهم نيست كه چند ساله نديدمش و شايد در چند سال آينده هم نبينمش ، بلكه مهم اينه كه من بهترين دوران تحصيلم رو شانه به شانه اون طي كردم و از هر لحظه اش لذت بردم و درسي آموختم . خدا رو شكر مي كنم كه اگه خودم زياد تعريفي ندارم ولي دوستهاي خوب و با شخصيتي دارم كه به وجودشون مي بالم و افتخار مي كنم كه همكلاسي و هم خونه و رفيقم بوده اند. فقط يه چيزي: دلم واسه هردوشون تنگ شده ، كاش لااقل يكي از اون دوتا پيشم بودن .

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:20  توسط نگار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام بر همگی . شعری که باعث شد من اسم وبلاگم رو از اون اقتباس کنم اینجا می نویسم چون به اندازه کافی گویای همه حرفهای دل من هست. متشکرم که به اینجا سر زدید.
-- نگار ------------
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفسهای دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاس شقایق که پیراهنی ارغوانی به تن کرد
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند ، زیباترین حرفها را بگوییم
چه زیباست روزی
که دلشوره های گل سرخ پایان پذیرد
و مهتاب
با گامهایی طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.

نوشته های پیشین
بهمن 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
پیوندها
حرفهایی هم برای خودم. هم برای تو
  شب رویایی
  آپاتیه دیروز - آباده امروز
  صد سال تنهایی
  ترانه چین
  معلم
  کلبه کوچک قلبم
  چند قدم نزدیکتر به خدا
  وبلاگي در مورد رياضيات - دوست عزيزم ناهيد
  کوچولوها
  او بود و او نبود
  رازیانه --> حتما ببینید
  شهر خاموش
  نقطه سر خط
  ژورنالیست بی قلم
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


مفتخرم از اينكه چند دقيقه اي با من و افكارم هستي

*
*
*
*
*
*
*